هفته عجيبي داشتم
دو تا مرگ
آنهم تو يكهفته
شنبه اول هفته رفيقم رو كه چهل سالش بود
تو يه حادثه از دست دادم
خبر فوتش رو دو شنبه بهم دادند
دو روز گيج مي زدم
دو ساعت قبل از فوتش با هم قرار داشتيم
تو بيست دقيقه اي كه با هم بوديم كلي بهم خنديده بود
و حرفهايي رو كه هميشه بهش مي زدم رو
تو دو سه جمله شوخي شوخي بارم كرده بود
صداي خنده هاش تو گوشم زنگ مي زد و دست از سرم بر نمي داشت
به همين خاطر چهار شنبه رفتم سفر
با يه همراه ديگه
كه چند وقتيه بنده خدا اجبارا با من همسفره
رفتيم سفر
فكر مي كردم شايد بتونم يه جوري تو سفر خودم رو جمع و جور كنم
نرسيده به اراك دويست متر جلوتر از ماشين من يه پژو زد به يه موتور دو ترك
ترك موتور يه زن بود و راننده موتور هم يه پير مرد بود
مقصر پيرمرد بود كه بي هوا مسيرش رو تغيير داده بود كه از عرض جاده بگذرد
زنه درجا مرد
تمام استخونهاش جوري خرد شده بود كه نمي تونم براتون بنويسم
خدا رحمتش كنه
فكر نمي كنم اصلا فهميده باشه چه اتفاقي براش افتاده
پيرمرده پاش از زانو قطع شده بود
از زانو به پائين
يه ده سانتي از پا كه باقيمانده بود
تكه هاي از هم گسيخته گوشت بود
كه از توش چند تكه اي استخوان هم بيرون زده بود
عجيب سريع خون ازش مي رفت
تو همون دو دقيقه يكي دو ليتري ازش خون رفته بود
صورتش عينهو گچ سفيد شده بود
اما حرف نمي زد
فقط بلند مي شد مي نشست و به زني كه بروي زمين افتاده بود نگاه مي كرد
وقتي تكه پارچه اي را به عنوان شريانبند دور زانوش مي بستم
دستم كه به تكه هاي گوشت خورد حس عجيبي به من دست داد
مرگ رو توي عمرم چند باري مزه مزه كرده بودم
وقتي دستم به بدن پيرمرد خورد
باز همون مزه در جانم جاري شد
يكهفته است كه حالم بهم ريخته
با هر نفسي كه مي كشم مرگ رو مزه مزه مي كنم
و سئوالي كه سعي ميكنم براش جوابي پيدا كنم
اگر قرار باشه يه ماه ديگه بر اثر يه حادثه بميرم
اين ماه رو چطور مي گذرونم
تو چطور مي گذروني
مي شيني و به خودت مي گي
من يه بدبختم كه روزگار هميشه با من بد كرده
يه مظلوم هميشه مورد ظلم قرار گرفته
يه بيچاره هميشگي
يه بد بيار
يه سياه بخت
و اونقدر در اين بدبختي خودت رو غرق مي كني كه ماه بگذره و تو مثل هميشه يه مظلوم بميري
يا اينكه
مي روي دنبال آرزوهايي كه هميشه وعده دادي به خودت يه روز حتما انجامش مي دي ؟
مي گردي دنبال يه راهكاري كه بتواني ايندفعه كارهايي كه هميشه ميخواستي انجام بدي
رو به سرانجام برسوني
نه براي رسيدن به چيزي
براي لذت بردن از تموم كردنش
براي دل خودت
تموم كردن تموم راه هايي كه نصفه مونده بودند برات و مي شد تمومشون كرد
اما هميشه هزار تا كار بي ارزش ديگه وجود داشت كه ترو از رسيدن به اون كار اصلي دور مي كرد
شايدم اگر خيلي با حال باشي
دور ريختن يه عالمه كار بي ارزش كه هميشه يه گوشه ذهنت رو پر كرده بود
اگر براي اين سئوال من يه جواب واقعي پيدا بكني
مي توني اونوقت بفهمي كه چه كسي هستي
يه جاري در زمان
يا يه مرداب پر سرو صدا