تبليغاتX
آقا خره - اوتار مهر بابا - 2

آقا خره

 

معرفی اساتید روحی ایران و جهان

 

مهربان  ملقب به اوتار مهر بابا

 

قسمت دوم و اخر 

 

مهربان با دوست و شاگرد خود بهرام وقتي به معبد  خندوبا  رسيدند  اوپاسني مهاراج با يك حركت سنگي را بطرف مهربان پرتاب كرد كه درست در محل بوسه‌ي باباجان در پيشاني او اصابت كرد و او را هوشياري نسبي بخشيد. بعدها مهربان گفت : اصابت آن سنگ به سر من مرا متوجه كرد كه همان فرد قديمي هستم. دو روز نزد اوپاسني مهاراج ماند و دوباره به شهر پونه برگشت. اكنون ديگر مهربان هوشياري نسبي خود را بدست آورده بود از آن تاريخ هرشب برنامه نيم‌ساعت مصاحبت مرشد بزرگ باباجان را اجرا مي‌كرد. روزي باباجان به جماعت اطراف خود گفت:

« اين فرزند من در جهان تحول عظيمي بوجود خواهد آورد »

پس از اينكه طي يكدوره پنج استاد كامل را ملاقات كرد ديگر در خود اشتياق مسافرت نمي‌ديد فقط ماهي دو مرتبه به  اوپاسني مهاراج  سري مي‌زد و دوباره به پونه بازمي‌گشت.

بتدريج كه مهربان هشياري جسمي خود را باز مي‌يافت، مادرش تصميم گرفت كاري براي او دست و پا كند ولي در اين اقدام خود به نتيجه مثبتي نرسيد. زماني كه او را در يك مغازه  تاري فروشي  بكار گماشته بود. (تاري عصاره‌ايست كه از سوراخ كردن انتهاي ساقه درخت خرما از آن بيرون مي‌تراود و مشروبي است با الكل كه در هندوستان از آن استفاده مي‌كنند.) بجاي اينكه براي فروش كالاي مغازه مشتري جمع كند آنان را كه براي نوشيدن تاري به مغازه مي‌آمدند با نصايح خود از شرب منع كرده مي‌گفت: پول خود را در راه صحيح‌تري خرج نمائيد. مسلم است اين فروشنده بزودي حساب خريدار و تاري‌فروش را يكسره كرد و خود را از اين شغل مزاحم نجات داد.

روزهائي كه در پونه زندگي مي‌كرد نامه‌هائي را براي  اوپاسني مهاراج مي‌نوشت و جوابهائي را نيز از او دريافت مي‌داشت. با اينكه آن نامه‌ها اكنون در دست نيست لكن افرادي كه آنها را ديده‌اند مي‌گويند نوشته‌هاي مذكور چندان براي افراد عادي قابل فهم نبوده است.

در اين دوران گاهي اوقات حالات عجيبي براي مهربان پيش مي‌آمد. مثلاً در يكي از روزها احساس كرد كه عالم تنها براي او آفريده شده و جز خودش كس ديگر در آن نيست و روز ديگر در  ساكوري  احساس كرد تمام افكار مردم بسوي او هجوم آورده و مي‌خواهند در انديشه او جاي گيرند و آنوقت بود كه از فرط ناراحتي سر خود را بزير آب حوضي كه لب آن نشسته بود فرو برد. البته اين تجربيات براي سالكان طريق زياد اتفاق ميافتد چون هرچه موجود است جز ذات پروردگار چيز ديگري نيست و فقط انديشه ماست كه بين تمام ذرات را جدائي افكنده و چون اين فكر از ميان رفت دوئيت نيز بساط خود را برمي‌چيند و جز يكي چيزي احساس نمي‌گردد و جز يك انديشه حقيقي، پندار ديگري در كار نيست.

با شروع سال 1921 دو سوم هشياري جسمي مهربان بجاي اول بازگشته بود و در ماه جولاي همان سال به  ساكوري  رفت و شش ماه تمام را با  اوپاسني مهاراج بسر برد. در اين مدت شش ماه نه بدن خود را شست و نه استراحت كرد. بلكه شبانه‌روز بيدار و در حال حركت بود حتي در مدت 180 روز يك لحظه هم بر زمين ننشست و آسايشي نيافت و هر دو يا سه روز يكمرتبه غذا مي‌خورد. زن مقدسي در  ساكوري  از مهربان مواظبت مي‌كرد.

در بعضي ساعات روز يا شب مهربان و اوپاسني مهاراج در اطاق خلوت باهم بسر مي‌بردند و كسي را اجازه دخول نمي‌دادند. اغلب سكوت بين آنها حكمفرما بود و گاهي مهربان با صداي بلند آهنگهائي مي‌خواند. در پايان دسامبر همان سال اوپاسني مهاراج رو بطرف پيروان خود كرده گفت:

« من به جاي خود مهربان را انتخاب كردم و او از اين پس صاحب رموز و اسرار من است »

روز ديگر گفت:

« اين پسر تكان بزرگي را به دنيا خواهد داد و جامعه بشريت از او سود فراواني برخواهد گرفت». چند روز بعد اوپاسني مهاراج به  گشتاسب‌جي  يكي از مريدان خود پيام داد و گفت: « من مهربان را واصل به حق و كامل كرده‌ام » تو از اين پس مرا رها كرده دامن او را بگير و سپس رو به  بهرام‌جي  كرده گفت: « دوست تو واصل به خداست، دستورات او را اجرا كن ». يك شب  اوپاسني مهاراج  كف دستهاي خود را در برابر مهربان روي هم گذاشت و چنين گفت: «مهربان تو قدرت اوليه و قطب‌الاقطاب زمان هستي».

از آن تاريخ مهربان و اوپاسني مهاراج از هم جدا شدند. تنها پس از سالها وقتي اوپاسني مهاراج خود را براي تهي كردن جسم حاضر كرده بود براي آخرين ديدار و كسب اجازه مهربان را ملاقات كرد و پس از ديدار آن دو مهربان گفت: هر گاه  اوپاسني  تنها ماند قالب را تهي خواهد كرد.

يكي از مريدان اوپاسني  تصميم گرفت مرشد خود را هرگز تنها نگذارد و بدينوسيله او را زنده نگه دارد ولي يك شب كه مريد و مرشد به تنهائي در منزل بودند صداي دق‌الباب بگوش آنها رسيد و چون اوپاسني مهاراج  پير و بستري بود، مريد مجبور شد برود و در را بگشايد. بطرف در رفت و چون كسي را پشت در نديد به شتاب بازگشت و مرشد خود را مرده يافت.

مهربان در سن 27 سالگي استادي كامل گرديد و به نام  مهربابا  مشهور شد و از آن تاريخ بكار روحاني خود در جهان مشغول گرديد. مهربان بعدها در مورد سه تن از استادان روحاني خود چنين گفت:

حضرت باباجان مرا سرور و رباني بخشيد. سائي‌بابا مرا نيروي خدائي داد. اوپاسني مهاراج مرا دانش الهي عطا فرمود.

سائي‌بابا مرا بصورتيكه هستم درآورد. بابا‌جان احساس آنچه هستم را به من داد و اوپاسني مهاراج مرا عالم به آنچه هستم كرد.

 


 

 

 

پي نوشت : يه سر به  اينجا  بزنيد و خنده اي را ميهمان عاليجناب عشق بشويد

 

 

دعا به جون من كه اين جناب عشق رو پيدا كردم يادتون نره

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 23:47  توسط آقا خره