معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۵
اوپاسني مهاراج- استاد کامل زمان خود (قسمت اول)
در سال 1912 در ايستگاه راهآهن چيتالي كه با شيردي 30 ميل فاصله دارد، مردي 42 ساله و نسبتاً قوي بنيهاي با ريشهاي جوگندمي در حاليكه لباس برهمنان بر تن داشت، به انتظار ورود قطار لحظه شماري ميكرد. او هشتمين روزي بود كه در ايستگاه قطار منتظر مانده و هر دفعه به عللي موفق به سوارشدن قطار نشده بود.
يكدفعه گرسنگي او را به پاي دكان نانوايي كشانده و در غياب او قطار به ايستگاه رسيده و از آنجا خارج شده بود و بار ديگر مزاحمت فردي وي را از رفتن بازداشته. روزي ديگر خوابي عميق او را از سوار شدن به ترن معانعت كرده بود و وقت ديگر ازدحام جمعيت جايي براي او نگذاشته و به اين ترتيب 8 روز را در ايستگاه مانده و هنوز راهي به خانه و كاشانهي خويش نيافته بود. امروز كه روز هشتم و خستگي و انتظار جانش را به لب رسانده بود، تصميم داشت به هر صورتي امكان داشته باشد خود را به درون واگن قطار انداخته و از اين خاك دامنگير رهايي يابد ولي ظاهراً مصيبت بزرگتري پيدا شد.
ماجرا از اين قرار بود كه با ورود قطار به ايستگاه، پنج نفر مرد قوي هيكل از واگني كه او ميخواست سوار شود پائين آمده و از او نشاني شيردي و سائي بابا را پرسيدند. او در حاليكه با اشاره انگشت راه «شيردي» را نشان ميداد گفت: «سائي بابا در گوشهي مسجدي نشسته و جمعيت فراواني كه اطراف او را گرفتهاند وي را بخوبي مشخص ميسازد» . مسافرين قانع نشده از او تقاضا كردند شخصاً ايشان را تا محل سكونت سائي بابا همراهي كند و موقعي كه او با سرپيچي خواست خود را بداخل واگن بيفكند، دست و پايش را گرفته بزور وي را با خود به ده «شيردي» بردند. وقتي در برابر سائي بابا وي را رها ساختند، نگاهي به اطراف كرد و با كمال تعجب از آن پنج نفر آثاري نديد. اتفاق عجيبي بود. اين مرد برهمن متعصب كه سالهاست در سرگرداني به سر برده و حاضر به آمدن به «شيردي» نشده بود، پس از آمدن به اين محل و فرار از آن دوباره خودبخود به آنجا بازگشته و نميدانست اين پنج نفر از كجا آمده و چرا مأموريت داشتند كه او را دوباره به «شيردي» برسانند و خودشان از آنجا بروند؟.
بگذاريد با هم ساعت زمان را به عقب برگردانيم و قهرمان داستان را از ابتداي كودكي در پيچ و تاب زندگي قدم به قدم همراهي كرده زندگاني او را بررسي نمائيم؛
نام او «كاشينات گوئيد رائو اوپاسني» و در 15 ماه مي سال 1870 ميلادي در دهكده «ساتانا» او توابع «ناسيك» واقع در هندوستان ديده به جهان گشود. خانواده او از برهمنان متعصب هند بودند كه مراسم مذهبي خود را طابق النعل با لنعل انجام ميدادند. در سن 7 سالگي با اكراه پايش را به مدرسه دهكده بازكردند و به تحصيل مجبورش ساختند. «كاشينات» هرگز دل به درس نميبست. مكتب را چون زنداني براي خود ميپنداشت كه محكوم به زندگي درآن باشد. اگر رفتن به مدرسه دست خود او نبود، اما درس نخواندن و عدم توجه به گفتار معلم، حتماً از دستش بر ميآمد. درس را نه فقط براي اين نميخواند كه بچهي بازيگوشي بود، بلكه برعكس هرگز به بازي و جست و خيز كودكان همسال خود توجه نداشته و بيشتر اوقات خود را صرف خواندن سرودهاي مذهبي و دعا و نماز ميكرد.
او عاشق خدا بود و درس عشق را در دفتر نميجست. تنبيه بدني معلم نيز كاري از پيش نبرد و او را به راهي كه ميخواستند هدايت نكرد.
مدير مدرسه نيز چون وضع را اينطور يافت، كودك مذهبي و دعا خوان مدرسه را بزودي دست به سر كرده روانه خانهي پدرش نمود.
«كاشينات» با خوشحالي مدرسه را ترك گفت و به معبد پناه برد و روز و شب به انجام مراسم مذهبي ميپرداخت و از كار خود راضي و دلشاد بود. در سن دوازده سالگي تصميم گرفت شهر و ديار خود را ترك كند و در جستجوي آنچه دل هوايش را در سر داشت بپردازد. ابتدا به «ناسيك» رفت و چون دوست پدر بزرگش وي را ديد، از او دعوت نمود كه در خانهاش بماند. چندي را در منزل او ماند ولي هرگز حاضر نشد غذاي خود را به آن دوست تحميل نمايد و هرگاه گرسنهاش ميشد لقمه ناني را گدائي كرده از آن سدّ جوع ميكرد و باز به دعا و نماز مشغول ميگرديد. پدر كه از دوري فرزند دلتنگ شده بود، به او تلگرافي كرده اطلاع داد كه مادرش بيمار و در آخرين دقايق حيات آرزوي ديدار فرزند را دارد. «كاشينات» با دريافت اين تلگراف تصميم گرفت بسوي مادر خويش بازگردد و ديداري از او به عمل آورد.
با رسيدن به منزل متوجه شد كه مادرش كاملاً سالم و اين تلگراف جز بهانهاي براي بازگرداندن او به خانه چيز ديگري نبوده است. چارهاي جز تسليم به امر پدر نداشت و در خانه ماند. پدر هم به اميد اينكه شايد ازدواج مرغ دل فرزند را در خانه محبوس گرداند، دختري به نام «دور گابائي» را به عقد او درآورد. غافل از اينكه دل سرگردان و شيداي كاشينات به ازدواج و عروسي رام نميگردد و اين طوق اسارت را بيخود بر گردن دختري بينوا انداختهاند.
دو سال دختر و پسر جوان باهم چون خواهر و برادر زندگي كردند و پس از آن دورگابائي در حاليكه هنوز باكره بود ديده از جهان فرو بست.
این زندگی نامه برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد . روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین
