تبليغاتX
آقا خره

آقا خره

 

 ای سلطان العابدین، اي استاد العارفین، اي حضرت شیخ الواصلین

بخدا که این تمرینی که فرموده بودید از توان من بیرون است !!

 

پسر جان بجای این همه لقب دهن پر کن، همون عزرائیل به من بگی کافیه !

راستی  حواسم رفت پیش اون لقب طولانیه متوجه نشدم بعدش چی گفتی ؟

ببینم گفتی چیت از کجات بیرونه ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 13:30  توسط آقا خره   | 

 

راه رفتن اونم پای برهنه تو یه همچون جایی کار سختیه

با هر گامی که بر می داری مطمئن هستی که حتما با این قدم دیگه حتما پات تاول می زنه

مخصوصا وقتی که می دونی برگشتی هم هست و هر قدم رو باید دوتا حساب کنی

یکی اونی که میبرت جلو

یکی که بعدش باید برای برگشتن دوباره بذاری روی اون سنگفرش تف دیده

اون روز

همه پا برهنه اومده بودیم تو کویر

روز عجیبی بود

 

نقطه سبز ما

از همون اول جایی رو که می خواست بهش برسه رو انتخاب کرد

یه بلندی از تیکه دیگه ای از اون عکس قبلی

 

کویر شهداد - گندم بریانک 

 

و رفت

شاید اگر می دونست که می تونیم براش منتظر بشیم

یا بر نگشتنش کسی رو تو دردسر نمی اندازه

داستان ما هم یه جواری دیگه ای تموم می شد

 

کویر شهداد - کندم بریانک

 

می دونین بعضی وقتها به سرم می زنه که انگار

گاهی اوقات به عمد یه عده رو منتظرت میذارن

که یهو به سرت نزنه و بر نگردی

خصوصا یه عده رو که تو مطمئنی که نیامدنت

حتما میندازشون تو دردسر

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 2:7  توسط آقا خره   | 

شما در این عکس چه می بینید ؟

آنچه می بینید را برای دیگران هم بنویسید !

 

این عکس بخشی از یک عکس است که بنده در کویر شهداد انداختم . دیشب درحینی که عکسهایم را نگاه می کردم به طور اتفاقی متوجه این نقطه نارنجی در گوشه عکس شدم .

این بخش از عکس را بریدم تا با هم به آن نگاه کنیم و آنچه را می بینیم را با نوشتن احساسمان با هم شریک شویم .

برای آنکه بیشتر با حال و هوای این عکس آشنا شوید باید بگویم که این عکس در تابستان ۱۳۸۶ در کویر شهداد گرفته شده است در کویر شهداد هیچ موجود زنده ای زندگی نمی کند و این منطقه هم به گندم بریانک معروف است که گرمترین نقطه جهان است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 16:30  توسط آقا خره   | 

 

بازی زندگی شبیه بازی منچ است

خوب دقت كن و سپس تجسم كن

 

چند تا همبازي

از ابتداي تنها روزي كه دارند

دور هم مي نشينند براي بازي منچ

 

بازي منچ رو كه ميشناسي

تاس مي ريزي

اگر شش آوردي حق داري يك مهره را به بازي وارد كني

بعد هم اونهايي كه تو بازي هستند به نوبت مجبور هستند تاس بريزند

و اگر اونها هم شش آوردند مهره اي رو به بازي مي آورند

برنده بازي كسي است كه چهار تا مهره اي رو كه متعلق به اوست را

به انتهاي راه برسونه

و بعد

بازي براي بقيه ادامه پيدا ميكنه

تا نفر آخر

تنها نفر آخره كه مجبوره تنهايي بازي كنه

كه معمولا وقتي تنها ميمونه ديگه ادامه بازي براش بي مزه مي شه

 

 

و بعد بازي هم

 

معلومه ديگه با اونهمه هيجان

وقت يه استراحته

براي لذت برد از بردنها

و شايد براي فراموش كردن

و يا توجيه باخت

 

تو زندگي

هر كدوم از ما

يه چند تا هم بازي داريم

 

تاس مي ريزيم و يكي اول ميشه

و يكي از مهره هاش رو وارد بازي ميكنه

 

دانشگاه و تحصيلات عاليه

كار و درامد و ثروت

همسر و زندگي و خانواده و ...

شهرت و مقام و نام و ...

 

يكي زودتر يكي ديرتر

وارد بازي مي شويم

 

همبازي ها هر كدوم

زماني را كه در اختيار دارند را صرف حركت دادن مهره هاشون ميكنند

 

بعضي وقتها

شاد مي شوند از حركتهاي خوب و موفق

 

بعضي وقتها

ناراحت مي شوند براي نيامدن شانس و نمره شش آغاز

 

بعد يكي يكي مهره ها به سر مقصد مقصود مي رسند

يكي زودتر

و يكي ديرتر

 

بعد هم زمان استراحت است

با يه لباس سفيد بدون دوخت

با يه عالمه كافور و سدر

تو يه بستر خاكي

با لالايي يه مداح بد صدا

و يه نوار قران  كه بد هم ضبط شده

و شايد هم كمي نويز داره

 

من چند تايي رو ديدم كه وسط بازي

وقتي آگاه شدن

آگاه به قوانين بازي

و اينكه بردن با باختن

چيزي جز يك توهم نيست

 

از بازي بيرون رفتن

شايدم از اتاقي كه بازي توش داره ادامه پيدا مي كنه

رفتن تو حياط يا شايد بهتره بگم رفتن تو حيات

 

رفتن براي بدست آوردن آنچه واقعي است

نه رسيدن به انتها

بلكه رسيدن به

آن ته که آ است

خداست

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 1:39  توسط آقا خره   | 

 

« سگو هنوز هم یا هو میگویی؟»

مشتاق علیشاه که نام اصلی اش میرزا محمد تربتی است، جوانی خوش سیما و برازنده و از مریدان شاه نعمت الله ولی بود که از اصفهان به کرمان کوچ کرد و در این شهر ساکن شد. او هنرمندی شوریده بود که هم شعر می سرود و هم سه تار را به مهارت می نواخت، و اصلا ً نام او با نام سه تار عجین است چرا که وی یک سیم به سیم های سه تار افزوده که به نام وی، «سیم مشتاق» نامیده می شود.

می گویند این درویش هنرمند روزها روی پله های مسجد جامع کرمان می نشست و آیات قرآن را به همراه صوت مؤثر سه تار، ازبُن جان تلاوت می کرد و از این رو پس از مدتی مریدانی بسیار یافت که پر آوازه ترین آنها ملا محمد تقی کرمانی، معروف به « مظفر علیشاه» بود. و این ملا محمد تقی کسی بود که ابتدا، در مخالفت با دراویش تعصب می ورزید، هرگز با آنان نمی نشست و حتا دیگران را هم از نشست و برخاست با آنان منع می کرد، اما به ناگهان از مریدان مشتاق شد و داستان آن از این قرار است که می گویند روزی یکی از بازاریان کرمان که روضه خوانی ِ سالانه داشت، علما ی شهر را به روضه فراخوانده بود و علما همه در رده ای خاص نشسته بودند و ملا محمد تقی هم در میان آنان بود. در این هنگام مشتاق علیشاه بی خبر وارد شد و در زاویه ای مقابل او نشست. هنگامی که سفره گستردند ملا محمد تقی دست به سفره دراز نکرد و به پیروی از او، دیگر علما هم دست نزدند. صاحب مجلس که مردی متدین بود، ناراحت شد و سبب را پرسید و در ضمن اشاره کرد که تمام مخارج سفره از کسب حلال به دست آمده و ذره ای ناحق در آن نیست.

ملامحمد تقی ضمن تأیید گفته ی میزبان، به مشتاق علیشاه اشاره کرد و گفت:« قرار نبود که درویش بر سر این سفره باشد و اکنون می بینیم که هست!»

مشتاق علیشاه با شنیدن این سخن نگاه نافذ و معنی داری به ملا محمد تقی انداخت و گفت:

« حاجی، اگر سفره ی مولاست که درویش و غیر درویش ندارد!» پس آنگاه برخاسته، مجلس را ترک نمود. او رفت اما تأثیر آن نگاه در ملا محمد تقی به ژرفا باقی ماند، آنگونه که وی عبای خود را برداشت و در پی مشتاق روانه شدو در اول کوچه ی «ماهانی» او را دید که بر سر گوری نشسته و سر در خویش فرو برده است. هرچه اصرار ورزید، درویش باز نگشت، اما از آن لحظه به بعد ملا محمد تقی دگرگون شد، شیدا و شیفته شد،دیوانه ی عشق شد، تغییر مسلک داد، به راه عرفان افتاد، نام خود را به «مظفر علیشاه» گردانید و حتا دیوان شعر خود را نیز به نام مرشد خود « دیوان مشتاق» نامید.

اما از آن طرف هر چند که پیروان مشتاق رو به افزونی می گذاشتند، بر تعداد دشمنان او هم که در صدد قتلش بودند، اضافه می شدند که در صدر آنان ملا عبدالله نامی بود که مجتهد شهر بود و از همه گردنکش تر و خونی تر می نمود و هر دم درپی بهانه می گشت تا اینکه روز بیست و هفتم ماه رمضان ۱۲۰۶شمسی، هنگامی که بر منبر بود، مشتاق علیشاه وارد شد و در گوشه ای به عبادت مشغول گشت. ملا عبدالله چون شنیده بود که وی قرآن را با نوای سه تار تلاوت می کند، از همان بالای منبر حکم به سنگسار کردن و قتل مشتاق علیشاه داد و خود پیش افتاد.

درویش را گرفتند و در مکانی که امروز شبستان مسجد جامع است، اما آن روز تلی بود به نام «تل خر فروشان» در گودال افکندند و به سنگ زدن پرداختند. یکی از مریدان مشتاق به نام جعفر خود را به روی او انداخت تا در امانش بدارد، اما به او نیز رحم نکردند و او هم کشته شد و ملا محمد تقی( مظفر علیشاه) زمانی رسید که کار از کار گذشته بود..، پس هنگامی که آن صحنه ی ناگوار را دید گفت:

« یک شهر، خون بهای مشتاق است.»

بعد از مرگ مشتاق، ملا عبدالله که بانی مرگ او بود به «ملا عبدالله سگو» معروف شد، چون هنگام مرگ زمانی که دید لب های مشتاق علیشاه هنوز تکان میخورد و « یاهو» می گوید، به او نزدیک شد و با لهجه ی کرمانی گفت: « سگو هنوز هم یا هو میگویی؟» و عجیب اینکه این لقب آز آن به بعد بروی او و اقوامش ماند و مردم خاندان ملا عبدالله را  «عبد الله سگو» می نامیدند.

مدفن مشتاق علیشاه که از خلوص و صفای خاصی بهره دارد، در کرمان به «مشتاقیه» معروف و زیارتگاه رندان جهان است.

به گفته ی دکتر باستانی پاریزی بعد از سال ها، مرحوم عباسعلی کیوان قزوینی که از نفوذ کلام و تأثیر نفس بهره ی بسیار داشت، در همان مسجد جامع کرمان- که چندین هزار جمعیت کرمانی در آنجا جمع بودند، واقعه ی قتل مشتاق علیشاه و سنگسار کردن او را توسط مردم کرمان، نقل می کرد و چنان مؤثر نقل می کرد که مثل واقعه ی عاشورا همه ی مردم به گریه افتادند. پس در آخر منبر گفت:

« مردم این بود واقعه ی قتل مشتاق توسط اجداد بزرگوار شما! حالا گمان می کنم وقت آن رسیده باشد که وجوبا ً همه ی شما یک لعنتی به روح پدران خود نثار کنید!»

و عجیب اینکه مردم تحت تأثیر کلام او، در جواب «پیش باد!» را چنان بلند و همگانی گفتند که انگار به روح پدرانشان صلوات یا رحمت می فرستند!

 

 

متن بالا نوشته  پیرایه یغمایی است . با تشکر از زحمات ایشان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 0:7  توسط آقا خره   | 

 

نیاز داشتن یعنی چه ؟

نی آز داشتن

خواستنی که به خاطر آز داشتن نیست

به خاطر حرص داشتن نیست

چرا باید یک کلمه را اینجوری معنی کنم ؟

چرا آز وحرص اینقدر می تونه به نیاز شباهت داشته باشه ؟

در ایران باستان قویترین دیو   دیو آز بوده است

قدرتی فوق تصور در بدست اوردن

آنهم بدست اوردنی که نهایت پلیدی است

و من نیاز را همان قدرت

اما در خلاف جهت تعریف می کنم

به همان اندازه نیرومند در بدست اوردن

اما از جنس نور و پاکی

 

به عزیزی گفتم اگر چیزی برای یاد دادن داشته باشم

یک کلمه بیشتر نیست

نیاز

اگر نیاز مند شدی

بی هیچ گفتگویی بدان که رسیده ای

حتی اگر ملیاردها سال نوری فاصله باشد

بین تو

و آن

 

راستی

چون رسیدی یادی هم از من بکن

همانگونه که شاملو در شعری که ترجمه کرده بود می گفت

گاهی آنچه ما را به حقیقت می رساند خود ازآن تهی است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 23:47  توسط آقا خره  

 

چند سال پیش تو کوچه ما یه درخت لخت و عور بود که از خوش روزگار یه روز دیدیم روش یه مرغ خرما لونه کرده .

مرغ خرما صدای قشنگی داره هر چند خیلی کم و کوتاه می خونه اما برای محله ما که هیچ پرنده ای نمی خونه یه گنج بود .

یه روز از اتاقم دیدم یه جوانی داره سنگ به لونه اون پرنده می اندازه تا بیام از خونه بیرون؛  لونه و تخم های شکسته مرغ خرمای محله ما کف خیابون بود و جوانک مبهوت اما لبخند به لب بالای سرش ایستاده بود ؟

 ازش پرسیدم چرا اینکار رو کردی ؟

 شونه هاش رو بالا انداخت و گفت ولش کن بابا !

این اتفاق برای من همیشه سئوال بود چرا اینکار رو کرد !

 

امروز کامنتی رو تو یه وبلاگ دیدم که یاد اون خاطره افتادم

کامنت گذار که از کم تحملی و ناراحت شدن صاحب وبلاگ از کامنتهایی که بدون نام و آدرس براش گذاشته بود دلخور شده بود نوشته بود

(شما که نمیتوونین تحمل کنین واسه چی تو یه فضای عمومی که متعلق به همس آشیونه درست میکنین )

و من تازه فهمیدم چرا اون جوان به لانه مرغ خرمای ما سنگ زد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 23:22  توسط آقا خره  

 

گاهی برای تصمیم گرفتن لحظه ای بیشتر وقت نداری

و چه تصمیم بگیری و نگیری ثانیه بعد امکان دیگری برایت وجود ندارد

آخه اغلب در چنین موقعیتهایی

زمان

به یکباره صورت مسئله را پاک می کند !!

 

مثل گذاشتن یک آجر به زیر آوار یک سقف بتنی که در زیر اون یک کودک مجروح گرفتاره .

باید تصمیمت رو بگیری که اگر دستت رو بردی زیر اون سقف

قید دستت را برای همه عمر بزنی

می دانی ذهنت مدام به تو می گوید

شاید آجری که به اون دل بستی تحمل فشار سقف رو نیاره

و شاید اگر همان لحظه آن آجر را در زیر سقف فرو ریخته نگذاری

و سقف فرو بریزه

تا قیامت هم خودت رو نبخشی

.

.

.

.

.

.

.

 

فکر کن

دست عزیز ترین دوستت را با یک دست در حالی که در چاهی عمیق آویزان است گرفته ای

تا سقوط نکند

دستت دارد خسته می شود

یا باید به داخل چاه اویزان شوی و با هر دو دستت او را بگیری و بیرون بکشی

و خطر فرو افتادن خودت را هم به جان بخری

یا منتظر شوی تا خستگی دستت موجب رها کردن او شود

آیا دچار چنین لحظه ای شده ای ؟

در این روزگار شاید برای تو هم پیش امده باشد ؟

.

.

.

.

.

.

.

.

بالا خره فکر کردی چه می کنی ؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

بهترین دوست تو

روح توست

می ارزد اگر هر دو دستت را به او بدهی

حتی اگر بمیری

مطمئن باش

که می ارزد

بخدا که می ارزد !!

.

.

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 0:1  توسط آقا خره  

 

یکی بود یکی نبود

یه روز یه یابوی بود که عینهو همه یابوها زندگی می کرد

یه روز که یابو داستان ما داشت از یه کوره راه  رد می شد و کله رو انداخته بود پایین و زیر لب هی تکرار می کرد که :گر به خود آیی به خدایی رسی !!

یهو یه خری صداش کرد

هی یابو !!

یابوهه برگشت و دید یه خره نشسته روی یه سنگ کنار راه

خره گفت هی یابو بیا اینجا

یابوهه که دید خره داره به زبون یابو ها حرف می زنه کف کرد

راه افتاد و رفت پیش خره

خره گفت یابو جان یه نگاه به راهی که می رفتی بنداز

یابوهه یه نگاه کرد و دید به به !!

کوره راهه به یه پرتگاه ختم می شه !!

تو دلش گفت اگر خره منو صدا نکرده بود الان کف دره شده بودم عینهو گوشت چرخ کرده!

برگشت که ازش تشکر کنه دید خره نیست !!

آخه خره احتمالا یه خر معمولی نبود دیگه !

خری که به زبون یابوها حرف بزنه!

راه و چاه رو تشخیص بده !!

 

یابوهه یه کم فکر کرد و  به خودش گفت

هی مرتیکه یابو !! خوب تو هم الان که اینجا وایسادی اون پرتگاه رو می بینی !!

زبون یابو ها رو هم که از خر جماعت بهتر می فهمی !

خوب وایسا اینجا و ... !!

خلاصه یابوی باهوش داستان ما وایساد تا یابوی بعدی بیاد و اون نجاتش بده !!

هنوز نصف روز نرفته بود که یه یابوی دیگه در حالی که داشت زیر لب برای خودش حرف می زد از راه رسید !

یابوهه دید ای بابا این یابوهه هم عینهو خودش داره همون چیزا  رو زیر لب می گه و می ره طرف دره !!

داد زد هی یابو !! یابو  دومی همینطور که داشت می رفت سرش رو برگردوند به سمت یابو اولی !

یابوی ما هم داد زد بالام جان بیا اینجا یه کار واجبی باهات دارم !

یابوی دوم داستان همینطور که زیر لب داشت با خودش حرف می زد سرش رو انداخت پایین و به راهش ادامه داد  !

آقا، یابوی اول داستان یهو ترس برش داشت و داد زد بابا یابو جان با توام نرو الان می افتی !

همینطور که یابوی اول داستان هی داد و بیداد می کرد که بپا اون جلو پرتگاهه یابوی داستان به راهش ادامه می داد تا اینکه !! آی آی آی آی آی  ی ی ی ی ی ی ی ی    !!!  بوم !!

خلاصه چند روزی یابو داستان ما نشست سر اون راه که شاید یه یابو رو از افتادن نجات بده اما دریغ از حتی یکی !!

خلاصه آخرش نا امید شد !! پیش خودش گفت حتما من یه یابو فوق العاده بودم که حرف خره روم اثر گذاشت ! همین که این فکر از ذهنش گذشت خره یه پس گردنی بهش زد !!

آخه خره یه خر معمولی نبود !!

