معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۱
خانم گلرخ سیستانی
استاد کامل زمان خود - قسمت دوم
هر زمان كه از خود بيخود ميگشت و زندگي جسماني را ناديده ميگرفت، كوس انا الحق ميزد و خود را خداي كون و مكان ميدانست تا روزيكه افسري بلوچ از گفتار گستاخانه او به هيجان آمده دستور داد گودالي به عمق چند متر كنددند و پيرزن بيپناه را در آن چاه افكندند روي او را گل اندود كردند.
باباجان از نيروي خدايي خود استفاده كرد، از زير خروارها خاك بيرون آمد و بسوي بمبئي رهسپار گرديد. در سال 1900 كه در بمبئي اقامت داشت افسر مذكور او را يافت و با شك وترديد به وي نزديك شد و چون او را همان موجودي يافت كه چند سال پيش وي را زنده بزير خاك كرده بود، سر به پايش نهاد و تسليم و مريد او گرديد.
باباجان در مواقع عادي مراسم مذهبي خود را چون يك مسلمان متديّن بجا ميآورد و در سال 1903 عازم «مكه معظمه» گرديد و در سال 1907 تا سنه 1931 كه تاريخ وفات اوست در شهر «پونه» اقامت گزيد.
محل زندگي او در شهر پونه در خيابان سان جان محمد و در زير درخت بيد كهن سالي بود كه هرگز از آنجا تغيير مكان نداد. در زير اين درخت نيمكتي قرار داشت كه باباجان بر روي آن مينشست و پيروان خود را ارشاد مينمود و گاهي بر روي آن استراحت ميكرد. هرگز منزل و مأوايي براي خود انتخاب نميكرد. در باران و باد و طوفان و سيلاب تنها پوشش او درخت كهنسال بيد بود و زير پايش نيمكت چوبي، هرگز از چيزي نميهراسيد و ميگفت: تمام اينها از باد و باران گرفته تا رعد و برق و طوفان از من بوجود ميآيند پس چرا از آنها ترسي داشته باشم.
10 سال قبل از وفاتش، مردم شهر پونه را هشدار داد كه در يكي از روزها طوفان عظيم همراه با رگباري شديد تمام شهر را ويران خواهد كرد. پيروان او در روز موعود از شهر بيرون رفته و آنها كه ايماني به پيشگويي وي نداشتند در شهر پونه ماندند و در همان روزي كه تعيين شده بود چنان بايد عظيم وزيدن گرفت و باراني سيلاب مانند شروع به باريدن كرد كه هيچ شيرواني و سقف اطاقي به جاي خود نماند با وجود اين خود او از زير درخت محل سكونت خود تكان نخورد.
آنان كه باباجان را ملاقات كردهاند ميگويند30 سال آخر عمر خودش، حتي يك مرتبه هم به شستشوي بدن خود نپرداخت و هميشه پوست صورت و بدنش چون آفتاب تابان ميدرخشيد. گويي خاك و خاشاك از نشستن روي پوست او وحشت داشتند، در بعضي از روزها باباجان چند ساعت از وقت خود را زير درختي كهنسال در نزديك رودخانه شمال پونه ميگذراند و در آنجا هزاران نفر از پيروان مسلمان به ديدارش نائل ميآمدند. در سنين آخر عمر گرچه صورت زيبا و نوراني او را چينهاي عميق منقوش كرده و برف پيري بر سرش گسترده شده بود، با وجود اين چون دختران جوان جست و خيز ميكرد و چند كيلومتر راه را با سرعت يك دوچرخه پياده ميدويد.
در پايان عمر پيروان سرسپردهاش او را راضي كردند تا اطاقك كوچكي برايش بسازند و با اجازه خودش چهار ديواري پوشيده از شيرواني فلزي برايش تعبيه گرديد و در تاريخ 1931 كه جسم خاكي را رها كرد، به رسم مسلمانان در همان محل اقامتش دفن گرديد و اكنون آرامگاه او روزانه زيارتگاه هزاران نفر از مردم جهان است.
«در تاريخ تصوف، تنها دو زن يكي «رابعه بصري» و ديگري «باباجان» واصل به حق بوده و قطب سالكان طريق شناخته شدهاند و تا كنون هيچ زني در دنيا به كهولت باباجان نرسيده است»
ظهور باباجان و ارشاد مردم و كوس انا الحق زدن او مقصودي در برداشت كه جزو طرح خداوندي است و بعداً به آن اشاره خواهد شد.
این داستان برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد .
روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین
