تبليغاتX
آقا خره - عيدتان مبارك

آقا خره

 

من اين داستان رو اين هفته براي صد نفر تعريف كردم گفتم براي رفيقهاي دنياي مجازيم هم تعريف كنم

 

يه بنده خدايي افتاد تو جزيره آدمخورها و ادمخورها که دوره اش كرده بودند به سمتش مي امدند

بنده خوب خدا با دل شكسته رو به سوي آسمان كرد و گفت

بار پروردگارا مي بيني كه چگونه بدبخت شده ام

از آسمان ندايي بصورت صداي اكو امد كه

بنده عزيز من، نه تو هنوز بدبخت نشدي ، تو هنوز مرا داري

به زير پايت نگاه كن در زير ماسه نرم، سنگي سياه مي يابي

 آنرا بردار و به سوي رئيس قبيله آدم خورها بينداز

بنده خوب خدا دولا شد و ماسه ها رو زد كنار و ديد آره يه سنگ سياه اونجاست

سر بالا كرد و گفت

پروردگارا من نشانه گيري بلد نيستم مي ترسم به خطا بزنم مي بیني كه من چه بدبخت شده ام 

دوباره از آسمان ندا آمد كه نه بنده عزيزم، تو هنوز بدبخت نشده اي 

تو سنگ را بينداز من فرشتها را به ياريت خواهم فرستاد

بنده خدا سنگ رو انداخت و صاف خورد تو سر رئيس قبيله و رئيس افتاد و درجا مرد

 

و بعد صدايي از فراز ابرها در تمامي اسمان طنين انداخت كه

 

 

بنده عزيز من

تو حالا بدبخت شدي

حالا !!

 

 


پي نوشت : اين لطيفه را من به صورتي ديگر و كوتاه شنيده بودم كه براي شما آنرا بازنويسي و يه خورده تغيير دادم . موضوع آن هم بر مي گرده به اينكه بعضي وقتها احساس مي كنيم كه ديگر بدبخت شده ايم و كم مي آوريم . خوندن اين داستان خيلي خوب همه را شير فهم مي كند كه بدبختي هم اخر نداره و مي شود بدبخت تر هم شد . فقط كافيه گير يه خداي باحال بيافتيد كه بخواهد سر به سرتان بگذارد !! كه اونوقت است كه از فراز اسمان بصورت اكو خواهي شنيد كه

 

بنده عزيز من

تو حالا بدبخت شدي

حالا !!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 22:28  توسط آقا خره