خلاصه خر غیر معمولی ما به یابوهه گفت :

بنده خدا این وسط چند تا نکته رو قاطی کردی ! اول اینکه یه خری باید باشه که بتونه حرف بزنه اونم به زبون یابو ها !! دوم اینکه یابویی باشه که بتونه بشنوه !! سوم اینکه یابوهه اصلا حرف گوش کن باشه !! چهارم اینکه سیستم جهان طوری برنامه بریزه که خره سر کیف باشه و یابوهه سرحال و هر دو هم سر بزنگاه با هم برخورد کنن و ...!!

 

خوب حالیت شد !!

حالا بیا برو دنبال همون کاری که باید می رفتی دنبالش !!

یابوهه گفت : آقا خره قرار بود من دنبال چی بگردم ؟ در این مورد که تو داستانت چیزی نبود که ؟

خوب شما بگید یابوهه قرار بود کجا بره ؟

 

خوب قصه ما به سر رسید یابوهه به خونه نرسید !!


۱-آقا این داستان برای یه یابوی مشخص نوشته شده اما باقی یابو ها هم میتونن ازش استفاده کنن

۲- آقا استفاده غیر استاندارد عوارضش بر عهده مصرف کننده است

۳- آقا یهو یابو پنداریتون کار دستتون نده ها !! از ما گفتن بود ها !!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 20:57  توسط آقا خره  

 

محل کارم تو کرج بود شبها دیر بر می گشتم خونه

یه شب داشتم می امدم تهران

اتوبان کرج غلغله بود

شاید تصادف شده بود !

نمی دونم !

اخه زدم کنار و از صندوق عقب ماشین کتری و گاز پیک نیکی رو دراوردم و برای نرفتنم جشن گرفتم

چایی فوق العاده ای بود

خصوصا وقتی بالای یه تپه نشسته باشی و به رفتن مردم نگاه کنی

مردمی که تو شیکم هم می پیچند برای چند متر جلوتر بودن

عمر هم مثل اتوبان کرجه

شاید باید بعضی وقتها زد کنار

یه چایی خورد

و به یاد داشت

اخر همه راهها رفتنه تو یه دو متر خاکه

اونم تنهایی

حالا که هستی

گاهی بزن کنار این جاده غلغله

و یه چایی بخور

.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 19:38  توسط آقا خره  

 

علی رو که کشتن به خودشون گفتن

حیف شد که مرد

دیگه نمی شه زجرش داد

.

.

.

وقتی به دور و برم یه نگاه می اندازم و می بینم که

به اسم علی و اولاد علی چه بر سر مردم  می آورند

به خودم می گم

پس بالاخره

نوادگان قاتلین علی

پیدا کردن چطور زجرش بدهند

حتی اگر از این دنیا رفته باشه

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 20:34  توسط آقا خره  

 

یه کیسه خواب کره ای

یه دو متر در یک متر جای خالی گوشه یه اتاق پر از لوازم

یه کلبه سه در چهار اونم تو یه منطقه بکر تو دامنه یه کوه

دو تاشمع از اون هایی که همش دود می کنند

یه سر رسید برای نوشتن حال و روز ! اونم زیر نور شمع

یه بخاری هیزمی درب و داغون که یا از گرما کلافه ات می کنه و یا خاموش می شه و ...

 

فکر می کنید بازم می شه که تکرار بشه

گاهی فکر می کنم که چند روزی رو خدا بهم مرخصی داده بود که تو بهشت زندگی کنم

اما وقتی که سر رسید اون سالها رو ورق می زنم

نمی تونم بهشت رو از جهنم تشخیص بدم

هر چی بود 

آرزوی یه شب خوابیدن تو اون اتاق شبی نیست که به سرم نزنه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 1:40  توسط آقا خره  

 

همیشه هستند کسانی که

وقتی چیزی رو خواستند

برای بدست اوردنش هم تلاش بکنند

همیشه هستند کسانی که

خسته بشوند و باز ادامه بدهند

بخورند زمین و بلند بشن

زخمی بشن و ادامه بدهند

درمونده بشوند و نا امید ! اما از رفتن نمونن

به خودشون فحش بدهند که بابا دست بردار ! اما دست بر ندارند

این جور ادمها

از زور درموندگی گریه می کنند اما با آستین چشم ها رو پاک می کنند

شاید بعد بارون

تصویر ها شفاف تر شده باشه و یه کوره راهی هر چند کوچیک هم شده

بشه میون اونهمه نا امیدی پیدا کنن برای رسیدن

اخرش هم که بالشون رو دست روزگار می بنده و می افتن رو خاک

با چشمشون به اون سویی که تصمیم داشتن برن تا برسن نگاه می کنن

و  زیر لب می گن

بذار کتم رو باز کنم

بذار از خاک بلند شم

شده بعد مردن هم که باشه

می رسم

 

 

آی که من عاشق اینجور آدم ها

حیف که تعدادشون کمه

اونقدر کم

که برای رسیدن به اونها

باید بشی مثل خودشون و هدفت رو بذاری دیدن یکی از آنها

و بری از اول این نوشته و خودت همین راهی که گفتم طی کنی !!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 22:20  توسط آقا خره  

 

 

 

یه رفیق جادوگر دارم

اون تو کارش فوق العاده است

بهش یه قلم مو و یه سطل رنگ سفید بدهید

با یه دیوار پاک و سفید

 

 

بعد از یک روز

بیایید

و در کمال تعجب

یه دیوار سیاه تحویل بگیرید

فوق العاده است نه ؟

اون یه جادوگر واقعی است

با قدرتی فوق العاده

 

 

 

ببینم شما چطور ؟

نکنه شما هم جادوگر بزرگی باشید

یه کم به کارهای روزانه خودتون نگاه کنید

 

 

سطل رنگ و قلم مو

و

یه ذهن پاک

یه قلب پاک

یه روح پاک

و

...

 

 

وای خدای من مثل اینکه یه چیزایی داره یاد خودم هم می آید

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 17:11  توسط آقا خره  

 

مرگ

 

امروز شنبه است

فرض كنيد تنها شما در كل دنيا خبر داريد كه دوست بسيار فعال و توانمند شما بر اثر يك حادثه مثلا تصادف در پايان هفته قراره كه بميره و حتي خودش هم خبر نداره !

 

پا مي شويد و مي رويد ديدنش ! چه مي بينيد ؟

 

مي بينيد كه در گير هزار تا آرزو و هزار تا هدف كوتاه مدت و بلند مدت است كه نزديك ترينشون يه هفته بعد وقت رسيدن به اونها است ! يعني يه روز بعد مرگش !

مي بيني هزار تا خواسته اش رو موكول كرده به ماه بعد ! چون الان براي اونها وقت نداره ! حتي براي ابراز عشق به دختري كه دوسش داره يا پسري كه عاشقشه ( بسته به اينكه سوژه ما پسر باشه يا دختر )

مي بيني كه هزار تا تنفر رو تو دلش تلنبار كرده تا يه روزي بريزه دوره ! شايد ده روز ديگه كه وقت بيشتري براي خودش داره !

مي بيني هزار تا حرف نگفته و نا نوشته داره كه ....

 

اينكه تو نمي دوني كي زمان مرگت مي رسه

يه اتفاق خوبه ! چون اينجوري بدون اضطراب و شمردن ثانيه ها حتي مي توني اونها رو تلف هم بكني !

يه اتفاق بده !! چون كه هزار تا كار نكرده داري كه هر لحظه هم براي تو براي بدست اوردنشون مهمه !

 

جالبه كه نوشته هايي همچون اين نوشته اونقدر زياد شده كه تاثيرشون رسيده به چند ثانيه و اين يعني اينكه وقتي اين صفحه رو بستي نهايت چند ساعتي اونم خيلي محو تو يه كنج ذهنت باقي نمي مونه !

و اين هم مي تونه هم خوب باشه هم بد !

خوب براي اينكه مي توني براحتي باز هم به تلف كردن وقتت مشغول بشي بدون هيچ نارحتي و بد براي اينكه هيچ كس به ما تعهد يه عمر طولاني نداده !

بعضي وقتها كه داريم با ترحم به مرد يا زني كه دچار بيماريي لاعلاج مثل سرطان است نگاه مي كنيم متوجه نيستيم كه اگر اون مرد يا زن از لحظات جاري زندگيش تا پايان همين هفته بهتر استفاده بكنه از من و تو بيشتر و بهتر زندگي كرده !!

چون معلوم نيست من و تويي كه سالم و سرحال امروز اين متن رو از روي صفحه مانيتور مي خونيم و دقيقه ها و ثانيه ها براي ما مثل هميشه كم ارزش مي گذرند تا پايان هفته زنده باشيم !!

 

فكر كنم براي اينكه اين مطلب در ذهنت باقي بماند لازمه يه زنگ وصل كنيم به اتفاقاتي كه روزمره براي ما روي ميدهد !

اينجوري هر بار كه زنگ به صدا در بياد يادمون مي افتاده كه كسي به ما تعهد يه عمر طولاني نداده !

و زندگي همين لحظات جاري است !

زنگ رو وصل كنيم به چي ؟

به مرگ جوانهايي كه دور اطرافمون مي ميرند !! ؟

به بيمارن لا علاج ؟

به حادثه هاي تصادفي كه هر روز اخبارراديو و تلويزيون، خبر انها را فله اي مي دهد !

به چي ؟

 

بذار يه رازي رو بهت بگم

به هر چيزي وصل كني

تا بيدار نشده باشي

هر چقدر هم زنگه برات دلنگ و دلينگ بكنه !

كسي نيست كه بيدار بشه !

و اگر بيدار باشي

ثانيه اي نيست كه بدون حضور بگذره !

و در حضور نيازي به هيچ زنگي نيست !

مي پرسي چطور مي شه خوب بيدار شد !؟

بيداري را با تمرين مي شود بدست آورد !

اينكه در روز بتواني براي لحظه اي هم شده به اينكه زنده هستي و در زمان جاري هستي ، برسي !

 

بيداري از يك لحظه در هر روز شروع مي شه !

اروم اروم به ثانيه اي در روز مي رسه !

به دقيقه اي در هفته !

و براي بعضي ادم هاي نادر، رسيدن  به هر روز در هر روز! بيدار بودن و هوشيار بودن از جاري بودن در زندگي!

 

يادت باشه كسي تعهد نكرده كه اون بعضي ادم ها من و تو نباشيم !

 من اين حرف ها رو از استادم ياد گرفتم و از وقتي به يك لحظه بيداري در روز رسيدم زندگيم تغيير كرده !

از اون روز احساس ميكنم زنده هستم !

حتي براي يك لحظه در طول يه روز!

سالهاست اميدوار به اينكه بتونم اين لحظه ها رو به هم بچسبونم و از اون ها ثانيه بسازم!

براي دقيقه شدن و ساعت شدن !! خدا رو چه ديدي شايد براي روز و ماه و سال شدن !

آخه كسي به من هم تعهد نداده تا پايان هفته زنده باشم !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 9:5  توسط آقا خره  

 

دوستان سايت مهر بابا لطف كردن و اين مطلب را برايم فرستادن گفتم با هم بخونيم

 

زندگی جدید را پایانی نیست و حتی پس از مرگ جسمانی من به حیات خود ادامه خواهد داد. توسط آنهایی که:

 

 آنچه که باطل می باشد؛ دروغ، نفرت، خشم، حرص و شهوت را به نحو کامل ترک می گویند و برای انجام آن دست به کردارهای شهوانی نمی زنند.

 

به کسی آزار نمی رسانند و غیبت نمی کنند.

 

آنهایی که در جستجوی تعلقات مادی یا قدرت نیستند، تجلیل و تکریم نمی پذیرند و به دنبال افتخار و مقام نیستند و از آبروریزی گریزان نمی باشند و از هیچ کس و هیچ چیز ترس ندارند.

 

 و کسانی که با تمام وجود بر خدا تکیه دارند و خدا را فقط به خاطر دوست داشتن دوست دارند.

 

کسانی که به عاشقان خدا و حقیقت ظهور ایمان دارند و در عین حال در انتظار پاداش معنوی و یا مادی نمی باشند.

 

آنهایی که دست از حقیقت بر نمی دارند و آنهایی که بی آنکه وقایع ناگوار آنها را ناراحت کند، با شجاعت و با تمام وجود، تمامی مشقات را با صددرصد گشاده رویی روبرو می شوند و اهمیتی برای مراسم و تشریفات مذهبی، فرقه و مسلک، قائل نیستند.

 

این زندگی جدید تا ابد به خودی خود، خواهد زیست حتی اگر کسی نباشد که آن را زیست کند.

 

اوتار مهربابا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 18:55  توسط آقا خره  

 

 

اوتار مهربابا

 

ديروز يه نامه از سايت مهرباباي ايراني دريافت كردم كه توضيحاتي در مورد دكتر مهربان پور يراي من ارسال شده بود . ديدم اين موضوع يه موضوع عموميه گفتم بذارم تا شما هم بخونيد .

dorood bar shoma dooste gerami.
dar matalebi ke darbareye Avatar Meher Baba az ketabe "dari be soye abadyat"  dar webloge khod neveshteid, dar payan neveshteid ke rohe Dr mehrabanpoor ba ostadash mahshor bad. in goman miravad ke shoma fekr mikonid ke aghaye Mehrabanpoor mordeand. amma bar khod lazem danestim ke be etelae shoma beresanim ke ishan dar gheyde hayat hastand va ham aknon ham dar Iran zendegi mikonand va dar hale khedmat be mardom az haman fane pezeshkie khod hastand. az ishan 2 ketab mojod ast. yeki hamin ketabe "dari be soye abadyat" va digari "Erfane elmi va erfane amali" ishan dar zendegie khod 1 bar meher baba ra molaghat kardand va dar haman molaghat etefaghi rohani baraye ishan oftad ke eshghe Meher baba vojoode ishan ra taskhir kard. ba inke Ishan baraye ziarate Baba narafte boodand balke baraye mahkoom kardan va naseza goftane be Baba. amma naghsheye elahi va moje eshghe Meher Baba Dr Mehrabanpoor ra shekar kard.
dar Iran ta chand sale pish shagerdane Meher Baba ke dar madresye ou bodand va zire nazare Baba, dar gheyde hayat boodand amma aksare anha jesme khod ra tark kardand. lazem be zekr ast ke shaki nabood va nist ke anha dar asemanhaye rafie agahi boodeand.
in mataleb jahate agahi shoma dooste aziz va gerami bood. sepas gozar az inke Baba ra moarefi kardid, va omidvar be inke eshghe Baba dar vojoode shoma bish az aknon sholevar shavad.
jai Meher Baba

دوستاني كه ايميل را براي من زده اند سايتي را براي نعرفي اوتار مهربابا ايجاد كرده اند تا استاد ايراني اصل را به شما دوستان و سروران معرفي كنند ادرس سايت اين عزيزان به ادرس

 http://www.meherbabairani.com/

ميباشد

اين كار يعني معرفي عقايد و تفكرات اساتيد كاري بسيار پسنديده است تا هر فردي امكان استفاده از آن رو بدون هيچ گونه تعصب و فشاري داشته باشد 

من هم به اين عزيزان تبريك ميگم كه زحمت چنين كاري را به خودشون هموار كردند و براي اونها آرزو ميكنم تا همواره روحشون با استادشان محشور باشه

اما اين داستان محشور بودن روح را يه توضيح كوچلو بدم

در تفكر ما خر جماعت

اعتقاد بر اين است كه استاد هميشه زنده است و مرگ براي اساتيد واصل بي معني است استاد ممكنه قالب خاكي نداشته باشه اما روحش بر انچه بر روي زمين به عنوان راه و طريق ايجاد نموده بطور كامل همواره حاضرو ناظره

 بنابراين براي شاگردانش آرزو ميكنيم كه همواره اين افتخار رو داشته باشند كه بعد از ترك جسد استادشون انقدر پاك باقي بمانند كه بتوانند روحشان را با استادشان همواره محشور ببينند .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 11:6  توسط آقا خره  

 

 

كنترل control 

 

نفس عميقي بكشيم

گره كراوات خود را شل كنيم

و سخت نگيريم

اگر اشتباهي رخ مي دهد اشكالي ندارد

اگر امور كمي از كنترل خارج شد

احتمالا اين همان چيزي است كه برايمان خوب است

زندگي خيلي خيلي بيشتر از بودن در راس امور است

 

اشو

كتاب : اشو ذن تاروت

صفحه 79 – كنترل

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 10:2  توسط آقا خره  

 

دیروز در جواب رفیقم که پرسید ازم

چرا بعضی ها اینجوری بعضی ها اونجوری ؟

 گفتم

میدونی خدا بعضی رو آفریده برای پریدن از روی حصار

کاریش هم نمیشه کرد

یا باید بپری یا باید تا اخرش لب حصار وایسی و اون ور رو نگاه کنی

چرا باقی نمیپرند هم به پای پریدنشون ربط نداره

اخه اغلبشون سرشون رو انداختن پائین تا علف بخورن

تا سیر بشن

شاید اخرش سرشون رو آوردن بالا

و اگر سویی برای چشما باقی مونده بود

اون ور حصار رو دیدن

فهمیدن

درکش کردن

و شاید

آرزو کردن که ایکاش میتوانستند بپرند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 22:42  توسط آقا خره  

 

معرفی یکی دیگر از مقامات روحی در عرفان اسلامی

ابدال چه کسانی هستند

 

 

اَبْدال، جمع بَدَل یا بِدْل به معنای جانشین و نیز به معنای کریم و شریف. این اسم بر جمعی از بندگان خاص خدا اطلاق می‌شود که در میان اولیا دارای مرتبتی مخصوص بوده‌اند. تعداد ابدال ثابت و معیّن است و هرگاه عمر یکی از آنان به پایان رسید، فرد دیگری از طبقة فروترِ اولیا جایگزین او می‌گردد. دربارة وجه تسمیة این گروه به ابدال اختلاف است. به موجب برخی از روایات شیعه، اینان از آن رو که جانشینان انبیا شمرده می‌شوند، ابدال نامیده شده‌اند (قمی، 1/64). بعضی گفته‌اند که چون تعداد ابدال ثابت است و به محض درگذشتِ یکی از آنان، فرد دیگری جانشین او می‌گردد، چنین نامیده شده‌اند (آملی، 276؛ ابن اثیر، 1/107). گاه نیز گفته شده است که چون آنان می‌توانند به هنگام ضرورت صورتی مثالی و یا شخصی روحانی را به عنوان بدل به جای بگذارند و جایگاه خود را ترک کنند، ابدال خوانده شده‌اند (آملی، 276؛ ابن عربی، 2/7). ابن عربی تبدیل صفات مذمومه به صفات محموده را که از خصوصیّات ابدال است به عنوان یکی از وجوه تسمیة آنان ذکر می‌کند (1/160). اصطلاح ابدال عمدتاً در میان عرفا و صوفّیه کاربرد داشته است، اما همواره مستند به روایاتی بوده که در این زمینه نقل شده است. ابن خلدون بر این اعتقاد است که پیدایش اعتقاد به قطب وابدال در میان صوفیه، از اعتقاد شیعیان به امام و نقیبان نشأت یافته است (1/631). در میان صوفیانِ قلمرو امپراتوری عثمانی لفظ ابدال و بٌدًلاء (جمع بدیل) به درویشان نیز اطلاق شده و به دنبال انحطاط طریقتهای صوفیانه در آن سرزمین، این دو کلمه در زبان ترکی به صورت مفرد و به معنای ابله و ساده لوح به کار رفته است (دانشنامه).

ابدال در روایات: در روایات و ادعیة شیعه این کلمه گاه بر اوصیاء پیامبر اسلام (ص) که خداوند آنان را بدل و جانشین انبیا قرار داده، اطلاق شده است (قمی، 1/64)، و گاه مراد از آن اصحاب خاص ائمه (ع) بوده است (همانجا). اهل سنّت نیز روایاتی نقل کرده‌اند که در آنها ویژگیهایی برای ابدال به دست داده‌اند. از علی (ع) نقل کرده‌اند که گفت: ابدال، که شمارة آنان 40 نفر است. در شام هستند، هر گاه یکی از آنان وفات کند، خداوند یک تن دیگر را جایگزین او می‌کند. خداوند به برکت وجود آنان باران بر زمین می‌باراند و به سبب آنان مسلمانان بر دشمنان پیروز می‌گردند و عذاب الهی از اهل شام برداشته می‌شود (ابن عساکر، 1/60؛ ابن اثیر، 107؛ ابن حنبل، 112). همچنین از پیامبر اکرم (ص) نقل کرده‌اند که گفت: ابدالِ امّتِ من 40 نفرند: 22 نفر در شام و 18 نفر دیگر در عراقند. هر گاه یکی از ابدال وفات کند، خداوند دیگری را جانشین او می‌سازد، و آنگاه که فرمان الهی برسد همه رحلت خواهند کرد و با رفتن آنان قیامت برپا خواهد شد (ابن عساکر، 1/60). به موجب روایت دیگری ابدال این امّت 30 نفر از قبیل ابراهیم خلیل الله اند (همو، 1/60-61). برحسب روایت دیگری، در میان خلق 300 نفر هستند که قلبشان همچون قلب آدم (ع)، و 40 نفر قلبشان مانند قلب موسی (ع) و 7 نفر قلبشان مانند قلب ابراهیم (ع)، و 5 نفر قلبشان به سان قلب جبرئیل، و 3 نفر قلبشان مانند قلب میکائیل و یک نفر که قلبش همچون قلب اسرافیل است (همو، 1/63). تاج الدین خوارزمی روایت مربوط به ابدال را به این صورت از پیغمبر نقل می‌کند که گفت: در امت من همیشه 40 کس بر خُلق ابراهیم (ع) باشند و اینان بُدَلا هستند، و 7 کس بر خلق موسی (ع) باشند و ایشان اوتادند، و 3 کس بر خلق عیسی (ع) باشند و ایشان خلفایند، و یک کس بر خلق من باشد و او قطب است (ص 33). سیّد محمد گیسو دراز در مکتوب پانزدهم از مکتوبات موسوم به «بحرالمعانی» روایتی را نقل می‌کند که به موجب آن لفظ ابدال به جمیع اولیایی که در طبقات ششگانه قرار دارند، اطلاق شده است و ترتیب و تعداد و خصوصیّات آنان بدین قرار است: 1. یک نفر که قلب او مانند قلب اسرافیل است؛ 2. سه نفر که قلبهایشان مثل قلب میکائیل است؛ 3. شش نفر که قلبهایشان مثل قلب جبرئیل است؛ 4. هفت نفر که قلبهایشان مثل قلب ابراهیم (ع) است؛ 5. چهل نفر که قلبهایشان مثل قلب موسی (ع) است؛ 6. سیصد نفر که قلبهایشان همچون قلب آدم (ع) است. هر گاه یکی از ابدال طبقة بالاتر وفات کند، یکی از ابدال طبقة فروتر جایگزین او می‌گردد، و اگر از 300 ابدال یک نفر درگذرد، یکی از مسلمانان جانشین او می‌شود، و خداوند به وسیلة این ابدال بلا را از این امت دفع می‌کند (نیز نک‍ : هروی، 14-15). برحسب روایتی از طریق اهل سنّت، وصول به مرتبة ابدال نه بر اثر کثرت نماز و روزه، بلکه به واسطة غنای نفس و سلامت صدر و خیرخواهی برای مسلمانان است (ابن عساکر، 1/60). به موجب روایت دیگری، ویژگی اخلاق ابدال آن است که کسانی را که به ایشان ظلم کرده‌اند عفو، و به کسانی که به آنان بدی کرده‌اند احسان، و در آنچه خداوند به آنان عطا کرده است، با دیگران مواسات می‌کنند.

ابدال در آثار عرفانی: دربارة صفات و تعداد و مرتبة ابدال در آثار عرفانی اختلاف نظر وجود دارد. حتی دربارة اینکه واژة ابدال به کدام طبقه از اولیا اطلاق می‌شود، مؤلفان اختلاف کرده‌اند. در میان آثار نخستین صوفیان، موضوع ابدال و ویژگیهای آنان، در کتابهای چون قوت القلوب ابوطالب مکّی (2/78) و طبقات الصّوفیّة خواجه عبدالله انصاری (صص 415، 513، 611) و کشف المحجوب هجویری (ص 269) مطرح شده است، اما بیش از هر کس محیی الدین ابن عربی دربارة ابدال و خصوصیّات آنان سخن گفته است و شارحان آثار او با اندک اختلافاتی به شرح و بسط سخنان او پرداخته‌اند. این مبحث در 2 بخش «صفات و خصوصیات» و «مرتبه و تعدادِ» ابدال قابل بررسی است.

الف ـ صفات و خصوصیات ابدال: صفات و خصوصیاتی که در آثار اولیة عرفانی برای ابدال به چشم می‌خورد، با آنچه در این باره در آثار ابن عربی و پیروان او آمده است، تفاوت عمده دارد. ابوطالب مکّی (2/78) پس از ذکر روایتی از طریق اهل بیت (ع) دربارة اهمیت صبر و رضا، یادآور می‌‌شود که رضا از حق و رحمت نسبت به خلق و سلامت قلب و ناصح مسلمین بودن و سخاوت نفس، مقام ابدال در میان صدّیقین است. خواجه عبدالله انصاری (صص 415، 513، 611)، کرامات را خاص ابدال و زهّاد می‌داند، زیرا اظهار کرامات می‌تواندی موجب مکر و غرور شود و این ابدال هستند که از مکر و غرور آن ایمنند. وی همچنین احتراز از کشتن جانوران را از خصوصیات ابدال به شمار می‌آورد. هجویری پس از ذکر طبقات اولیا که ابدال از آن جمله‌‌اند، یادآور می‌شود که خصوصیت آنان این است که یکدیگر را می‌شناسد و در امور محتاج به اذن یکدیگرند (ص 269). ابن عربی می‌نویسد: هر یک از ابدال منسوب به یکی از انبیاست که فیوضات معنوی را از قلب آن پیامبر دریافت می‌کند. خداوند اقلیمهای هفتگانه را به وسیلة آنان حفظ می‌کند و نظر و توجه روحانیان هفت آسمان نیز به سوی آنان است. آنان به اسرار و امور مربوط به حرکات و نزول کواکب سیّاره در منازل تقدیر شده آگاه و دانا هستند. نام هر یک از آنان یکی از اسماء الهی است. در مقابل هر یک از اسماء الهی، یک نفر از ابدال قرار دارد که به وسیلة اسماءِ مزبور حق تعالی به سوی آنان نظر می‌کند (2/7، 9). همو به نقل از عبدالمجید بن سلمه که توفیق زیارت یکی از ابدال موسوم به معاذبن اشرس را یافته است، یادآور می‌شود که ابدال به سبب رعایت صَمْت و سَهَر و جوع و عزلت به این مقام رسیده‌اند. ابن عربی از دستة دیگری از ابدال به نام رجبیّون نیز سخن می‌گوید (2/7) و شاه نعمت الله ولی نیز به نقل از او، احوال آنان را چنین وصف می‌کند: ایشان هر سال از آغاز رجب تا پایان آن ماه در حال حضور به سر می‌برند. روز اول ماه رجب حال ایشان قائم به عظمت الهی است چنانکه گویی طبقات آسمانها را بر سرِ ایشان نهاده‌اند و تا صبح صادق روز دوم حال ایشان بر این منوال است. روز دوم تخفیفی حاصل می‌شود و روز سوم چون آفتاب طلوع کند بر مغیّبات آگاه و به تشریف مکشوفات و تجلّیات مشرّف می‌گردند (صص 150-151). عزیزالدّین نسفی در وصف اولیاء خدا، که تعداد آنان معیّن است و ابدال نیز خوانده می‌شوند، چنین می‌گوید که ایشان دانا و مقرّب و صاحب کرامت و صاحب همت و صاحب قدرت و مستجاب الدّعوه‌اند. کرامت و قدر ایشان چنان است که خاک و آب و هوا و آتش و صحرا و کوه مانع نظر ایشان نمی‌شود (ص 318). سید حیدر آملی نیز همان وصفی را از ابدال به دست می‌دهد که قبلاً ابن عربی مطرح کرده است (صص 159-160، 164، 264-266). شاه نعمت الله ولی نیز اگر چه تمام اولیاء خاص را ابدال نامیده است، اما دربارة خصوصیات ابدال هفتگانه و رجبیّون، قسمتی از اوصاف مذکوردر آثارابن عربی را نقل می‌کند.

ب ـ مرتبه و تعداد ابدال: دربارة تعداد و مرتبة ابدال نیز اختلاف وجود دارد. ابن عربی گاه از 7 نفر و گاه از 40 نفر و گاه از 12 نفر به عنوان ابدال یاد می‌کند (2/5-16). شیخ سعدالدین حموئی را اعتقاد بر این بوده است که نام ولیّ جز بر امامان دوازده‌‌گانه که آخرین آنان حضرت مهدی (ع) است، قابل اطلاق نیست، و سایر بزرگان اهل معرفت و سلوک را باید ابدال خواند (نسفی، 320-322). شاه نعمت الله ولی گاه واژة ابدال را به صورت واژه‌ای عام و قابل اطلاق بر تمام طبقات اولیا به کار می‌برد و گاه فقط طبقة خاصی را به این نام می‌خواند (1/149-155). صرف نظر از کاربرد این واژه به صورت عام و برای تمام طبقات اولیا، در موارد خاص، تقریباً در تمام آثار عرفانی تعداد ابدال را 7 نفر یا 40 نفر ذکر کرده‌اند. هجویری تعداد ابدال را 40 نفر می‌داند و در سلسلة مراتب اولیا آنان را در مرتبة پنجم می‌نشاند. سلسلة مزبور به این صورت است: قطب یاغوث (1 نفر)، نقباء (3 نفر)، اوتاد (4 نفر)، ابرار (7 نفر)، ابدال (40 نفر)، اخیار (300 نفر) (ص 269). عبدالرّحمن جامی نیز همان بیان هجویری را دربارة خصوصیات و تعداد و مرتبة ابدال تکرار کرده است (صص 20 – 21). ابن عربی از ابدال هفتگانه و چهل گانه سخن رانده است، اگر چه به گفتة او گاه نقباء دوازده گانه را نیز ابدال خوانده‌اند. تأکید ابن عربی بیش‌تر بر ابدال هفتگانه است و معتقد است که آنان به ترتیب بر قدم ابراهیم، موسی، هارون، ادریس، یوسف، عیسی و آدم قرار دارند و اسامی آنان عبارت است از عبدالحیّ، عبدالعلیم، عبدالودود، عبدالقادر، عبدالشّکور، عبدالسّمیع، عبدالبصیر (2/7). مرتبة ابدال بعد از مراتب قطب و امامان و اوتاد قرار دارد، اما گاه ابدال شامل قطب، امامان و اوتاد نیز می‌باشد. نسفی لفظ ابدال را واژه‌ای عام برای تمام طبقات اولیا می‌دانسته و لذا واژة اولیا را به جای ابدال به کار برده است (ص 322). او مجموع اولیاء خدا یا ابدال را در هر زمان 356 نفر می‌داند و آنها را به 6 طبقه تقسیم می‌کند: 1. سیصد تنان، 2. چهل تنان، 3. هفت تنان، 4. پنج تنان، 5. سه تنان، 6. قطب. سپس یادآور می‌شود که چون آخر الزّمان فرا رسد بر سیصد تنان کسی افزوده نشود تا آنکه تماماٌ از جهان رحلت کنند. آنگاه از چهل تنان و هفت تنان و پنج تنان و سه تنان به ترتیب کاسته شود تا کسی از آنها باقی نماند و قطب تنها شود، و چون قطب از عالم رخت بربندد، عالم برافتد (ص 317). سید حیدر آملی در المقدمات 3 نوع طبقه بندی از مراتب اولیا به دست داده که در هر 3 نوع تعداد ابدال 7 نفر است، اما مرتبة آنان متفاوت است. در طبقه بندی اول، ابدال بعد از قطب، در مرتبة دوم قرار دارند و دارای مقامی بالاتر از رجال الغیب و صلحا هستند. در طبقه‌بندی دوم، ابدال پس از قطب و غوث و افراد، در مرتبة چهارم واقع شده‌اند. در طبقه‌بندی سوم، ابدال پس از قطب الاقطاب، که مقام پیغمبر اکرم (ص) و ائمّة هدی (ع) است، و نیز قطب یا غوث و امامان و اوتاد، در مرتبة پنجم قرار دارند. آملی ضمن برشمردن طبقات مختلف اولیا این نکته را نیز یادآور می‌شود که گاه از ائمة معصومین (ع) تعبیر به اقطاب و ابدال می‌شود، و ظاهراً این معنا مقتبس از روایات شیعه است. همچنین او به این نکته اشاره دارد که گاه مقصود از ابدال هفتگانه، اوتاد چهارگانه و دو امام و قطب است (ص 276). آملی همچنین از قول شیخ سعدالدین حموئی طبقه بندی جدیدی را نقل می‌کند که در آن تعداد ابدال 7 نفر بوده و بعد از قطب و «غوث و امامین» و اوتاد و اشباح در مرتبة پنجم از طبقات هفتگانة اولیا قرار دارند و عدد اولیا در مجموع طبقات مذکور منحصر به 360نفر است (ص 277). شاه نعمت الله ولی نیز طبقه‌بندیهای متفاوتی از اولیا به دست می‌دهد که در آنها لفظ ابدال گاه به طور خاص و گاه به طور عام مورد استفاده واقع شده است. در طبقه‌بندی اول، ابدال هفتگانه بعد از اقطاب دوازده‌گانه در مرتبة دوم و ابدال چهل گانه در مرتبة چهارم و 300 ابدال در مرتبة ششم قرار دارند. در طبقه بندی دوم، پس از قطب الاقطاب، 3 ابدال، 5 ابدال، 7 ابدال، 40 ابدال و 300 ابدال قرار گرفته‌اند، و سرانجام طبقه‌بندی سوم نیز مشابه طبقه‌بندی دوم است، جز آنکه میان مقام قطب الاقطاب و 3 ابدال، مقام یک نفر از اولیا واقع است (1/149-155).

چنین به نظر می‌رسد که تشتّت طبقه‌بندی اولیا در آثار متأخر مثل آثار آملی و شاه نعمت الله ولی، و تفاوت جایگاه و مرتبة ابدال، بی‌ارتباط با ابهام و تشتّتی نباشد که در این زمینه در فتوحات‌ ابن عربی به چشم می‌خورد. وی پس از ذکر ابدال هفتگانه از رجبیّون یا ابدال چهل گانه سخن می‌گوید و اشاره‌ای نیز به قول برخی از بزرگان دربارة ابدال دوازده‌گانه دارد، سپس به ذکر ویژگیهای 300 تن از اولیا می‌پردازد، آنگاه موضوع طبقات رجال عالم انفاس را مطرح می‌سازد، ولی روشن نمی‌کند بین طبقات رجال عالم انفاس و رجالی که قبلاً برشمرده است چه رابطه‌ای وجود دارد.

ماخذ: آملی، حیدر، المقدمات من کتاب نصّ النصوص فی شرح فصوص الحکم، به کوشش هانری کربن و عثمان اسماعیل یحیی، تهران، 1353ش؛ ابن اثیر، مبارک بن محمد، النهایه، به کوشش طاهر احمد الزاوی و محمود محمد الطناحی، قاهره، 1963م؛ ابن حنبل، احمد، المسند، بیروت، دارالفکر؛ ابن خلدون، مقدمة ابن خلدون، ترجمة محمد پروین گنابادی، تهران، 1352ش؛ ابن عربی، محیی الدین، الفتوحات المکّیه، بیروت دارصادر؛ ابن عساکر، علی بن حسن، التاریخ الکبیر، دمشق، 1329ق؛ انصاری، خواجه عبدالله، طبقات الصوفیّه، به کوشش محمد سرور مولائیف تهران، 1362ش؛ جامی، عبدالرحمن، نفحات الانس، به کوشش مهدی توحیدی پور، تهران، 1377ش؛ خوارزمی، تاج الدین، شرح فصوص الحکم، به کوشش نجیب مایل هروی، تهران، 1364ش؛ دانشنامه؛ شاه نعمت الله ولی، نورالدین، رساله‌ها، به کوشش جواد نور بخش، تهران، 1355ش؛ قمی، عباس، سفینه البحار، نجف، 1352-1355ق؛ مکّی، محمدبن علی، قوت القلوب، قاهره، 1381ق/1961م؛ نسفی، عزیزالدین، الانسان الکامل، به کوشش ماریژان موله، تهران، 1362ش؛ هجویری، علی بن عثمان، کشف المحجوب، به کوشش و. آ. ژوکوفسکی، لنینگراد، 1926م؛ هروی، نظام الدین احمد، انواریه، به کوشش حسین ضیائی، تهران، 1358ش.

حسین لاشیء


نوشته ای از حسین لاشی از دانره المعارف بزرگ اسلامی 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 1:34  توسط آقا خره  

 

 

اوتاد جهان چه كساني هستند

 

 

اوتاد، در اصطلاح‌ متصوفه‌ به‌ كسانى‌ گفته‌ مى‌شود كه‌ در سلسله‌ مراتب‌ اوليا مقامى‌ فروتر از قطب‌ و امامان‌ و افراد، و فراتر از ابدال‌ و ابرار و اخيار دارند. اوتاد در لغت‌ به‌ معنى‌ ميخهاست‌. در قرآن‌ كريم‌ از كوهها به‌ عنوان‌ اوتاد ارض‌ ياد شده‌ است‌ (نبأ/78/7) كه‌ در كتب‌ روايات‌ آن‌ را به‌ گروههاي‌ مختلف‌ اوليا تعبير و تفسير كرده‌اند.

در روايات‌ شيعه‌ واژة اوتاد گاه‌ به‌ پيامبر(ص‌) و ائمة دوازدهگانه‌ (ع‌) و گاه‌ به‌ گروهى‌ از اوليا اطلاق‌ شده‌ است‌ كه‌ در سلسله‌ مراتب‌ ابدال‌ و عبّاد و سيّاح‌ قرار دارند و از محبوب‌ترين‌ بندگان‌ خدا هستند. وقتى‌ كه‌ اين‌ واژه‌ درمورد پيامبر(ص‌) و ائمه‌ (ع‌) به‌ كار مى‌رود، داراي‌ اين‌ ويژگى‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ سبب‌ آنان‌ ساكنان‌ زمين‌ را از هلاكت‌ حفظ مى‌كند، و وقتى‌ كه‌ امامان‌ دوازدهگانه‌ زمين‌ را ترك‌ گويند، زمين‌ اهل‌ خود را فرو خواهد برد. خداوند اين‌ گروه‌ را حجت‌ بر بندگان‌ خود قرار داده‌ است‌ و به‌ امر او برپا ايستاده‌، و آماده‌اند، و آفرينش‌ آنان‌ قبل‌ از خلق‌ موجودات‌ عالم‌ و به‌ صورت‌ انواري‌ بوده‌ است‌ كه‌ در طرف‌ راست‌ عرش‌ خداوند قرار داشته‌اند(كلينى‌،1/534؛ حر عاملى‌،1/460؛ شيخ‌طوسى‌، 139؛ قاضى‌ سعيد، 121؛ مجلسى‌، 2/57، 10/155).

در روايات‌ صوفية اهل‌ سنت‌ اوتاد گروهى‌ از اوليا شمرده‌ شده‌اند كه‌ شمار آنها 4 يا 7 و يا 40 تن‌ است‌ كه‌ بر خُلق‌ موسى‌(ع‌) و يا بر قلب‌ جبرئيل‌ خلق‌ شده‌اند، و يا داراي‌ يقينى‌ همچون‌ يقين‌ ابراهيم‌(ع‌) هستند كه‌ به‌ بركت‌ ايشان‌ باران‌ مى‌بارد و بلا از زمين‌ دور مى‌شود و مردم‌ به‌ واسطة ايشان‌ روزي‌ مى‌يابند (احمد جام‌، 216؛ خوارزمى‌، 1/33؛ لاهيجى‌، 282؛ قاضى‌ سعيد، 118-119). و نيز گفته‌اند در مساجد اوتادي‌ هستند كه‌ با فرشتگان‌ همنشينند و فرشتگان‌ در بيماري‌ آنان‌ را عيادت‌، و به‌ هنگام‌ نياز ياريشان‌ مى‌كنند (احمد بن‌ حنبل‌، 2/418).

در برخى‌ از متون‌ عرفانى‌ شمار اوتاد، 4، 7، 30 و 40 دانسته‌ شده‌ است‌، اما بيشتر آنان‌ را 4 تن‌ پنداشته‌اند (ابوطالب‌ مكى‌، 2/155؛ مستملى‌، 1/94؛ هجويري‌، 269؛ خواجه‌ عبدالله‌، طبقات‌...، 94؛ ابن‌ عربى‌، 11/268-270، 276، جم ). دربارة جايگاه‌ و مرتبة اوتاد نيز اختلاف‌نظر ديده‌ مى‌شود. اكثر متون‌ جايگاه‌ آنان‌ را فراتر از ابدال‌ و فروتر از امامان‌ يا نقبا يا افراد معرفى‌ مى‌كنند (هجويري‌، همانجا؛ ابن‌ عربى‌، 2/400؛ آملى‌، 1/273-274). اما برخى‌ از صوفيه‌ آنان‌ را بالاتر از ابرار و فروتر از ابدال‌ مى‌دانند (خواجه‌ عبدالله‌، صد ميدان‌، 22). ويژگى‌ مهمى‌ كه‌ در طبقات‌ مختلف‌ اوليا به‌ چشم‌ مى‌خورد، آن‌ است‌ كه‌ با وفات‌ يكى‌ از آنها فردي‌ از طبقة پايين‌تر جانشين‌ او مى‌شود. به‌ اين‌ ترتيب‌، با وفات‌ يكى‌ از اوتاد فردي‌ از طبقة ابدال‌ يا ابرار جايگزين‌ او مى‌گردد. در آثار ابن‌ عربى‌ گاه‌ افراد مربوط به‌ طبقات‌ بالاتر، يعنى‌ قطب‌ و امامان‌ از جملة همين‌ اوتاد معرفى‌ شده‌اند (11/270) و نيز گاه‌ بعضى‌ اوتاد چهارگانه‌ را جزو ابدال‌ هفتگانه‌ دانسته‌اند كه‌ 3 تن‌ ديگر قطب‌ و امامان‌ هستند (آملى‌، 1/276).

دربارة تأثير وجود اوتاد در عالم‌، در متون‌ عرفانى‌، با استناد به‌ روايات‌ دينى‌، سخن‌ بسيار گفته‌ شده‌ است‌. بيشترين‌ سخنان‌ و تعبيرات‌ را در اين‌ زمينه‌ در آثار ابن‌ عربى‌ مى‌توان‌ يافت‌. گاه‌ چنين‌ گفته‌ شده‌ است‌ همچنان‌ كه‌ خانه‌ به‌ وسيلة اركان‌ آن‌ حفظ مى‌شود، خداوند نيز عالم‌ را به‌ وسيلة اوتاد محافظت‌ مى‌نمايد (ابن‌ عربى‌، 11/266). گاه‌ گفته‌ مى‌شود كه‌ خداوند به‌ وسيلة هر يك‌ از اين‌ اوتاد چهارگانه‌، ايمان‌، ولايت‌، نبوت‌ و رسالت‌، و به‌ وسيلة مجموع‌ آنها دين‌ حنيفى‌ را حفظ مى‌كند (همو، 11/269-270). همچنين‌ ابن‌ عربى‌ اين‌ نكته‌ را يادآور مى‌شود: وقتى‌ كه‌ شيطان‌ گفت‌ من‌ از 4 جهت‌ بر فرزندان‌ آدم‌ وارد مى‌شوم‌، اشاره‌ به‌ همان‌ 4 جهتى‌ داشت‌ كه‌ اوتاد حافظ آنند، و آنان‌ خود از اين‌ 4 جهت‌ از دستبرد شيطان‌ مصونند (11/277). برخى‌ نيز اوتاد را محل‌ نظر مرحمت‌ حق‌ و سبب‌ معموري‌ جهات‌ اربعه‌ معرفى‌ كرده‌اند (شاه‌ نعمت‌الله‌، 4/13).

ابن‌ عربى‌ گاهى‌ الياس‌، عيسى‌، ادريس‌ و خضر(ع‌) را از اوتاد معرفى‌ مى‌كند كه‌ با جسم‌ خود در دنيا حضور دارند كه‌ دو تن‌ از آنان‌ امامانند و يك‌ تن‌ قطب‌ است‌ (11/268-270). در جاي‌ ديگر ابن‌ عربى‌ از شخصى‌ به‌ نام‌ ابن‌ جعدون‌ به‌ عنوان‌ يكى‌ از اوتاد نام‌ مى‌برد كه‌ او را در شهر فاس‌ ديده‌ است‌ (11/276) و گاه‌ از 4 شخص‌ ديگر ياد مى‌كند كه‌ دو تن‌ آنها دو مرد فارسى‌ و حبشى‌، سومى‌ شخصى‌ به‌ نام‌ ربيع‌ بن‌ محمود ماردينى‌ و شخص‌ چهارم‌ خود اوست‌ (2/401، نيز براي‌ تفصيل‌ دربارة نامهاي‌ اوتاد، نك: 11/278-279؛ شاه‌ نعمت‌الله‌، 1/150، 4/13).

هجويري‌ بر آن‌ است‌ كه‌ اوتاد چهارگانه‌ و اخيار و ابدال‌ و نقبا و قطب‌، برخلاف‌ اوليايى‌ كه‌ در مراتب‌ پايين‌تر قرار دارند، يكديگر را مى‌شناسند و در كارها به‌ اجازة يكديگر نيازمندند (همانجا). ديگر از ويژگيهاي‌ اوتاد آن‌ است‌ كه‌ هر يك‌ از آنها بر اخلاق‌ يكى‌ از انبيا چون‌ آدم‌ و ابراهيم‌ و عيسى‌(ع‌) و محمد(ص‌) هستند و از روحانيت‌ يكى‌ از فرشتگان‌ مدد مى‌گيرند، و هر يك‌ از اركان‌ كعبه‌ نيز متعلق‌ به‌ يكى‌ از آنان‌ است‌: ركن‌ شامى‌ از آن‌ كسى‌ است‌ كه‌ بر قلب‌ آدم‌ (ع‌) است‌، و ركن‌ عراقى‌ براي‌ كسى‌ كه‌ بر قلب‌ ابراهيم‌(ع‌)، و ركن‌ يمانى‌ براي‌ كسى‌ كه‌ بر قلب‌ عيسى‌(ع‌)، و ركن‌ حجرالاسود از آن‌ كسى‌ است‌ كه‌ بر قلب‌ حضرت‌ محمد(ص‌) است‌. ابن‌ عربى‌ خود را صاحب‌ ركن‌اخير معرفى‌مى‌كند.استمداد اوتاد چهارگانه‌از روحانيت‌اسرافيل‌، ميكائيل‌، جبرئيل‌ و عزرائيل‌ است‌. ابن‌ عربى‌ هر يك‌ از اوتاد را داراي‌ علوم‌ ويژه‌اي‌ مى‌داند كه‌ به‌ سبب‌ آن‌ علوم‌ به‌ مقام‌ اوتادي‌ رسيده‌اند (نك: 2/401-404).

خوارزمى‌ نيز از اوتاد هفتگانه‌ سخن‌ مى‌گويد كه‌ بر خُلق‌ موسى‌(ع‌) هستند (1/33). برخى‌ نيز قلوب‌ اوتاد را بر قلب‌ جبرئيل‌ دانسته‌اند (قاضى‌ سعيد، 121). ديگر از ويژگيهايى‌ كه‌ به‌ اوتاد نسبت‌ داده‌اند، آن‌ است‌ كه‌ لحظه‌اي‌ از پروردگار خويش‌ غافل‌ نيستند، و از دنيا جز در حد نياز گرد نياورند، و از آنها لغزشهاي‌ بشري‌ پديد نمى‌آيد، و عصمت‌ در آنها شرط نيست‌ (قمى‌، 2/438).

مآخذ: آملى‌، حيدر، المقدمات‌ من‌ كتاب‌ نص‌ النصوص‌، به‌ كوشش‌ هانري‌ كربن‌ و عثمان‌ اسماعيل‌ يحيى‌، تهران‌، 1352ش‌/1974م‌؛ ابن‌ عربى‌، محمد، الفتوحات‌ المكية، به‌ كوشش‌ عثمان‌ يحيى‌، قاهره‌، 1392-1410ق‌؛ ابوطالب‌ مكى‌، محمد، قوت‌ القلوب‌، قاهره‌، 1381ق‌/1961م‌؛ احمد بن‌ حنبل‌، مسند، استانبول‌، 1980م‌؛ احمد جام‌، انس‌ التائبين‌، به‌ كوشش‌ على‌ فاضل‌، تهران‌، انتشارات‌ توس‌؛ حر عاملى‌، محمد، اثبات‌ الهداة، به‌ كوشش‌ ابوطالب‌ تجليل‌ تبريزي‌، قم‌، 1399ق‌؛ خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌، صد ميدان‌، به‌ كوشش‌ قاسم‌ انصاري‌، تهران‌، 1358ش‌؛ همو، طبقات‌ الصوفية، به‌ كوشش‌ محمد سرور مولايى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ خوارزمى‌، حسين‌، شرح‌ فصوص‌ الحكم‌، به‌ كوشش‌ نجيب‌ مايل‌ هروي‌، تهران‌، 1364ش‌؛ شاه‌ نعمت‌الله‌ ولى‌، رساله‌ها، به‌ كوشش‌ جواد نوربخش‌، تهران‌، 1355-1357ش‌؛ شيخ‌ طوسى‌، محمد، الغيبة، به‌ كوشش‌ عبادالله‌ تهرانى‌ و على‌ احمد ناصح‌، قم‌، 1411ق‌؛ قاضى‌ سعيد قمى‌، شرح‌ اربعين‌، تهران‌، 1355ق‌؛ قرآن‌ كريم‌؛ قمى‌، عباس‌، سفينة البحار، تهران‌، كتابخانة سنايى‌؛ كلينى‌، محمد، الاصول‌ من‌ الكافى‌، به‌ كوشش‌ على‌اكبر غفاري‌، تهران‌، 1388ق‌؛ لاهيجى‌، محمد، شرح‌ گلشن‌ راز، به‌ كوشش‌ كيوان‌ سميعى‌، تهران‌، 1327ش‌؛ مجلسى‌، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت‌، 1403ق‌؛ مستملى‌ بخاري‌، اسماعيل‌، شرح‌ التعرف‌، به‌ كوشش‌ محمدروشن‌، تهران‌، 1363ش‌؛ هجويري‌، على‌، كشف‌ المحجوب‌، به‌ كوشش‌ ژوكوفسكى‌، تهران‌، 1358ش‌. حسين‌ لاشى‌ء

 


نوشته ای از حسین لاشی از دانره المعارف بزرگ اسلامی 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 1:6  توسط آقا خره  

 

 

با پيامبران كذاب

 

روزي مردي را كه ادعاي پيامبري داشت به پيش خليفه بردند

خليفه رو به مرد گفت : ببينم اي مرد تو كه ادعاي پيامبري داري آيا كتابي هم داري؟

پيامبر كذاب گفت نه اي خليفه من فقط يه جزوه تهيه كرده ام !

خليفه پرسيد معجزه چطور !؟ داري؟

مرد گفت آري اين را دارم !!

بعد از زير لباس سنگي بيرون اورد و نشان داد و گفت اين سنگ را در آب مي اندازم غيب مي شود !

خليفه گفت : نه قبول نيست اگر پيامبري ما يه سنگ ميدهيم بينداز در آب غيب شود !

مرد برافروخته گفت : شما از فرعون هم بدتريد !

 آن فرعون خبيث با انهم غرورش به حضرت موسي نگفت بيا عصاي من را مار كن !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 11:54  توسط آقا خره  

 

 

 

در تمامی مذاهب و ادیان گفته شده است که

منجی خواهد امد

و رهایی را برای بندگان خواهد اورد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 16:27  توسط آقا خره  

 

اساتید روحی ایران و جهان

استاد نورالدین مدرسی چهاردهی 

 

 

          شادروان نورالدین مدرسی چهاردهی در سال 1297 شمسی در كربلای معلی در خانواده ای روحانی پا به عرصه خاكی نهاد.

سلسله نصب پدری وی به ملاعبدالرزاق لاهیجی صاحب كتاب گوهر مراد و از طرف مادر به سید بحرالعلوم می رسد.

پدر بزرگش آیت الله العظمی میرزا محمد علی مدرسی چهاردهی از مراجع عظام عالم تشیع ، استاد آقا بزرگ تهرانی و آیت الله العظمی مرعشی نجفی می باشد .

وی كه پس از چندی به همراه خانواده به ایران (گیلان ) مراجعت نمودند تا سالهای اول نوجوانی در لباس روحانیت بسر می برد.

او در عنفوان جوانی شوقی وافر به عرفان و مطالب روحی در وجود خویش یافت و شراره عشق الهی خرمن خواهش های دنیوی وی را سوخت و از وی روهرویی صدیق و راهنمایی كامل ساخت .

نورالدین مدرسی چهاردهی در ادیان و مذاهب و مسلك ها و مشرب ها با ناوك مژگان طی طریق نمود.

دیانت یهود را نزد خاخام های یهود تعلیم گرفت و با تسلطی كه بر تورات و تلمود بابلی و اورشلیمی داشت ، 613 قانون دیانت یهود را از عبری به فارسی برگرداند.

در مسیحیت غسل تعمید یافت و نزد دكتر سعید خان كردستانی و نیز پروفسور میلر به آموزش آیین مسیح نشست .

(در كاتولیك ،ارتدكس و پروتستان عملا وارد گشت و شش ماه در كلیسا زندگی و عبادت نمود و مهیای ورود به جرگۀ كشیشان شد).

آیین زرتشت و آیین هوشنگ را نزد استاد رشید شهمردان كه از موبدان برجسته بود فرا گرفت و به سلوك هوشنگی عامل گشت.

ادیان هند و مكتب جوكی ها و فلسفه سانكهیه را نزد پروفسور عباس شوشتری (مهرین) فرا گرفت .

مانویت و میترائیسم را نزد استاد ذبیح بهروز تعلیم گرفت.

نقطویه را نزد پیشوای نقطویه محمد بابا آموخت و از طرف وی جانشین و به مقام "بابا" پیشوایی نقطویه نائل آمد.

اسپری تیسم را نزد استاد ثقفی فرزند اعلم الدوله كه این علم را از فرانسه به ایران ارمغان آورده بود  ،فرا گرفت.

البته مكاتبی چون مكتب حشمت السلطان  دولتشاهی را به دقت آشنا و تسلط یافته بود.

پاكدینی را نزد احمد كسروی تعلیم گرفت.

در سلاسل تصوف خبره و استادی مسلم بود ، فی المثل در طریقت خاكسار به مقام ارشاد (كسوت) نائل و مهر نبوت داشت.

در ذهبیه به ارشاد نائل گشت .

در مسلك های دیگر نیز به عمیق و نهایت آن دست یافته بود و از چند طریق اجازه ارشاد داشت .

آنچه آثار وی را از دیگر نویسندگان و محققان ممتاز می سازد نحوه تحقیقات وی می باشد كه او هم علمی و هم عملی دست به تحقیق و تفحص می زد و مطلب را از جهت خود مطلب و كشف حقیقت طلب می كرد و در هر وادی كه وارد می گشت اعم از دین ،مذهب ،مسلك و مكتب ، علمی و عملی كار می كرد و به كُنه مطالب دست می یافت ، فی المثل در تصوف فرقه ذهبیه كه مقامات را در خواب طی می كنند وی شش ماه طبق اصول طریقت خواب جعل نموده و برای قطب سلسله می نویسد ،قطب ،ایشان را شیخ و به مقام ارشاد نائل می سازد بی آنكه بداند كه خواب ها دیده نشده است .

وی به ریاست مذاهب و مسلك ها تن نداد و نتیجه تحقیقات علمی و عملی خود را در 25 كتاب و چندین مقاله به یادگار نهاد.

در میان اساتید فراوانش عباس كیوان قزوینی دل وی را ربوده خود ساخت.

وی كه در شانزده سالگی به محضر كیوان راه پیدا نموده بود ، توفیق آن یافت كه تا دم واپسین آن حضرت در محضرش به تلمذ عرفان علمی و عملی بنشیند و از او تعلیمات روحی یافت.

شادروان نورالدین مدرسی چهاردهی در تصوف و سلوك روحی تز نوینی را بنیان نهاد كه تحت عنوان  " سلوك مغزی" در كتاب گلبانگ مغز از فراسوی قانون جاذبه از وی منتشر گشته است .

می دانید كه بزرگان و مشایخ طریقت ،قلب را مركب اصلی در سلوك انگاشته اند ،وی قلب را نهایت نمی داند ،سلوك با سلول های مغزی را برای رهروان به ارمغان می آورد و معتقد است كه سالك این سبك بدان پایه می رسد كه امواج محیط بر قانون جاذبه را دریافت نموده به كره ارض افاضه می كند ،مكاشفه را ابتدایی و مشاهده به رأی العین را رسمیت می بخشد.

وی سلوك روحی را اعتبار می دهد و مرید و مرادی (تصوف مرسوم ) را دكانداری می داند.

نورالدین چهاردهی پنج سال قبل از مرگ ، مسعود رضا مدرسی چهاردهی را طی حكمی مكلف به انتشار آثار خود و استادشان مرحوم عباس كیوان قزوینی نمود.

ایشان در آذر ماه سال 1376 شمسی عالم خاكی را وداع نمود.

 

مطالب تکمیلی در خصوص استاد چهار دهی و اساتید گرامیشان را در این لینک میتوانید ملاحظه فرمائید 

بنده چند روزی است که کتابهای ایشان را شروع به مطالعه کرده ام و فکر میکنم بهترین کار خواندن کتابهای هر متفکر بوده و سپس قضاوت راه و سلوک ایشان بدون جهت گیری و تعصب است .

 

 http://www.iranayin.com/index-7.html 

 

كتاب گلبانگ مغز از فراسوی قانون جاذبه یا درویش کیست و درویشی چیست را از این نویسنده خواندم و بسیار لذت بردم . به دوستان هم پیشنهاد میکنم که این کتاب را بخوانند حداقل با هفتاد سال تجربه پاک و عاری از هرگونه دروغ روبرو میشوند در خصوص مکاتیب روحی ایران و جهان / آقا خره  .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 3:51  توسط آقا خره  

 

 

تولد علي ابن ابيطالب

همان كه به ابوتراب مي شناسمش بر شما مبارك

 


عيدي آقا خره هم يه چند خطي است بي هيچ مقدمه و موخره اي

 

موضوع در مورد بي نظمي است چيزي كه گروه كثيري از ان ميترسند

 

بي نظمي مهمترين نشانه رسيدن به نقطه عطف زندگي است

بي نظمي به تو ميگويد كه تو براي يافتن هدف از زندگيت  بسيار اماده اي

آشفتگي و سردرگمي آخرين اقامت گاه تو قبل از آغاز سفر بعدي است

به كرات براي بعضي از افراد اين حال تكرار مي گردد

اين نشان از روحي نا ارام دارد كه بدنبال ارامش است

بايد بداني كه

كه در زمان غرق شدن در اشفتگي

تو ميتواني باز گردي

و باز هم در همان كه به آن

نظم بي ارامش ميگويند 

سالهاي ديگري را  باز هم دست و پا بزني

و يا

به يكباره رها كني

بي هيچ تعلقي به انچه به آن آرامش و ثبات مي گفتي

و خودت را براي پذيرش تغيير

در اختيار خودت قرار دهي

تو ميتواني در زماني كه

اشفته ترين انساني

و سردرگم در انچه داري

از كلمات تا ايده ها و ارزو ها از صبح تا به شب پرسه مي زني

به انجا برسي كه بفهمي

آشفتگي جايگاه واقعي  جهت يابي براي زندگي است

و تو

ميتواني برگردي

و يا

....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 1:30  توسط آقا خره  

 

وقتی پسرش به دنیا امد

به رسم خودشان

برای تبرک دادن

پسر را شستند و قنداق کردند

و پدر

نوزاد را برسم خود برای تبرک به دیدار استاد خود برد 

استاد نگاهی به نوزاد انداخت و گفت 

به این نوزاد دل نبند

پسرت در فلان تاریخ در فلان اتفاق در فلان جا فوت می کند

در همان تاریخ که استادش گفته بود

پسر از پدرش برای رفتن اجازه گرفت

و پدر اجازه داد

و فرزند رفت

و

مرد

 

دانایی

همیشه هم موجب شادمانی نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 23:55  توسط آقا خره  

 

 

 

هفته عجيبي داشتم

دو تا مرگ

آنهم  تو يكهفته

 

شنبه اول هفته رفيقم رو كه چهل سالش بود

تو يه حادثه از دست دادم

خبر فوتش رو دو شنبه بهم دادند

دو روز گيج مي زدم

 

دو ساعت قبل از فوتش با هم قرار داشتيم

تو بيست دقيقه اي كه با هم بوديم كلي بهم خنديده بود

و حرفهايي رو كه هميشه بهش مي زدم رو

تو دو سه جمله شوخي شوخي بارم كرده بود

 

صداي خنده هاش تو گوشم زنگ مي زد و دست از سرم بر نمي داشت

به همين خاطر چهار شنبه رفتم  سفر

 

با يه همراه ديگه

كه چند وقتيه بنده خدا اجبارا با من همسفره

رفتيم سفر

فكر مي كردم شايد بتونم يه جوري تو سفر خودم رو جمع و جور كنم

 

نرسيده به اراك دويست متر جلوتر از ماشين من يه پژو زد به يه موتور دو ترك

ترك موتور يه زن بود و راننده موتور هم يه پير مرد  بود

مقصر پيرمرد بود كه بي هوا مسيرش رو تغيير داده بود كه از عرض جاده بگذرد

زنه درجا مرد

تمام استخونهاش جوري خرد شده بود كه نمي تونم براتون بنويسم

خدا رحمتش كنه

فكر نمي كنم اصلا فهميده باشه چه اتفاقي براش افتاده

 

پيرمرده پاش از زانو قطع شده بود

از زانو به پائين

يه ده سانتي از پا كه باقيمانده بود

تكه هاي از هم گسيخته گوشت بود

كه از توش چند تكه اي استخوان هم بيرون زده بود

عجيب سريع خون ازش مي رفت

تو همون دو دقيقه يكي دو ليتري ازش خون رفته بود

صورتش عينهو گچ سفيد شده بود

اما حرف نمي زد

فقط بلند مي شد مي نشست و به زني كه بروي زمين افتاده بود نگاه مي كرد

وقتي تكه پارچه اي را به عنوان شريانبند دور زانوش مي بستم

دستم كه به تكه هاي گوشت خورد حس عجيبي به من دست داد

مرگ رو توي عمرم چند باري مزه مزه كرده بودم

وقتي دستم به بدن پيرمرد خورد

باز همون مزه در جانم جاري شد  

 

يكهفته است كه حالم بهم ريخته

با هر نفسي كه مي كشم مرگ رو مزه مزه مي كنم

و سئوالي كه سعي ميكنم براش جوابي پيدا كنم

اگر قرار باشه يه ماه ديگه بر اثر يه حادثه بميرم

اين ماه رو چطور مي گذرونم

 

تو چطور مي گذروني

مي شيني و به خودت مي گي

من يه بدبختم  كه روزگار هميشه با من بد كرده

يه مظلوم  هميشه مورد ظلم قرار گرفته

يه بيچاره هميشگي

يه بد بيار

يه سياه بخت

و اونقدر در اين بدبختي خودت رو غرق مي كني كه ماه بگذره و تو مثل هميشه يه مظلوم بميري

 

يا اينكه

مي روي دنبال آرزوهايي كه هميشه وعده دادي به خودت يه روز حتما انجامش مي دي ؟

مي گردي دنبال يه راهكاري كه بتواني ايندفعه كارهايي كه هميشه ميخواستي انجام بدي

رو به سرانجام برسوني

نه براي رسيدن به چيزي

براي لذت بردن از تموم كردنش

براي دل خودت

تموم كردن تموم راه هايي كه نصفه مونده بودند برات و مي شد تمومشون كرد

اما هميشه هزار تا كار بي ارزش ديگه وجود داشت كه ترو از رسيدن به اون كار اصلي دور مي كرد

شايدم اگر خيلي با حال باشي

دور ريختن يه عالمه كار بي ارزش كه هميشه يه گوشه ذهنت رو پر كرده بود

 

 

اگر براي اين سئوال من يه جواب واقعي پيدا بكني

 

مي توني اونوقت بفهمي كه چه كسي هستي

 

 

 

يه جاري در زمان

 

يا يه مرداب پر سرو صدا

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 1:36  توسط آقا خره  

 

 

می گفت

 

چه سود

گفتن

برای گوشهایی که شهوت شنیدن دارند

 

 

کاش گوشهایی

 نیازمند

شنیدن

می یافتم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 2:56  توسط آقا خره  

 

 

اين داستان رو يكي از عزيزان براي خواندن شما براي من ايميل كرده است و خودش هم نمي داند نويسنده متن كيست . به هر حال با اجازه از نويسنده اول يا مترجم آن  

 

 

 

راز موفقيت در زندگی

 

 

راز موفقيت در زندگی ، داشتن امکانات نيست ، بلکه استفاده از " بی امکانی " به عنوان نقطه قوت است . "

کودکی ده ساله که دست چپش در يک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعليم فنون رزمی جودو به يک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جودو بسازد !

استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببيند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض اين شش ماه حتی يک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از شش ماه خبر رسيد که يک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط يک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد . سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در ميان اعجاب همگان ، با همان تک فن همه حريفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز بااستفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات کشوری ، آن کودک يک دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد .

وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پيروزی اش را پرسيد . استاد گفت : " دليل پيروزی تو اين بود که اولا به همان يک فن به خوبی مسلط بودی . ثانيا تنها اميدت همان يک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود که تو چنين دستی را نداشتی ! ياد بگير که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.

 

 


 

پی نوشت : دیروز که تو همین لینکهای کناری وبلاگم وبگردی میکردم، رفتم وبلاگ دوست جدیدم فرشاد كه دیدم مطلب خوبی در مورد خود شناسی نوشته که بد ندیدم توصیه کنم كه شما هم آن را ملاحظه كنيد . دیدگاه جالبی در خصوص کلاسهای جدیدی که در رابطه با مسائل روحی در ایران برگزار می شود دارد که بسیار جالب است . مطلب فرشاد اينطوري شروع مي شود :

 

 

 

سلام.

خواهر من تازگي‌ها به كلاسي ميرود كه در آنجا انسان را به خود او نشان مي‌دهند.

 

خواهرم براي من اين طور تعريف كرد كه ؛

 

در اين كلاس انسان را جلوي خودش مي‌گذارند. تمام خوبي‌ها و بدي‌هاي شخص را به او نشان

 

مي‌دهند. و عكس هاله‌هاي اطراف سر شخص را به او نشان مي‌دهند.

 

من به او گفتم كه اين كلاس خوب نيست.

 

چون ...

 

 

باقي رو بريد به وبلاگش به اين ادرس و خودتون ملاحظه بفرمائيد .

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 22:14  توسط آقا خره  

 

خودش به رتبه و درجه اعتقادي نداشت

مي گفت تو جيب همه يه پنج تومني هست

بعضي دستشون رو ميكنن تو جيبشون و ميفهمن كه پنج تومني دارند

بعضي هم نمي كنند

اين موضوع در داشتن پنج تومني تغييري به وجود نمي آره

 

در مورد سالك

يه بار يه مطلبي از شيوخ حقيقي گفت

گفت اون وقتها

اگه يه وقتي يه خري مي رفت  تو يه خانقاه براي سرسپردگي و شاگردي

 

شيخ مي پرسيد چي كاره اي چقدر در مياري ؟

يارو اگر پينه دوز بود مي گفت

پينه دوزم

روز دو قرون

بعد مي پرسيد چقدر پس انداز مي كني؟

مثلا يارو ميگفت يك قرون

شيخه ميگفت اين خوبه بذارين بمونه !!

اما اگر يارو مي گفت من سالكم و درويشم و فقرم و ... و خلاصه  آس و پاسم

شيخه مي گفت بندازينش بيرون

اين مرتيكه كه از پس خرج خودش و زن و بچه اش بر نمياد بدرد خانقاه ما نميخوره !!

 

 

خدا حفظش كنه

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 0:30  توسط آقا خره  

 

من و آنها  - ۴

 

اعتیاد به هروئین داشت

پدر دختری که دوسش داشت معتادش کرده بود

کارش کشیده بود به نوکری خانه دختره

فقط برای اینکه بتونه دختره رو هر روز ببینه

دختره دو سه تا خاطر خواه داشت

و هر روز جلوی چشمای پسره با اونها سرو کله می زد

پدر دختره خونه رو کرده بود به قول خودش آشرام

یه پرده ضخیم برای ندیدن واقعیت

پشت پرده هر چی بود خدا نبود

پسرک رو اون پرده به این خانه اورده بود

بعد هم عشق دختر صاحب خانه نگه داشته بود

 

رویا بین بود

اما اینهمه روان گردان و مخدر برایش جز توهم چیزی باقی نگذاشته بود

 

به او احترام میگذاشتم

و به عشقی که بابتش لگد مال شده بود

 

یه بار ترکش دادم

بجای اون چند روز

یه پند بهم داد

گفت هیچ وقت چایی بد نخور

چون اگر بمیری تا روز قیامت تو برزخ مزه بد چایی تو دهنت می مونه

اون روز خندیدم

از پسرکی که هر روز بعد از تزریق

مرگ رو تجربه می کرد

پند زیبایی بود

 

بعد از ترک

با من کار می کرد

 

تا یه روز که

دعوتش کردن عروسی دختره

فردای اون روز 

لوازمش رو جمع کرد و از پیش من رفت

قبل از اینکه باز چهره مخمورش رو ببینم

 

اون روز که رفت

برام چند خط نوشته بود و گذاشته بود رو میزم

نوشته بود

شاید یه روز برگردم 

 

 

از یه نسیم که از اونور خیالها می امد

شنیدم

یه روز بالاخره به خودش رسید بود

وایساده بود

و پاک شده بود

مثل روز اول ؟

نه !!

 

اینبار

آنقدر از روی او زنگار برداشته بودند

که از اویش هیچ باقی نمانده بود

هرچه مانده بود

آن بود

نه او

 

یادش همواره به خیر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 23:36  توسط آقا خره  

 

من و آنها - ۳

 

گفت : هي بچه ؛  اون در قندون ؛ تا چند دقيقه ديگه مي شكنه !!

لبخندي از روي بدجنسي زدم

و

بعد سيني استكان نعلبكي ها رو تو دستم جابجا كردم

 و

 در قندون رو از روي قندون برداشتم گذاشتم كف سيني

بعد راه افتادم به سمت آبدارخانه  ...  

 

تموم حواسم به در قندون بود كه نبايد مي شكست

تو راه رفتن ميون اون جمعيت يهو يكي جلوم سبز شد اومدم ردش كنم خوردم به يكي ديگه

سيني كج شد

اومدم در قندون رو بگيرم سيني برگشت

تموم استكان نعلبكي ها ريخت رو زمين

و

صداي شكستن همه جا رو پر كرد

 

در قندون تو دستم سالم مونده بود

اما بجاش ده بيستا استكان و نعلبكي شكسته بود

 

هم خوشحال بودم بابت نشكستن در قندون

هم ناراحت براي استكانها

وقتي رسيدم آبدارخونه

در قندون رو گذاشتم رو كابينت و جارو رو برداشتم با خاك انداز

و برگشتم براي جمع كردن شيشه خورده ها

وقتي همه رو جمع كردم

برگشتم آبدار خونه

 

مش حسن سري دوم چايي ها رو داد دستم و  گفت

بي زحمت برگشتي اين خرده چيني ها رو هم جمع كن

حواسم نبود

دستم خورد و اين در قندون كه اينجا رو كابينت بود افتاد

 

 

برگشتم تو سالن

سرش پائين بود مثل هميشه

سرش رو بلند كرد و تو چشمانم نگاه كرد

گفت : ديدي دانستن آينده براي هر كسي صلاح نيست

 

چهار سال لحظه لحظه هايم با وجود نازنينش پر مي شد

 عجب روزگاري بود

 

شصت و چهار سالگي به قول خودش تحول كرد

روحش شاد

بين همه آن ها

براي من تنها او به مفهوم واقعي يك جوانمرد بود

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 16:41  توسط آقا خره  

 

من و آن ها - ۲

 

یکی از آن ها رو تو راهنمایی شاگردش بودم

معلم کلاس اول و دو و سوم راهنمایی بود

اون موقع انقلاب فرهنگی بود و اون معلم علوم بود

زیاد طول نکشید که بفهمیم که دانشجوی سال اخر تخصص اونم تخصص چشم است

اومده بود تا دین خودش رو ادا کنه

این رو من که عاشقش بودم تو دلم میگفتم

اولین بار اون بود که زیارت عاشورا را برایم خواند و تفسیر کرد

من معنی فارسی زیارت عاشورا را حفظ بودم

از بس که اون کلمه کلمه اون رو با هزار مثال

برای ما تو کلاس فوق برنامه بعدالظهرش توضیح داده بود

پاک بود عین جاری آب

بعد راهنمایی ندیدمش

گمش کردم

بدون هیچ خبری

هرچی براش زنگ می زدم مادرش می گفت رفته زیارت

خودش گفته بود که به ما این رو بگن

گمش کرده بودم

 اما روحم براش پر پر می زد

تا یه روز تو خیابون دیدمش

باور کردنی نبود انگار بوی اون عطر گل سرخی رو که همیشه می زد

از صد متری و از توی ماشین شنیدم

بهار بود اما اون اورکت خاکی سربازی بر تن داشت

یقه اسکی پوشیده بود

با یه عینک دودی بزرگ

و ماسکی بر روی دهان

چطور شناختمش خدا عالمه

خواستم ببوسمش

نگذاشت

شیمیایی شده بود

وقت عمل کردن یه بنده خدا

تو یه بیمارستان صحرایی

تو جزیره فاو

شیمایی شده بود

آخرش جراح شده بود

یه جراح واقعی با مطبی به وسط جبهه

 

دستهایش رو تو دستکش های نخی قایم کرده بود

سفید برنگ گچ تخته سیاه کلاسمون

 آخرین بار بود که دیدمش

 

دفعه بعد

اسمش رو روی دیوار کوچه روبروی دانشکده دامپزشکی تهران دیدم

اونجا یه دفتر داشتم اما هیچوقت به اسم کوچه توجه نکرده بودم

فقط همیشه گفته بودم

کوچه شهید زارع

یه بار که خیلی دلم هواش رو کرده بود

باز بوی عطر  گل سرخش 

منو تو دفتر کارم پریشون کرد

به هوای دیدن یه شاخه گل سرخ پنجره رو باز کردم

از پنجره دفتر چشمم خورد پلاک آبی رو دیوار

به اسم کوچه

کوچه شهید مهدی زارع

 

یادش به خبر و روحش شاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 23:3  توسط آقا خره  

 

 من و آن ها - ۱

 

اولین آن ها یه پیرزن بود با هفتاد و چهار سال سن

سی سانت از من کوتاه تر بود

وزنش به زور به پنجاه کیلو می رسید

اما یه روز که که یه گند درست و حسابی زده بودم

روی اولین پله راه پله خونه اش ایستاد و محکمترین کشیده ای رو که بیاد دارم رو تو گوشم زد

یادم برای اینکه کشیده دوم رو نخورم چطور راه پله های خانه اش را سه تا یکی دویدم و رفتم بالا

 

تنها او بود که در بین تمام  آن ها دست بزن داشت

و من چند باری ازش کتک خوردم

یادش همیشه گرامی

 

عجیب ترین کاری که ازش دیدم این بود که

به من اعتماد می کرد

کاری که من هنوز هم به سختی میتوانم انجامش بدهم

 

خداوند رحمتش کند

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 23:35  توسط آقا خره  

 

 

بازي زندگي و آن ته آ

خوب دقت كن و سپس تجسم كن

 

چند تا همبازي

از ابتداي تنها روزي كه دارند

دور هم مي نشينند براي بازي منچ

 

بازي منچ رو كه ميشناسي

تاس مي ريزي

اگر شش آوردي حق داري يك مهره را به بازي وارد كني

بعد هم اونهايي كه تو بازي هستند به نوبت مجبور هستند تاس بريزند

و اگر اونها هم شش آوردند مهره اي رو به بازي مي آورند

برنده بازي كسي است كه چهار تا مهره اي رو كه متعلق به اوست را

به انتهاي راه برسونه

و بعد

بازي براي بقيه ادامه پيدا ميكنه

تا نفر آخر

تنها نفر آخره كه مجبوره تنهايي بازي كنه

كه معمولا وقتي تنها ميمونه ديگه ادامه بازي براش بي مزه مي شه

 

 

و بعد بازي هم

 

معلومه ديگه با اونهمه هيجان

وقت يه استراحته

براي لذت برد از بردنها

و شايد براي فراموش كردن

و يا توجيه باخت

 

تو زندگي

هر كدوم از ما

يه چند تا هم بازي داريم

 

تاس مي ريزيم و يكي اول ميشه

و يكي از مهره هاش رو وارد بازي ميكنه

 

دانشگاه و تحصيلات عاليه

كار و درامد و ثروت

همسر و زندگي و خانواده و ...

شهرت و مقام و نام و ...

 

يكي زودتر يكي ديرتر

وارد بازي مي شويم

 

همبازي ها هر كدوم

زماني را كه در اختيار دارند را صرف حركت دادن مهره هاشون ميكنند

 

بعضي وقتها

شاد مي شوند از حركتهاي خوب و موفق

 

بعضي وقتها

ناراحت مي شوند براي نيامدن شانس و نمره شش آغاز

 

بعد يكي يكي مهره ها به سر مقصد مقصود مي رسند

يكي زودتر

و يكي ديرتر

 

بعد هم زمان استراحت است

با يه لباس سفيد بدون دوخت

با يه عالمه كافور و سدر

تو يه بستر خاكي

با لالايي يه مداح بد صدا

و يه نوار قران  كه بد هم ضبط شده

و شايد هم كمي نويز داره

 

من چند تايي رو ديدم كه وسط بازي

وقتي آگاه شدن

آگاه به قوانين بازي

و اينكه بردن با باختن

چيزي جز يك توهم نيست

 

از بازي بيرون رفتن

شايدم از اتاقي كه بازي توش داره ادامه پيدا مي كنه

رفتن تو حياط يا شايد بهتره بگم رفتن تو حيات

 

رفتن براي بدست آوردن آنچه واقعي است

نه رسيدن به انتها

بلكه رسيدن به

آن ته آ

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 14:21  توسط آقا خره  

 

معرفی اساتید روحی ایران و جهان

 

مهربان  ملقب به اوتار مهر بابا

 

قسمت دوم و اخر 

 

مهربان با دوست و شاگرد خود بهرام وقتي به معبد  خندوبا  رسيدند  اوپاسني مهاراج با يك حركت سنگي را بطرف مهربان پرتاب كرد كه درست در محل بوسه‌ي باباجان در پيشاني او اصابت كرد و او را هوشياري نسبي بخشيد. بعدها مهربان گفت : اصابت آن سنگ به سر من مرا متوجه كرد كه همان فرد قديمي هستم. دو روز نزد اوپاسني مهاراج ماند و دوباره به شهر پونه برگشت. اكنون ديگر مهربان هوشياري نسبي خود را بدست آورده بود از آن تاريخ هرشب برنامه نيم‌ساعت مصاحبت مرشد بزرگ باباجان را اجرا مي‌كرد. روزي باباجان به جماعت اطراف خود گفت:

« اين فرزند من در جهان تحول عظيمي بوجود خواهد آورد »

پس از اينكه طي يكدوره پنج استاد كامل را ملاقات كرد ديگر در خود اشتياق مسافرت نمي‌ديد فقط ماهي دو مرتبه به  اوپاسني مهاراج  سري مي‌زد و دوباره به پونه بازمي‌گشت.

بتدريج كه مهربان هشياري جسمي خود را باز مي‌يافت، مادرش تصميم گرفت كاري براي او دست و پا كند ولي در اين اقدام خود به نتيجه مثبتي نرسيد. زماني كه او را در يك مغازه  تاري فروشي  بكار گماشته بود. (تاري عصاره‌ايست كه از سوراخ كردن انتهاي ساقه درخت خرما از آن بيرون مي‌تراود و مشروبي است با الكل كه در هندوستان از آن استفاده مي‌كنند.) بجاي اينكه براي فروش كالاي مغازه مشتري جمع كند آنان را كه براي نوشيدن تاري به مغازه مي‌آمدند با نصايح خود از شرب منع كرده مي‌گفت: پول خود را در راه صحيح‌تري خرج نمائيد. مسلم است اين فروشنده بزودي حساب خريدار و تاري‌فروش را يكسره كرد و خود را از اين شغل مزاحم نجات داد.

روزهائي كه در پونه زندگي مي‌كرد نامه‌هائي را براي  اوپاسني مهاراج مي‌نوشت و جوابهائي را نيز از او دريافت مي‌داشت. با اينكه آن نامه‌ها اكنون در دست نيست لكن افرادي كه آنها را ديده‌اند مي‌گويند نوشته‌هاي مذكور چندان براي افراد عادي قابل فهم نبوده است.

در اين دوران گاهي اوقات حالات عجيبي براي مهربان پيش مي‌آمد. مثلاً در يكي از روزها احساس كرد كه عالم تنها براي او آفريده شده و جز خودش كس ديگر در آن نيست و روز ديگر در  ساكوري  احساس كرد تمام افكار مردم بسوي او هجوم آورده و مي‌خواهند در انديشه او جاي گيرند و آنوقت بود كه از فرط ناراحتي سر خود را بزير آب حوضي كه لب آن نشسته بود فرو برد. البته اين تجربيات براي سالكان طريق زياد اتفاق ميافتد چون هرچه موجود است جز ذات پروردگار چيز ديگري نيست و فقط انديشه ماست كه بين تمام ذرات را جدائي افكنده و چون اين فكر از ميان رفت دوئيت نيز بساط خود را برمي‌چيند و جز يكي چيزي احساس نمي‌گردد و جز يك انديشه حقيقي، پندار ديگري در كار نيست.

با شروع سال 1921 دو سوم هشياري جسمي مهربان بجاي اول بازگشته بود و در ماه جولاي همان سال به  ساكوري  رفت و شش ماه تمام را با  اوپاسني مهاراج بسر برد. در اين مدت شش ماه نه بدن خود را شست و نه استراحت كرد. بلكه شبانه‌روز بيدار و در حال حركت بود حتي در مدت 180 روز يك لحظه هم بر زمين ننشست و آسايشي نيافت و هر دو يا سه روز يكمرتبه غذا مي‌خورد. زن مقدسي در  ساكوري  از مهربان مواظبت مي‌كرد.

در بعضي ساعات روز يا شب مهربان و اوپاسني مهاراج در اطاق خلوت باهم بسر مي‌بردند و كسي را اجازه دخول نمي‌دادند. اغلب سكوت بين آنها حكمفرما بود و گاهي مهربان با صداي بلند آهنگهائي مي‌خواند. در پايان دسامبر همان سال اوپاسني مهاراج رو بطرف پيروان خود كرده گفت:

« من به جاي خود مهربان را انتخاب كردم و او از اين پس صاحب رموز و اسرار من است »

روز ديگر گفت:

« اين پسر تكان بزرگي را به دنيا خواهد داد و جامعه بشريت از او سود فراواني برخواهد گرفت». چند روز بعد اوپاسني مهاراج به  گشتاسب‌جي  يكي از مريدان خود پيام داد و گفت: « من مهربان را واصل به حق و كامل كرده‌ام » تو از اين پس مرا رها كرده دامن او را بگير و سپس رو به  بهرام‌جي  كرده گفت: « دوست تو واصل به خداست، دستورات او را اجرا كن ». يك شب  اوپاسني مهاراج  كف دستهاي خود را در برابر مهربان روي هم گذاشت و چنين گفت: «مهربان تو قدرت اوليه و قطب‌الاقطاب زمان هستي».

از آن تاريخ مهربان و اوپاسني مهاراج از هم جدا شدند. تنها پس از سالها وقتي اوپاسني مهاراج خود را براي تهي كردن جسم حاضر كرده بود براي آخرين ديدار و كسب اجازه مهربان را ملاقات كرد و پس از ديدار آن دو مهربان گفت: هر گاه  اوپاسني  تنها ماند قالب را تهي خواهد كرد.

يكي از مريدان اوپاسني  تصميم گرفت مرشد خود را هرگز تنها نگذارد و بدينوسيله او را زنده نگه دارد ولي يك شب كه مريد و مرشد به تنهائي در منزل بودند صداي دق‌الباب بگوش آنها رسيد و چون اوپاسني مهاراج  پير و بستري بود، مريد مجبور شد برود و در را بگشايد. بطرف در رفت و چون كسي را پشت در نديد به شتاب بازگشت و مرشد خود را مرده يافت.

مهربان در سن 27 سالگي استادي كامل گرديد و به نام  مهربابا  مشهور شد و از آن تاريخ بكار روحاني خود در جهان مشغول گرديد. مهربان بعدها در مورد سه تن از استادان روحاني خود چنين گفت:

حضرت باباجان مرا سرور و رباني بخشيد. سائي‌بابا مرا نيروي خدائي داد. اوپاسني مهاراج مرا دانش الهي عطا فرمود.

سائي‌بابا مرا بصورتيكه هستم درآورد. بابا‌جان احساس آنچه هستم را به من داد و اوپاسني مهاراج مرا عالم به آنچه هستم كرد.

 


 

 

 

پي نوشت : يه سر به  اينجا  بزنيد و خنده اي را ميهمان عاليجناب عشق بشويد

 

 

دعا به جون من كه اين جناب عشق رو پيدا كردم يادتون نره

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 23:47  توسط آقا خره  

 

 

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان

مهر بابا قسمت اول

 

پنج استاد كامل مشغول به كار مي‌شوند

 

گفتيم مهربان پس از ده دقيقه در بستر خود دراز كشيد. حالتي شبيه به شوك الكتريكي به او دست داد و ديگر از اين زندگي چيزي را به ياد نداشت.

اين حالت تا مدت 7 سال ادامه پيدا كرد. حالتي كه در تصوف به نام جذبه مشهور است و درباره‌ي افرادي پيش مي‌آيد كه به اصطلاح فنا في الله گرديده‌اند. (خود را فاني در محبوب خويش مي‌گردانند) اولين كسي كه به بالين فرزند خود رسيد مادرش شيرين بانو بود كه با مشاهده وضع فرزند با چشماني باز و بي‌نور با جسمي سرد و چون چوب خشك، ديگران را به كمك طلبيد و در يك لحظه خانه از دوست و آشنا پر شد.

مهربان نه صدائي مي‌شنيد و نه عكس‌العملي به محيط خارج نشان مي‌داد.

شهريار جي  پدرش كه وضع را بدين منوال ديد پزشكي را به بالين فرزندش آورد و چون طبيب مرضي مشاهده نكرد و سر در نياورد، دكتري ديگر براي مشاهده به منزل دعوت شد و نتيجه‌ي مذاكره و مشاوره اطبّا اين شد كه فعلاً او را با آمپول مرفين بخوابانند تا ببينند از خدا چه پيش خواهد آمد.

يكي از اطبّا دست به كار شد و يك آمپول مرفين را در عضله مهربان تزريق كرد و او عكس‌العملي از درد نشان نداد. ساعتي بعد چون اثر مرفين ظاهر نشد،‌ آمپول ديگري تزريق گرديد و بدون اخذ نتيجه پزشك مجبور شد بر مقدار دارو بيفزايد و تا صبح روز بعد كه پنج ساعت از بيماري مهربان مي‌گذشت پنج آمپول مرفين مصرف شده بود بدون اينكه نتيجه‌اي مثبت گرفته شود اطبّاي شهر از معالجه مهربان عاجز ماندند و او را با مادر اندوهگين از حال فرزندش را بحال خود گذاشتند و رفتند. چهار روز حالت بيهوشي كامل مهربان بطول انجاميد در اين مدت نه غذا خود و نه استراحت نمود، نه خوابيد و نه تكاني به خود داد. روز پنجم در برابر شادي مادرش دست و پاي او شروع به حركت كردند و تا چندي بعد توانست روي پاي خود بايستد ولي چشمانش جائي را نمي‌ديد. اراده‌اي از خود نشان نمي‌داد وكسي را نمي‌شناخت. هرگاه او را مي‌نشاندند مي‌نشست و هرگاه او را بحركت در مي‌آوردند،‌ بطور خودكار بحركت خود ادامه مي‌داد تا او را نگهدارند. يكروز بعداز ظهر گرم كه از خانه بيرون رفت 15 ميل راه را بدون وقفه پيمود.

روز ديگر به پشت دخمه زرتشتيان در پونه رفته مدت 3 روز سر خود را بروي سنگي گذاشته دراز كشيده بود. هرگز غذا نمي‌خورد و وقتي به او خوراك مي‌دادند آنرا به فقرا مي‌بخشيد يا اگر فقيري نمي‌يافت،‌ آن را به حيواني نظير سگ مي‌داد. مادرش به فكر اينكه مهربان مبتلا به بيماري روحي شده است جهت تغيير آب و هوا او را به  بمبئي اعزام داشت تا هم شايد تغيير محيط اثري در او بوجود آورد و هم در آنجا به اطبّا آن شهر مراجعه و مورد معاينه قرار گرفته و خوب شود.

مادر به اتفاق فرزندش مدتي در منزل برادر خود در بمبئي ماندند. تغيير محيط اثري نداشت و از دست اطبّا هم كاري ساخته نشد. در آنجا مهربان صبح‌ها كنار دريا مي‌نشست و به امواج اقيانوس هند نظر مي‌دوخت و بعد از ظهرها در باغ وحش روي صندلي مي‌نشست و به نقطه نامعلومي نگاه مي‌كرد.

سپس مهربان از بمبئي به پونه بازگشت و به همين منوال به زندگي روزانه خود ادامه داد. در نوامبر سال 1914 ميلادي كمي حالت مهربان عوض شد. چشمانش از حالت بي‌نوري بيرون آمد. كمي غذا مي‌خورد و قادر بود اطرافيان خود را بشناسد و با آنان آميزش داشته باشد.

يكي از روزها دوستي براي تقويت انديشه مهربان شاگردي به نام  بهرام برايش آورد تا او را فارسي ياد بدهد و مهربان هم شروع بتدريس نمود نه چون معلم واقعي بلكه بطور اتوماتيك به بهرام درس مي‌داد و شاگرد هم آنها را فرا مي‌گرفت. ضمناً وظيفه‌ي شاگرد هم اين بود كه در قبال فراگرفتن زبان فارسي مهربان را در اوقات شبانه روز همراهي و مواظبت كرده از آسيبهائي كه امكان داشت به او برسد محافظت نمايد.

مي‌گويند در موقعي‌كه مادر از تمام اطبّا مأيوس و اقدامات آنان را بي‌نتيجه يافته بود، دست به دامان باباجان دراز كرده و از او تقاضاي كمك نمود. باباجان در پاسخ مادر دلسوخته گفت:

مهربان فرزند من است و بيماري او را كسي نمي‌تواند معالجه نمايد. او بيمار عشق خداست بحال خود بگذاريدش و همانا بيمار عشق علاجش در معجوني به نام مفّرح عشق است.

مهربان به تدريج حالت دستگاه گيرنده‌اي را پيدا مي‌كرد كه اموج نامرئي را مي‌گرفت و طبق آن دستور عمل مي‌نمود.

در آپريل سال 1915 ميلادي دوران سرگرداني و سير و سياحت  او شروع شد. ابتدا از شهر پونه خارج شد و مدتي را در اطراف شهر بگردش پرداخت و گاهي راه دورتري را مي‌پيمود و زماني مسير نزديك‌تري را طي مي‌كرد يكروز طبق امواجي كه به او رسيده بود، به محافظ و شاگرد خود بهرام كه اينك يكي از مريدان اوست گفت: تصميم دارد به نقطه‌اي دوردست عزيمت نمايد و خواست كه او را تنها بگذارد و بهرام چنين كرد. مهربان بليط قطار را براي  ريچور  گرفت و حركت كرد ولي در ايستگاه  كدگائون  در فاصله‌ي 34 ميلي شهر پونه ناگهان طبق كششي كه در وجودش اثر گذاشته و او را به آن سو مي‌كشاند از ترن پياده و به طرف 5 ميلي  كدگائون  رهسپار شد و در آنجا با  نارايان مهاراج  تماس گرفت. يكروز در آنجا ماند و روز بعد به پونه بازگشت. نارايان مهاراج اثر عميقي در او داشت و او دومين استادي بود كه مهربان را به طرف خود كشيد و وظايف روحاني خود را درباره‌ي او انجام داد. وقتي مهربان از نزد  نارايان مهاراج  بازگشت تا چند هفته در پونه ماند و سپس در ماه دسامبر همان سال طبق كشش روحاني كه از سوي ديگر او را جذب مي‌كرد به طرف شيردي  محلي كه  سائي‌بابا  در آنجا زندگي مي‌كرد عزيمت نمود.

مي‌گويند يكروز كه مهربان  از كنار  مسجد  سائي‌بابا  عبور مي‌كرد استاد بي‌درنگ خود را به بالاي مسجد رساند و شروع به اذان گفتن نمود و چون مردم از اذان بي‌موقع او متعجب شده گرد او جمع شدند او تنها لبخندي به آنان تحويل داد و بعدها كه مردم مهربان را شناختند علت آن را درك كردند، مهربان به كنار مسجد رسيد و با ديدن  سائي‌بابا  خود را در برابرش بزمين افكند و وقتي بپاخواست  سائي‌بابا  در حاليكه دو كف دست را بهم چسبانيده بود در برابرش ايستاد و گفت: «پروردگارا» . مهربان چند لحظه در برابر استاد ايستاد و بدون اينكه سخني از دهان هيچكدام بيرون آيد به طرف معبد  خندوبا  كه  اوپاسني مهاراج  در آنجا مي‌زيست حركت كرد.

 


 

این مطالب برگرفته کلمه به کلمه از کتابی قدیمی و کمیاب با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد که برای استفاده تمامی علاقمندان مباحث و داستانهای عرفانی بر روی فضای مجازی برای زنده شدن دوباره کتاب قرار می گیرد 

 روح جناب جهانگیر مهربانپور شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 0:38  توسط آقا خره  

 

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان

مهر بابا

 

 

اين جوان كي بود؟

 

در ساعت 5 بامداد روز 25 فوريه سال 1894 ميلادي در خانواده‌اي ايراني در شهر پونه،  كودكي چشم به جهان گشود كه نامش را  مهربان  نهادند.

او دومين فرزند خانواده خود بود و پس از او نيز دو خواهر و دو برادر ديگر به گروه چهار نفري خانواده اضافه شدند.

شيرين بانو مادر مهربان در موقع تولد مهربان در بيمارستان  ديويد ساسون  (واقع در هندوستان) و در بخش  باتر  بستري بود و اين بخش را در سال 1940 به نام بخش  مهر  نام‌گذاري كردند.

مهربان دوران كودكي خود را به آرامي و بدون هيچگونه حادثه قابل ذكري گذرانيد. ولي آنهائي كه او را مي‌شناختند، به ياد دارند كه او بچه‌ي شاداب و سرزنده‌اي بود. همه چيز را زود فرا مي‌گرفت و به همه علاقمند بود و گاهي هم دست به شيطنت‌هاي كودكانه مي‌زد كه اين خود نشانه‌ي سرور و شادي كودكانه در سنين طفوليت است.

در سن پنج سالگي  مهربان  را به مدرسه  «دستور»  فرستادند و تا 4 سال در آنجا زبان  گجراتي  كه تقريباً زبان زرتشتيان هندوستان است با كمي رياضيات فرا گرفت و در سن 9 سالگي به اردوي دولتي زبان انگليسي اعزام شد.

5 سال در اين اردو ماند و سپس به دبيرستان  ونسان مقدس  رفت و در سال 1911 گواهي‌نامه پايان تحصيلات خويش را در سن 17 سالگي دريافت داشت.

پس از پايان دبيرستان  مهربان  به كالج  دكن  روانه شد. اين كالج يكي از مدارس نادر و با اهميت هند است.

در دوران كالج آثار  شلي و شكسپير  توجه او را به خود جلب كرد و از خواندن آنها لذت فراواني مي‌برد.

از نويسندگان بزرگ هندي زبان بخصوص اشعار  كبير  را هميشه در ضمن درس مطالعه مي‌نمود.

چون زبان فارسي را بخوبي فراگرفته بود دست به مطالعه آثار نويسندگان و شعراي پارسي زبان و در آن ميان  خواجه حافظ شيرازي  را از همه بيشتر پسنديد و دل بدو بست.

بعداً خود به زبان فارسي، انگليسي، اردو و گجراتي اشعاري مي‌سرود و داستانهائي مي‌نوشت كه با نام مستعار  هما  در روزنامه‌هاي هند منتشر مي‌گرديد.

