معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۵
اوپاسني مهاراج- استاد کامل زمان خود (قسمت دوم)
در سن 16 سالگي او را مجبور به ازدواج مجدد كردند.
دومين زن او نيز نتوانست مسير زندگي كاشينات را عوض كند و به اين وسيله اعضاي خانوادهي او مجبور شدند تسليم عقايد و افكار او شده روح سركشش را آزاد گذارند. او نيز موقع را محترم شمرده عازم شهر «پونه» شد و مدتي بصورت تارك دنيا در گوشهي معبدي با معبود خويش به راز و نياز پرداخت. در سن بيست سالگي به غاري بالاي كوه ناسيك پناه برد و يك سال تمام خود را در آنجا زنداني ساخت. وقتي از كوه سرازير شد جز استخوان و پوستي از او باقي نمانده بود. تقدير او را با همان وضع دوباره بسوي خانهاش راهنمايي كرد و در مدت سه سالي كه در آنجا ماند ابتدا پدر بعد پدربزرگ و سپس زن دوم خويش را نيز از دست داد.
پس از شش ماه او را دوباره مجبور به ازدواج كردند. كاشينات زن سوم خود را برداشته عازم پونه گرديد و در منزل برادر خود كه معلم كالج بود، سكونت گزيد. از پونه به «سانگلي» (واقع در هندوستان) عزيمت كرد و در آنجا در معبد «داتاگورو» مدت دوسال و نيم به عبادت و زيارت پرداخت و در اين مدت جز با برگ درخت مخصوصي با چيز ديگري تغذيه نمينمود.
از معبد داتاگورو عازم شهر پونه گرديد ولي در راه گرفتار دستهاي از كوليها شد كه او را به بيگاري گماشته و براي رهايي وي تقاضاي مبلغ هنگفتي از او مينمودند. ولي كاشينات كه دستش از همه چيز جهان تهي بود، تن به كار و خدمت كوليها در داد و تصميم گرفت تا موقع رهايي برايشان كار كند. ديري نگذشت كه كوليها او را رها كردند و به حال خود گذاشتند. كاشينات مجدداً راه پونه را ادامه داد و در آن شهر به كمك زن سوم خود مشغول طبابت به روش «كتاب مقدس ودا » گرديد. ابتدا در ساتانا مشغول كار شد و سپس درمانگاهي از خود تأسيس كرد و به معالجه و مداواي بيماران مشغول گرديد و چون شفاي بيماران خود را به گردآوري مال دنيا ترجيح ميداد، در رشتهي طبابت شهرت بسزائي كسب كرد و روزانه از هر گوشه و كنار بيماران به سوي او روانه ميشدند.
طبابت نيز پس از چندي در او دلزدگي ايجاد كرد و تشخيص داد آنچه دل در طلبش به هر سو ميرود، اين نيست و بار ديگر شغل خويش را رها ساخته به اوژاين ( واقع در هندوستان ) رهسپار و دو سال ديگر را در آنجا با زن خويش به دعا و تفكر پرداخت. زماني نيز براي ديدار نارايان مهاراج به «ناكپور» رفت و چندي بعد خود را به «راهوري» (واقع در هندوستان ) رساند و در محل اخير مهمان يكي از جوكيان به نام «كولكارني» شد و از او تقاضاي همراهي نمود. كولكارني وي را بسوي سائيبابا هدايت كرد. اين راهنمائي براي كاشينات ثقيل به نظر ميرسيد. چون او فردي برهمن بود و در مذهب خود متديّن و پابرجا در حاليكه سائيبابا فردي مسلمان و ساكن مسجد شيردي . چگونه معبد را به مسجد بفروشد و براي كسب فيض به سائيبابا روي آورد؟ ! .
ليكن در دل گفت ؛ اگر آنچه در طلبش هستم از سائيبابا بدست آيد، به او ايمان خواهم آورد. عاقبت كاشينات از نزد كولكارني به جنگلي انبوه پناه برد و در گوشهاي در انتظار مرگ نشست ولي اين دوران نيز چندي نپائيد و از جنگل به «ژژوري» و از آنجا به «مورگائون» و سپس به «سوپا» (واقع در هندوستان) قدم گذاشت.
در سوپا مردم گرد او را گرفته احترام فراوان براي او قائل شدند. در حاليكه خودش ميگفت او سالك طريقي بيش نيست و شايستهي اين همه ارزش و احترام نميباشد. روزي چند نفر از اهالي او را به معبد «شان كار» كه داراي يك سلول زيرزميني بسيار تاريك بود، بردند. كاشينات از همراهان خود خواست كه وارد سلول زيرزميني گردند ولي هيچكدام از آنها جرئت اين كار را نداشتند و او وقتي ترس آنها را مشاهده كرد، تصميم گرفت خود به محل تاريك نزول كند.
وقتي كاشينات قدم به اولين پلهي سلول گذاشت، همه با تعجب مشاهده كردند كه محل تاريك با نور خيرهكنندهاي چون روز روشن گشت و هيچكدام نتوانستند منبع نور را مشخص سازند. چون كاشينات دوباره به بالا آمد، سلول در تاريكي محض فرو رفت. اين ماجرا باعث گرويدن تعداد زيادي از افراد سوپا بسوي او شد.
از سوپا براي ديدار نارايان مهاراج به كدگائون (واقع در هندوستان) عزيمت و چون نارايان به بمبئي سفر كرده بود، بدان شهر روانه شد و از او تقاضاي ملاقات خصوصي نمود. نارايان به او پيام داد فوراً از آنجا خارج و غروب آفتاب به نزد او بازگردد. وقتي كاشينات شامگاهان به نزد استاد كامل بازگشت نارايان او را مخاطب قرار داده گفت: «نترس همه چيز در مدت كوتاهي خوب خواهد شد.» . سپس چيزي به كاشينات براي خوردن داد و گفت آن را خوب بجود. آن چيز «پان» بود كه هنديها از مخلوط كردن تنباكو و قليا و مواد رنگي درست ميكنند و در دهان ميمكند.
بار ديگر اشارهاي به او كرد و گفت: «امروز تو خيلي خوب رنگآميزي شدهاي بطوريكه تاكنون كسي تا اين درجه نشده است ناراحت نباش وقت آن نزديك است تو همه چيز را خواهي فهميد. فقط حالا در نظر داشته باش كه خيلي خوب رنگآميزي شدهاي من نميتوانم مقصود خويش را براي تو تشريح كنم.» روز بعد كه كاشينات براي خداحافظي نزد نارايان مهاراج رفت، استاد رو به او كرده گفت: هر لحظه كه ميل داري ميتواني از بمبئي خارج شوي ولي تا چند روز ديگر ترا ملاقات خواهم كرد و براي هميشه با تو خواهم بود. اين جملات براي كاشينات غيرقابل تحمل بود با اين وصف آنرا شنيده و از بمبئي عازم « راتا » از توابع احمدنگر (واقع در هندوستان) گرديد.
ادامه دارد ...