مهربان در كالج نيز مورد توجه همكلاسي‌هاي خود قرار داشت و هرگاه دعوائي درمي‌گرفت جهت قضاوت او را به ميان مي‌خواندند و طوري او ماجرا را فيصله مي‌داد كه مورد رضايت طرفين واقع مي‌گرديد.

چون در كالج از همه مذهب و نژاد دانشجو آمده بودند و تعصب مذهبي گاهي آنان را از يكديگر جدا مي‌نمود، مهربان دست به اقدام بزرگي زد و آن همانا تأسيس باشگاهي به نام  كاسموپولتين  بود كه از همه اديان و نژادها در آن شركت كرده برادروار از مزاياي آن بهره‌مند گردند.

يكي از هدفهاي اين باشگاه ازبين بردن اختلافات مذهبي و جلوگيري از نزاعهايي كه امكان داشت در كالج بروز نمايد بود.

ورزش و درس با هم در اين باشگاه تقويت مي‌شد و افراد ضعيف مي‌توانستند با اطمينان كامل تحت حمايت اين باشگاه قرار گيرند.

مهربان در دوران كودكي به خدا ايمان كامل داشت و به تمام مذاهب احترام فراوان قائل بود ولي هرگز به فكر اين نيفتاده بود كه چون  اوپاسني مهاراج  دست از قيل و قال درس و مدرسه بردارد و يكسره دل را متوجه پروردگار خود سازد. او با اراده‌اي قوي به فراگرفتن السنّه مختلف و علوم متفرقه مشغول و چنانكه مدارك تحصيلي او نشان مي‌دهد هميشه يكي از برجسته‌ترين شاگردان دوران دانشجوئي خويش بود.

ورزش را خيلي دوست مي‌داشت و سلامتي روان را در سلامتي تن مي‌جست.

كريكت  را خوب بازي مي‌كرد و در مسابقات دو هميشه از ديگران پيشي مي‌گرفت.

دوران كالج او به خوبي ادامه داشت. همه معلمين آينده‌ي درخشاني را براي مهربان پيش‌بيني مي‌كردند و هم پدر و مادرش از داشتن  مهربان  زرنگ و فعال از شادي در پوست خود نمي‌گنجيدند.

تا اينكه در يكي از روزهاي ماه مي سال 1913 اتفاقي رخ داد و وضع اين شاگرد مدرسه را دگرگون ساخت.

تا موقعيكه  باباجان  پيشانيش را با بوسه‌ي خدائي خويش مزين نكرده بود زندگي او مسير طبيعي خود را طي مي‌كرد ولي با بوسه‌ي مرشد رسيده به حق چنانكه ديديم هوشياري جسماني خود را در طول شايد يكساعت از دست داد و ديگر دفتر قيل و قال را بوسيد و كنار گذاشت. بلي درست در همين موقع بود كه نداي آسماني در گوش او فرا خواند:

 

« مهربابا توجه داشته باش؛ توجه داشته باش! قيل و قال مدرسه بس است تو براي نجات بشريت آمده‌اي بيدارباش ما ترا برگزيده‌ايم»

 


 

این مطالب برگرفته کلمه به کلمه از کتابی کمیاب با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد که برای استفاده تمامی علاقمندان مباحث و داستانهای عرفانی بر روی فضای مجازی برای زنده شدن دوباره کتاب قرار می گیرد 

 روح جناب جهانگیر مهربانپور شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 1:6  توسط آقا خره  

 

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان

 

بزرگترين اثر باباجان

 

قسمت اول : اين جوان کیست ؟

 

بامداد يكي از روزهاي ماه مي 1913 ميلادي، پيرزن سفيد موئي با چهره درخشان خويش زير درخت كهنسال شهر  پونه  نشسته و با اينكه صدها نفر از مريدان جان فدائي اطرافش را حلقه زده و به دعا و استغاثه مشغول بودند او در آن هنگام توجه زيادي به آنها نداشت و گاهي با اشاره دست پرسشي را پاسخ مي‌گفت.

گوئي مادريست كه سالها از دوري فرزند دلبندش محروم بوده و اكنون فقط بر سر راه او نشسته است تا با رسيدن جگر گوشه‌اش رنج و غم دوري را با ديدار او بشوياند.

اين زن مقدس كه در آن تاريخ 121 سال از عمرش مي‌گذشت به چشم ما آشناست نام او گلرخ و استادي كامل و واصلي به حق به نام  باباجان  مشهور گرديده و همان كسي است كه در اين قرن پا به عرصه وجود گذاشته است تا  دري به سوي ابديت  براي جهانيان بگشايد شايد كساني‌كه در انتظار آن هستند اين گشايش رباني را وسيله وصل به معبود و كشف و شهود قرار دهند.

هرگز  باباجان  به آن اندازه ناراحت و مضطرب به نظر نمي‌رسيد. چشمان درخشان خويش را به انتهاي خيابان خاكي «رائو صاحب كدري» (واقع در شهر پونه) دوخته گوئي مي‌خواهد با قدرت لايتناهي خود موجودي را از آن سوي به طرف خويش جذب نمايد.

همه حاضرين متوجه مرشد و رهبر خويش شده بودند و احساس مي‌كردند حادثه بس بزرگي در آن موقع اتفاق خواهد افتاد. آنها هم منتظر بودند حاضرين نيز به آن سوي خيابان به آنجائي كه منتهي به آسمان لايتناهي مي‌شد چشم دوخته و انتظار و سكوت عجيبي در محوطه زير درخت حكمفرما ساخته بود.

لحظه‌اي گذشت، لحظه‌اي كه چون قرني بر دوش حضار منتظر سنگيني مي‌كرد. آنوقت جواني آراسته با لباس دانشجوئي در حاليكه بر دوچرخه‌اي سوار شده بود، از انتهاي خيابان پيدا شد او مسير خود را به طرف درخت ادامه مي‌داد و هرچه نزديكتر مي‌شد باباجان آرامش بيشتري پيدا  مي‌كرد. جوان به نزديك درخت رسيد و چون اين جمعيت انبوه را روزانه مي‌ديد، چندان به آنان توجهي نكرد و خواست  مسير خود را به خانه‌ي خويش ادامه دهد ولي  باباجان  از جاي خود بلند شد و با صداي آرامي او را به طرف خويش خواند. جوان دوچرخه‌اش را بر زمين نهاد و به سوي درخت رفت، آغوش باباجان منتظر او بود.

پيرزن مقدس جوان را در آغوش خود فشرد و آنگاه به زير درخت نشست، جوان هم تا نيم‌ساعت در پيش پاي او بروي زمين زانو زد و پس از آن با كسب اجازه از  باباجان  به منزل خويش بازگشت اين اولين ديدار آنها بود.

پس از آن روز جوان هرشب در مجلس  باباجان  حاضر مي‌شد و همه مي‌ديدند كه استاد تنها به او توجه فراواني دارد.

در آن لحظه اين دونفر يكي 19 ساله و ديگري 121 ساله در كنار هم نشسته بودند هيچكس را ياراي سخن گفتن نبود. گوئي امواج خدائي از اقيانوس بي‌كران روح  باباجان  به قلب آرام و كوچك جوان سرازير شده بود مي‌خواست او را از عشق الهي سيراب سازد ولي امكان ندارد در يك لحظه دريايي را در قطره‌اي جاي دهند. به همين علت هر شب درس عشق الهي ادامه پيدا مي‌كرد و قطره روح جوان به تدريج گسترش يافت و به صورت دريائي از عشق و ايمان وجودش را فرا گرفت.

در يكي از شبهاي ماه ژانويه سال 1914 كه جوان برنامه خود را اجرا مي‌كرد و براي ديدار استاد به زير درخت آمده بود، در موقع خداحافظي  باباجان  از زمين برخاست و جوان را سخت در آغوش گرفته پيشانيش را بوسيد و رهايش ساخت. جوان چند لحظه‌اي ساكت سرجاي خود ايستاد و سپس به سوي منزل روانه شد. وقتي به خانه رسيد چون ساعت 11 شب بود مستقيماً به رختخواب خويش پناه برد پس از ده دقيقه لرزش شديدي در بدن او پديدار گشت و وضع فردي را پيدا كرد كه شوك الكتريكي به او مي‌دهند. شادي آميخته با درد تمام  قلبش را انباشت و چند لحظه بعد بيهوش برختخواب افتاد.

« باباجان بزرگترين وظيفه‌ي خود را انجام داده بود »

وظيفه‌اي كه براي انجام آن از خانه پدري گريخت و تن به ازدواج نداد وظيفه‌اي كه خداوند او را براي انجام آن به زمين فرستاده بود.

او با يك بوسه بر پيشاني جوان  دري بسوي ابديت  گشود و جاده آسمانها را هموار نمود.

بوسه با عظمت او به اندازه‌اي نيرومند بود كه در يك لحظه قطره‌اي را دريا ساخت و حبابي را به‌صورت اقيانوس درآورد.

 

اين جوان كي بود؟

 


این مطالب برگرفته کلمه به کلمه از کتابی کمیاب با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد که برای استفاده تمامی علاقمندان مباحث و داستانهای عرفانی بر روی فضای مجازی برای زنده شدن دوباره کتاب قرار می گیرد 

 روح جناب جهانگیر مهربانپور شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 0:20  توسط آقا خره  

 

 

 

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۴

      

 جناب سائی بابا - استاد کامل زمان خود (قسمت آخر)

  

توجه سائی بابا معرفی شده در این پست فردی که در حال حاضر در هندوستان زنده میباشد نمی باشد .

 

 

 

بعضي از ايام سر او خيلي شلوغ مي‌شد. جماعت هندو در برابر مرشد مسلمان خود جمع شده و مراسم آرتي (سرود مذهبي و روحاني) مي‌خواندند و به رسم خويش مقام او را مي‌ستائيدند و برهمنان در بارگاهش سجده مي‌كردند.

مسجد و معبد را يك اندازه مقدس مي‌دانست. هندو و مسلمان را ارواحي برابر مي‌خواند. آتش مقدس را در برابر خود مي‌سوزاند و خاكسترش را به پيروان خود مي‌داد و مي‌گفت: «شهوت و طمع و رشك و حسادت را در اين شعله آتش بسوزانيد و قبل از اينكه جسم شما به خاكستر تبديل گردد، زندگي خود را وقف شعله‌ي هشياري خداوند گردانيد»

گاهي كه حالش سرجاي خودش بود،‌ با همه مي‌گفت و مي‌خنديد و زماني هم كه روح بزرگش به عللي در تلاطم بود، چوبي به دست مي‌گرفت و به مريدان خود حمله مي‌كرد و آنان را بباد چوب و كتك مي‌گرفت.

مريدان مي‌گفتند: هرچه از دوست رسد نيكوست و كتك او را عطيه‌ي الهي مي‌دانستند و جسم خود را هرچه بيشتر و بيشتر براي دريافت ضربه‌هاي چوب او جلو مي‌بردند.

«او يك سوسياليسم روحاني بوجود آورده بود»

از مريدان ثروتمند خود پول مي‌گرفت و به فقراي حاضر در جلسه مي‌داد. يكي بايد بدهد و ديگري بايد دريافت كند. اين راه و رسم او بود ولي خودش حتي لباس و پارچه براي پوشش خود از كسي نمي‌پذيرفت.

زماني نواي انا الحق ساز مي‌كرد و وقتي ديگر به مريدان خود چنين مي‌گفت: «من بنده و عبد و عبيد شما هستم» شما مرا پاك و منزه مي‌كنيد. من مديون شما هستم اين لطف شما را مي‌رساند كه اجازه مي‌دهيد ديداري از مقدم شما بوجود آورم.

سائي بابا در زندگي خود دو نفر را به مبداء خويش وصل و جام وصل الهي چشانيد اين دو نفر عبارت بودند از : اوپانسي مهاراج  كه بعداً از او سخن به ميان خواهيم آورد و با  سائي‌بابا تماس جسماني (مي‌بايست يكديگر را در ظاهر ملاقات كنند) داشت و ديگري  ب- وي ناراسيها  كه باهم تماس جسمي نداشتند. (تماس آنها باطني و روحاني و احتياج به حضور ظاهر نبود)

سائي بابا بارها گفته بود، هرگاه سنگي كه به‌عنوان بستر از آن استفاده مي‌كرد شكسته شود، روز آخر عمر اوست. در يكي از روزهاي سال 1928 ناگهان سنگ مسجد شكست و روز بعد سائي‌بابا جسم خود را رها كرد و به عالم علوي رهسپار گشت. آرامگاه او در «شيردي» زيارتگاه دلسوختگان و خداجويان هندوستان است و در شهر بمبئي نيز زيارتگاهي با مجسمه‌هاي متعدد او برپا گشته كه به خصوص روزهاي يكشنبه بيش از چندين هزار نفر از آن زيارت مي‌كنند و نويسنده خود ناظر يكي از اين روزها بوده و از عشق و حرارت وجود آنان استفاده‌ها كرده است.

 

 

 


این زندگی نامه برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد . روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 23:59  توسط آقا خره  

 

عیدتان مبارک

عیدی من هم چند تا عکس با چند تا شرح

برای شما

 

 

چگونه در سال ۱۳۸۶ رفتار کنیم

 

وقتی یه جفت کفش گنده  گیر آوردی

حتما پات کن مطمئن باش یه روز قد پات می شه !!

 

 

 

 

اگر دستت شکست

 ناراحت نباش برای بستن در بادکنک حتما یکی پیدا میشه کمکت کنه !!

 

 

 

 

یادت باشه قطار زندگی بدون ریل تدبیر به ایستگاه نمی رسه !

کافی چند تا مشاور خل و چل داشته باشی

تا برایت ریلها رو به هم بچسبونن !!

 

 

 

تا میتونی آرزوهای بزرگ داشته باش

حتی اگر از قدت هم بلند تر باشن !

اینجوری حتما یه قدم به رسیدن نزدیکتری !!

 

 

 

وقتی آرزوت رو بدست اوردی

اول از همه باور کن

بعد از ته دل بخند و از بدست اوردنش حسابی لذت ببر

شاید فقط اینجوری بشه از لطف خدا اونجوری تشکر کرد که حقشه !!

فردا مال فرداست . پهلوان زنده رو عشق است

 

 

 

 

و حتما برای همسفر شدن برای رسوندن یه آرزو

به دست یه آرزومند 

از هیچ چیزی نترس  !!

حتی اگر پاهات هم باهات یاری نکنند

با دلت راه برو !

آقا خره ۱۳۸۵

 


عكسها اين پست برگرفته از سفر گروه موج پيشرو

به مركز نگهداري كودكان مومن آباد بم  ميباشد

گزارش سفر را در اينجا ملاحظه فرمائيد

http://www.mojepishro.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 0:11  توسط آقا خره  

 

 

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۴

       

 جناب سائی بابا - استاد کامل زمان خود ( قسمت اول )

 

 

توجه سائی بابا معرفی شده در این پست فردی که در حال حاضر در هندوستان زنده میباشد نمی باشد .

 

سالها قبل در دهكده  شير دي  نزديك احمدنگر (واقع در هندوستان) سر و صداي عظيمي برپا شده بود. آنهائيكه در محل حاضر بودند بعدها ماجرا را اينطور براي ديگران تعريف كردند:

پيرمردي به ده ما آمد و زير درخت انبه‌اي روي يك قطعه سنگ نشست.

لخت بودن او توجه اهالي را جلب كرد ولي چون در هندوستان از اين نمونه افراد زياد پيدا مي‌شوند، چشم بينندگان كم كم به صحنه زير درخت انبه عادت كرد و قضيه به سادگي گذشت.

پيرمرد ناشناس برخلاف تصور اهالي كه فكر مي‌كردند رهگذريست كه چند روز رفع خستگي كرده و از آنجا خواهد رفت، از جاي خود تكان نمي‌خورد. گاهي به مسجد مجاور سري زده، به روش مسلمانان نماز مي‌خواند و دوباره به‌جاي خويش برمي‌گشت. بمرور زمان مردم كريم دهكده روزانه براي او غذا مي‌آوردند و او نيز با رضايت كامل از خوارك رسيده آنچه لازم داشت سدّ جوع و بقيه را براي مرغان و پرندگان بدور مي‌ريخت و اگر گاهي كسي به او مي‌رسيد، غذاي اهدايي را باهم مي‌خوردند. چندي نگذشته بود كه پيرمرد از عابرين و اهالي دهكده تقاضاي روغن چراغ براي روشن نگاه‌داشتن چراغ مسجد را مي‌نمود و در اوائل خيلي‌ها بخواهش او جواب مثبت دادند ولي بعدها كه زندگي او براي مردم ده عادي شد و از چشمها افتاده بود، ديگر كسي حاضر نشد روغن چراغ براي او تهيه كند و تنها به سير كردن شكم وي اكتفا مي‌كردند. يك شب كه تمام اهل ده مي‌دانستند ديگر روغني براي سوخت چراغ موجود نيست و مع‌الوصف چراغ كماكان روشن است، بدرون مسجد شتافته و با ديده‌اي حيرت‌زده مشاهده كردند كه تنها آب جوي در چراغ ريخته شده و مشغول سوختن و نورافشاني است. چند لحظه طول نكشيد كه تمام اهل محل از ماجرا باخبر و چون سوختن آب را در چراغ از ناحيه‌ي همان پيرمرد مي‌دانستند، بدور او حلقه زده و او را بنام يك مرشد كامل پذيرفتند. و بعدها كه بيماران صعب‌العلاج بتوسط او شفا پيدا كردند، از سراسر هند براي زيارت و كسب فيض بسويش سرازير شدند. از آن تاريخ «شيردي» مركز اجتماع جويندگان حق شد و مرجع آمال و آرزوها گرديد.

اكنون بهتر است سالها به عقب برگرديم و زندگي اين مرد بزرگ را تا آنجايي كه تاريخ برايمان به‌يادگار گذارده است بررسي نمائيم.

همان‌طوري كه در دنيا دستش از مال جهان تهي بود، نام واقعي او نيز معلوم نيست ولي بعدها او را «سائي بابا» نام نهادند و بهتر است ما هم به همان نام او را بشناسيم.

تولد او را در «حيدر آباد» و دهكده پرتي (واقع در هندوستان) نوشته‌اند. سال تولد او بطور دقيق معلوم نيست. از پدر و مادر و تحصيلات اوليه‌ي او اطلاعي در دست نمي‌باشد و نيز از اقطاب و مرشدهايي كه او را در امر روحاني كمك نموده‌اند سخني بميان نيامده است.

وقتي از «شيردي» به عقب برگرديم جاي پاي او را در ميان گرد و خاك زمان گم مي‌كنيم ولي گاهي امواج صوتي كه آهنگ آن به نظر مي‌رسد از گلوي سائي‌بابا بيرون آمده است بگوش مي‌رسد كه مي‌گويد: «من الله هستم» «من كريشنا هستم» «تمام كائنات در وجود من است». حال بهتر است دوباره به شير دي برگرديم. با اينكه مريدان زيادي اطراف سائي‌بابا را گرفته‌اند ولي او هنوز حاضر نشده است لباسي بر تن خود بپوشاند يا كفشي به‌پا نمايد.

اكنون از زير درخت انبه بداخل مسجد نقل مكان كرده است و سنگي بعنوان بالش و جاي استراحت براي خود تهيه نموده كه در مواقع خواب بدن لخت خويش را بدان تكيه مي‌دهد. در مواقعي كه سرش زياد شلوغ نيست، با مريدان خاص خود در صحن مسجد مي‌نشيند و قليان خويش را دست بدست كرده هر يك پكي بدان مي‌زنند شايد اينهم يكي از روش‌هاي ارشاد ديگران باشد.

«جام مي يا ني قليان هرچه به لب مرد خدا رسيد، متبرك است و قابل كسب فيض و بركات روحاني»

 

بقیه سرگذشت در قسمت دوم

 


این زندگی نامه برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد . روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 22:5  توسط آقا خره  

 

 

 

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۳

       

 جناب تاج الدین بابا - استاد کامل زمان خود

 

 

باباجان در مورد تاج الدين بابا گفت: او خليفه تمام خدارسيدگان است.

در 27 ژانويه 1861 در خانواده‌اي سرباز متولد شد و در سنين طفوليت يتيم گشت.

عموي او پرستاريش را به عهده گرفت و برادرزاده خويش را آنطوريكه بايد و شايد نگهداري كرد.

تاج الدين در خانه عمو به اندازه‌اي خموش و بي‌آزار بود كه گاهي براي به سخن آوردن او عمويش مجبور مي‌شد تلنگري به پيشاني او بنوازد. در سن 18 سالگي وارد هنگ «مدرس» (واقع در هندوستان) شد و در خدمت ارتش انجام وظيفه مي‌كرد. بدون اينكه ابداً احساس ميل و رغبتي از شغل خويش در دل داشته باشد.

چون زبان اردو و عربي را بخوبي مي‌دانست با آثار «شيخ فريد الدين عطار» نيشابوري آشنا شد و بخصوص «منطق الطيرعطار »  روحيه او را منقلب و تصميم او را جهت ديدن سيمرغ راسخ نمود. دره‌ها و جنگلها و كوهساران را زير پا گذاشت تا به ديدار معبود خويش نائل گردد.

همانطوريكه «عطار» در نيشابور با ملاقات درويشي رهگذر شعله عشق در وجودش زبانه كشيد و او را به ترك جهان و جهانيان وا داشت،‌ تاج الدين هم در راه زندگي به يكي از مردان كامل آن زمان بنام «حضرت داود» برخورد و دين و دل را در راه او باخت.

در وجود داود خدا را ديد و در او فنا گشت و جسم خويش را براي سنگ زدن بچه‌ها و مسخرگي مردم شهر مدرس به اين طرف و آن طرف روانه ساخت. شغل خود را رها كرد و با ارتش وداع گفت. سالها جسم او سرگردان و روحش در پروردگار مجذوب و بي‌خبر از شماتت احباب و دشنام اغيار و سنگساري اطفال فضول از شهري به شهر ديگر مي‌رفت.

اگر ناني مي‌يافت مي‌خورد و اگر نمي‌يافت گرسنگي را چون نعمت خداوند بجان مي‌خريد.

عاقبت در «ناگپور» (واقع در هندوستان) در محلي به نام «واكي» بار سنگين خانه بدوشي را بر زمين گذاشت و زير درختي منزل و مأوي گرفت.

مردم هند كه از كامليت او اطلاع حاصل كردند،‌ جهت كسب فيض و احياناً تقاضاهاي مادي و دنيوي بسوي او هجوم آوردند.

هر كس به سهم خود داراي آرزويي است و در پي برآوردن خواسته‌هاي خود مي‌كوشد. بيمار سلامتي را مي‌جويد، فقير ثروت مي‌خواهد و ثروتمند بيش از آنچه دارد مي‌طلبد و جاه طلب در جستجوي مقامات بالاتر شب و روز در تلاش است.

از اينكه افراد روزانه صدها نفر گرد تاج الدين بابا جمع مي‌شدند و تقاضاهاي خود را به او گفته و انتظار برآوردن آنها را داشتند رنج مي‌برد.

«تاج الدين بابا» روش مخصوص به خود داشت.

به بيماراني كه جهت شفا آمده بودند دستور مي‌داد: «هر كس مريض است،‌ زير آن درخت بايستد، آنجا بيمارستان من است» به شاگرداني كه جهت قبول شدن در امتحان، دست كمك بسوي او دراز كرده بودند، مي‌گفت: «آهاي شاگرد مدرسه‌ها شما مي‌خواهيد قبول شويد؟ زير آن درخت انبه جمع شويد» به كسانيكه براي دادخواهي آمده بودند، مي‌گفت: «برويد زير آن درخت كه دادگاه من آنجاست » و مريداني را كه با او آمده بودند در جاي ديگري جمع مي‌كرد و به آنهائيكه در جستجوي حقيقت بودند مي‌گفت: «اگر شما جويندگان واقعي هستيد، بيائيد نزديك من بنشينيد ما با هم به سوي خدا زندگي مي‌كنيم».

سپس در حاليكه به تمام افراد حاضر در محوطه اشاره مي‌كرد، فرياد مي‌زد: «حالا همه حاضر هستيد؟»

برپا، خبردار، قدم به پيش ، رام، ريم، راست، چپ، رام، ريم، راست، چپ و با اين عمل خود،‌ همه را از خويش بيگانه و در عالم خلسه و جذبه فرو مي‌برد.

حتي يك نفر از اين جمعيت هم وضع عادي خود را نداشت و در آن عالم هركس به فراخور خويش آنچه را مي‌خواست مي‌جست.

گاهي تعداد جمعيت به اندازه‌اي زياد ميشد كه او را بستوه مي‌آورد و از همه بدتر هركدام داراي خواسته‌هاي مادي و دنيوي بودند كه تاج‌الدين بابا از آنها فراري بود.

يك روز كه ديد دلبستگي خلق دنيا به خواسته‌هاي جسماني از حد گذشته و او را وسيله‌اي براي رسيدن به آرزوهاي خود مي‌دانند، تصميم گرفت براي مدتي از چنگشان فرار كند.

روزي كه در باشگاه انگليسها زن و مرد با شور و هيجان مشغول بازي تنيس بودند، تاج‌الدين‌بابا لخت مادر زاد شد و خود را بوسط زمين ورزش افكند و به جست و خيز پرداخت.

رئيس باشگاه با ديدن اوضاع پليس را اطلاع داد و تاج‌الدين‌بابا را به‌نام ديوانه تحويل دارالمجانين دادند.

او بدينوسيله از ديوانگان اجتماع نجات يافت و در كنج آرامي به استراحت و انجام امور روحاني خود پرداخت.

اين اعتكاف و فرار 18 سال بطول انجاميد. اگرچه در گوشه‌ي تيمارستان نيز او را راحت نمي‌گذاشتند ولي ديگر آن آزادي را هم نداشتند كه بصورت دسته‌هاي صد يا هزار نفري اطراف او را فرا گيرند.

يكسال قبل از مرگ او يكي از مريدان پروپاقرصش با پرداخت 3000 روپيه او را از تيمارستان نجات داد و يكسال آخر عمر را در منزل خويش كمر بخدمت او بست.

مرگ او در سال 1925 و در سن 64 سالگي اتفاق افتاد.

مشهور است در تشييع جنازه او بيش از سي هزار نفر شركت جستند.

 

 

 این زندگی نامه برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد . روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 21:10  توسط آقا خره  

 

 

     معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – 2

       

       جناب نارايان مهاراج - استاد کامل زمان خود

                                                               

اگر كسي در سال 1912 ميلادي به  خدگائوم  (از شهرهاي هندوستان) مسافرت مي‌كرد، اولين چيزي كه نظرش را جلب مي‌نمود يك معبد بزرگ، يك مسافرخانه جادار، يك ساختمان كوچك براي سالكان طريق خدا و يك آپارتمان بسيار زيبا و مجلل كه مردي ميانسال چون شاهزادگان با لباس ابريشمين و حرير و زيورآلاتي زرين در آن مي‌زيست.

روزانه هزاران نفر به اين معبد مي‌آمدند و در مراسم دعا شركت مي‌كردند و از مرشد كامل فيض مي‌گرفتند و شبها را در مسافرخانه كنار معبد به استراحت مي‌پرداختند.

اگر به سال 1885 برگرديم در يكي از روزهاي ماه مي در شهر «بهاگا» (واقع در هندوستان) در خانواده‌اي بسيار متمكن فرزندي به دنيا آمد كه او را نارايان مهاراج نام نهادند. محيط خانواده كاملاً هندي و داراي تعصبي شديد به مذهب خود بودند. سرودهاي بودا را روزانه پنج مرتبه تلاوت مي‌كردند و در برابر خدايان متعدد خود سر تعظيم فرود مي‌آوردند.

چند سالي از عمر نارايان مهاراج كوچك نگذشته بود كه پدر و مادر به فاصله‌ي كمي از جهان رخت بربسته و تربيت او به عمويش واگذار شد. عموي مهربان كليه‌ي اموال پدري را به مهاراج داد تا براي خود زندگي مستقلي داشته باشد. ولي او هرگز نتوانست با مال و مكنت دنيا، خود را سرگرم نمايد.

پس در طلب آنچه آتش اشتياقش در دل او شعله مي‌كشد براه افتاد.

در يكي از جنگلها با جوكي مارگيري كه تعداد زيادي مارهاي كبرا با او همدم بودند آشنا شد كه قدم اول را به كمك او برداشت.

مدت 7 سال تمام در سكونت و تنهايي در آغوش جنگلهاي سرسبز و حيوانات جنگلي، با پروردگار خويش به راز و نياز پرداخت. روز به روز در قلب روشنش نور خدايي بيشتر و بيشتر مي‌درخشيد تا اينكه جبر زمان او را از جنگل روانه شهر پونه نمود و در اين شهر، زيبايي چهره و سادگي زندگي و ابهت شخصيت وي مورد توجه عده زيادي قرار گرفت و شخص ثروتمندي او را به «گانگاپور» (از شهرهاي هندوستان) دعوت كرده به پذيرايي او همت گماشت.

مهاراج جوان روزها زير درخت مي‌نشست و به تفكر و انديشه فرو مي‌رفت و خود را در جمال يار غرق مي‌نمود.

تاروزيكه يكي از خدايان هند به نام «داتا» در برابر او مجسم و به او الهام كرد تا به «خدگائوم» رفته، رحل اقامت در آنجا بيفكند. نارايان مهاراج به 34 مايلي پونه رفت و در محل مورد نظر شروع به بناي ساختمانهاي مختلفي كرد كه تا آخر عمر در آنجا ماند و به ارشاد ميليونها نفر مردم هند پرداخت.

معبد خود را به نام «داتا» ناميد و خود روزانه دو مرتبه به ميان جمعيت مي‌رفت و در مراسم دعا شركت مي‌جست. سالكان و جوكيان و مستان خدا را در ساختمان جداگانه پذيرايي مي‌كرد و آنان را ارشاد مي‌نمود.

مهمانخانه او به اندازه‌اي شلوغ شده بود كه در سال 1916 ساليانه 60000 روپيه مخارج براي او داشت.

از خدمت به رهروان طريق لذت مي‌برد و در خانه او براي تمام آنها باز و آغوش او براي پذيرايي از ايشان گشاده بود.

تا پايان عمر خصوصيات خانوادگي خود را حفظ كرد و گرچه معبد او به همان روش و دانتيك اداره مي‌شد ولي هرگز از ادايان ديگر روي گردان نبود و همه را يكسان و فرزندان خداوند مي‌دانست.

هرگز لب به گوشت نزد و تاج الدين بابا را با اينكه از نظر مذهب يكسان نبودند از همه بيشتر دوست مي‌داشت.

 

 

این زندگی نامه برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد . روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 12:28  توسط آقا خره  

 معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۱

 

خانم گلرخ سیستانی  

 

استاد کامل زمان خود - قسمت دوم

 


 

هر زمان كه از خود بي‌خود مي‌گشت و زندگي جسماني را ناديده مي‌گرفت، كوس انا الحق ميزد و خود را خداي كون و مكان مي‌دانست تا روزيكه افسري بلوچ از گفتار گستاخانه او به هيجان آمده دستور داد گودالي به عمق چند متر كنددند و پيرزن بي‌پناه را در آن چاه افكندند روي او را گل اندود كردند.

باباجان از نيروي خدايي خود استفاده كرد، از زير خروارها خاك بيرون آمد و بسوي بمبئي رهسپار گرديد. در سال 1900 كه در بمبئي اقامت داشت افسر مذكور او را يافت و با شك وترديد به وي نزديك شد و چون او را همان موجودي يافت كه چند سال پيش وي را زنده بزير خاك كرده بود، سر به پايش نهاد و تسليم و مريد او گرديد.

باباجان در مواقع عادي مراسم مذهبي خود را چون يك مسلمان متديّن بجا مي‌آورد و در سال 1903 عازم «مكه معظمه» گرديد و در سال 1907 تا سنه 1931 كه تاريخ وفات اوست در شهر «پونه» اقامت گزيد.

محل زندگي او در شهر پونه در خيابان سان جان محمد و در زير درخت بيد كهن سالي بود كه هرگز از آنجا تغيير مكان نداد. در زير اين درخت نيمكتي قرار داشت كه باباجان بر روي آن مي‌نشست و پيروان خود را ارشاد مي‌نمود و گاهي بر روي آن استراحت مي‌كرد. هرگز منزل و مأوايي براي خود انتخاب نمي‌كرد. در باران و باد و طوفان و سيلاب تنها پوشش او درخت كهنسال بيد بود و زير پايش نيمكت چوبي، هرگز از چيزي نمي‌هراسيد و مي‌گفت:‌ تمام اينها از باد و باران گرفته تا رعد و برق و طوفان از من بوجود مي‌آيند پس چرا از آنها ترسي داشته باشم.

10 سال قبل از وفاتش، مردم شهر پونه را هشدار داد كه در يكي از روزها طوفان عظيم همراه با رگباري شديد تمام شهر را ويران خواهد كرد. پيروان او در روز موعود از شهر بيرون رفته و آنها كه ايماني به پيشگويي وي نداشتند در شهر پونه ماندند و در همان روزي كه تعيين شده بود چنان بايد عظيم وزيدن گرفت و باراني سيلاب مانند شروع به باريدن كرد كه هيچ شيرواني و سقف اطاقي به جاي خود نماند با وجود اين خود او از زير درخت محل سكونت خود تكان نخورد.

آنان كه باباجان را ملاقات كرده‌اند مي‌گويند30 سال آخر عمر خودش، حتي يك مرتبه هم به شستشوي بدن خود نپرداخت و هميشه پوست صورت و بدنش چون آفتاب تابان مي‌درخشيد. گويي خاك و خاشاك از نشستن روي پوست او وحشت داشتند، در بعضي از روزها باباجان چند ساعت از وقت خود را زير درختي كهنسال در نزديك رودخانه شمال پونه مي‌گذراند و در آنجا هزاران نفر از پيروان مسلمان به ديدارش نائل مي‌آمدند. در سنين آخر عمر گرچه صورت زيبا و نوراني او را چينهاي عميق منقوش كرده و برف پيري بر سرش گسترده شده بود، با وجود اين چون دختران جوان جست و خيز مي‌كرد و چند كيلومتر راه را با سرعت يك دوچرخه پياده مي‌دويد.

در پايان عمر پيروان سرسپرده‌اش او را راضي كردند تا اطاقك كوچكي برايش بسازند و با اجازه خودش چهار ديواري پوشيده از شيرواني فلزي برايش تعبيه گرديد و در تاريخ 1931 كه جسم خاكي را رها كرد، به رسم مسلمانان در همان محل اقامتش دفن گرديد و اكنون آرامگاه او روزانه زيارتگاه هزاران نفر از مردم جهان است.

«در تاريخ تصوف، تنها دو زن يكي «رابعه بصري» و ديگري «باباجان» واصل به حق بوده و قطب سالكان طريق شناخته شده‌اند و تا كنون هيچ زني در دنيا به كهولت باباجان نرسيده است»

ظهور باباجان و ارشاد مردم و كوس انا الحق زدن او مقصودي در برداشت كه جزو طرح خداوندي است و بعداً به آن اشاره خواهد شد.

 


 

این داستان برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد .

 روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 8:8  توسط آقا خره  

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۱

 

خانم گلرخ سیستانی  

 

استاد کامل زمان خود - قسمت اول


در حدود سال 1802 ميلادي در يكي از خانواده‌هاي اشرافي بلو.چستان جشن باشكوه عروسي دختري 12 ساله به نام گلرخ برپا بود. آهنگهاي بلوچي با اشعاري دلپسند فضاي خانه را در خود فرو برده بود و جونان محلي كه همگي عاشق دلخسته كلرخ زيبا و دلربا شده بودند،‌ نسبت به سعادت داماد غبطه مي‌ورزيدند.

تا آن زمان چهره‌اي زيباتر و روشن‌تر و ملكوتي‌تر از رخسار بهشتي گلرخ كسي بياد نداشت ولي روح سركش گلرخ از اين مجلس جشن و عروسي اجباري نفرت داشت.

او هنوز از نظر سن كوچك و فكر بزرگ او به اندازه‌اي در ذات خداوند غرق شده بود كه امكان نداشت به امر ازدواج تن دردهد. او مي‌گفت:‌ جز با خدا با ديگري پيوند محبت نخواهد بست.

هنوز آزادي خود را داشت و مي‌توانست از آن استفاده كند.

پس چرا معطل بود؟ انديشه خود را جمع كرد. محيط خود را خوب در نظر گرفت. به فرداي ازدواج انديشيد و تصميم خود را گرفت. دو راه را در پيش پاي خود يافت. يكي اينكه تسليم پدر خويش شود و طوق ازدواج ناهماهنگ را گردن نهد و ديگر اينكه راه فرار درپيش گيرد و از مال و مكنت پدري درگذرد و در پي عشق خدايي خويش رهسپار گردد.

راه دوم را برگزيد. تاريكي شب را وسيله قرار داد و از لانه و آشيانه خويش فرار كرد. مدتي در كوه و بيابانها سرگردان بود. از ميوه درختان و ساقه گياهان تغذيه مي‌كرد و اوقات خود را به انديشه و تفكر و دعا مي‌گذرانيد.

پس از مدتها جستجو در «راولپندي» به مرشدي كامل رسيد و جام مي ربّاني را از دست وي نوشيد و مست عشق يزداني و فنا في الله گشت.

مرشد اول او هندو مرشد دوم او شخصي چون خود او مسلمان بود و به او راه و رسم چون خدا زيستن را ياد داد. سالهاي ديگر در غار و كوهها و جنگلهاي هندوستان به تفكر و رياضت پرداخت و چون خدايي از تن انساني خويش بي‌خبر، به اين در و آن در ميزد. اين تن و بال، جان او بود و از پرواز مرغ دل چون قفسي آهنين جلوگيري مي‌كرد تا در سن 65 سالگي هشياري جسمي خود را نيز بازيافت.

در اين وقت هم هشياري خداوندي را داشت و هم باخبري انساني را.

« در اين جا بود كه فرياد زد: «من خدا هستم» همه چيز زائيده انديشه من است هرچه هست و نيست از من بوجود مي‌آيد و در من فنا مي‌گردد»

گلرخ زيبا و جوان در سن 65 سالگي كه بصورت استادي كامل و واصل به حق درآمده بود و در بين پيروان خود به نام باباجان مشهور گشت و روزانه هزاران نفر از هندو و مسلمان براي زيارت و كسب فيض به نزد او مي‌آمدند.

هر زمان كه از خود بي‌خود مي‌گشت و زندگي جسماني را ناديده مي‌گرفت، كوس انا الحق ميزد و خود را خداي كون و مكان مي‌دانست تا روزيكه افسري بلوچ از گفتار گستاخانه او به هيجان آمده دستور داد گودالي به عمق چند متر كنددند و پيرزن بي‌پناه را در آن چاه افكندند روي او را گل اندود كردند.

 

ادامه این سرگذشت تا چند روز دیگر و فرصتی دیگر

 


این داستان برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد .

 روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 14:15  توسط آقا خره