تبليغاتX
آقا خره

آقا خره

 

از صدای خنده خودش از خواب پرید

چند لحظه ای مبهوت در رختخواب نشست و به جوکی که در خواب شنیده بود فکر کرد

دوباره زد زیر خنده

آخه تا به حال همچین جوک با مزه ای نشنیده بود

خوب فکراش رو جمع کرد و یه جوک بی ادبی با مزه رو تو ذهنش انتخاب کرد

بعد شروع کرد به تکرار توی ذهنش که یادش نره

وقتی داشت سرش رو روی بالشت می گذاشت  به خودش گفت

خیلی ضایع است بعد ده سال که بابا بزرگ آدم مرده باشه

اون جوک دست اول با مزه بلد باشه و تو  بلد نباشی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 11:21  توسط آقا خره   | 

 

پارادوکسهای تحلیلی در فرایند تحلیل خطر مدلهای فازی

مقاله برتر در ششمین کنفرانس بین المللی

خلاصه مقاله

در یک سیستم نا متعادل بحران زده؛  مدیر بحران در پی رفع عامل بحران؛ به بررسی روند  ایجاد و ادامه بحران به نکته ای عجیب بر می خورد . تحلیل این نکته عجیب موضوع این مقاله است

 

نکات کلیدی : مدلهای فازی / سیستمهای نا متعادل / مقاله برتر / ششمین کنفرانس بین المللی / پارادوکس / بحران

 

مقدمه

ساده ترین تعریفی که می توان برای یک مدل فازی نمود مثال سه بچه پرو است !! سه بچه در کنار دیوار در حال شاشیدن هستند ! از اولی می پرسند چه می کنی ؟ می گوید شاشیدم به دیوار ! از دومی می پرسند می گوید می خواهم بشاشم به دیوار ! اما سومی که سر آنجا را سفت گرفته است در جواب چه می کنی می گوید ! چیکار کنم بشاشم یا نشاشم !! حالت سوم مدل فازی است !!

 

شرح موضوع

 

یکی بود یکی نبود

یه مارمولک بود که خیلی چاق بود

اونقدر چاق که حتی نمی تونست بدوه دنبال مگس ها

به همین خاطر مارمولک قصه ما همیشه گشنه بود.

از قضا زد و یک ماهی حتی یه مگس هم گیرش نیامد مارمولکه که از گشنگی داشت میمرد

یهو یه فکری به سرش زد ! جنگلشون یه لاکپشت خفن داشت عینهو باقی داستانها !!

پس صبح زود رفتش پیش لاکپشت دانا ! دانای دانایان جنگل و دردش رو گفت !

لاکپشت دانا کمی سرش رو خاروند و با محبت به مارمولک چاق قصه ما نگاه کرد و گفت :

مارمولک جان تو باید رژیم بگیری !!

از فردا نصف غذای روزانه ات رو نمی خوری !!

تا دوباره  لاغر بشی !!

تا بتونی باز هم دنبال مگس ها بدوی و بخوریشون و سیر بشی !

 

نتیجه گیری

1-     مگس ها مثل سیلاب تند میرن نمی شه گرفتشون!! مسئولین گرفتن سیلاب هم باید رژیم بگیرن که برسن سیلاب رو بگیرن که تشویق بشن !! جایزه بگیرن !! سیر بشن !

2-     لاکپشت دانا خیلی چیز خوبیست لطفا زمانش بیشتر بشه !!

3-      کانکسهای امداد و نجات باید به لنگر مجهز شوند تا به راحتی بر روی آب شناور نشده و موجب شادمانی بوق های تبلیغاتی نگردند

4-      عکسها و گزارشاتی که موجب تشویش اذهان عمومی در خصوص تعداد و دلایل مرگ هموطنان غرق شده در سیلاب فرودین 88 قم می گردد از اینترنت جمع اوری شود

5-      کلمه سیل قم / سیلاب قم  از گوگل حذف و تمامی صفحات ....     

 

منابع و مآخذ  .

۱- گزارش سیل -1

۲- گزارش تصویری سیل قم

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 0:51  توسط آقا خره   | 

 

این داستان دستگیری ما الحمدالله به خیر گذشت ! هم اونا ما و رفقامون رو اشتباه گرفته بودند ! هم ما یهو یه چیزایی یادمون اومد !!

چه چیزایی ؟ پس بذارین یه داستان براتون تعریف کنم !!

 

مرد سلمانی و خاطرات کودکی !! 

روزی مرد جوانی برای اولین بار به سلمانی مرد رندی رفت و خواست تا صورتش بتراشد

سلمانی رند رو به مرد جوان کرد و با موذی گری پرسید ؟ صورت را خشک بزنم یا تر ؟

جوان که تا آن زمان صورت نتراشیده بود پرسید چه فرقی دارد ؟

سلمانی گفت : خشک برای مردانی است که در کودکی ترتیبشان را نداده اند و تر از ان انان که داده اند !!

مرد جوان که بسیار بهش بر خورده بود گفت : شما خشک بزنید !!

مرد سلمانی تیغ بر صورت مرد جوان کشید و به حرکتی سریع چند بار صورت را بخراشید !!

مرد جوان که درد کلافه اش کرده بود

به یکباره گفت : دست نگهدار که دارد از کودکیم چیزهایی یادم می آید !!

 

ما هم بعد نوشتن دو پست قبلی !! و اتفاقات جالبی که روی داد ! به یکباره یه چیزهایی به یادمان آمد که تصمیم گرفتیم طنز نویسی را بگذاریم برای تیر ماه !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 0:1  توسط آقا خره  

 

 یکی از مهمترین نمونه سئوالات کنکور کارشناسی ارشد الهیات و معارف اسلامی ۱۳۸۷ جهت استفاده دانشجویان بر روی وبلاگ قرار گرفته است .

سئوال شماره ۱ : فکر کنید چند تا بلانسبت شما؛ خر، عینهو من،  بیان و گیر بدن به درخت چهار صد ساله  امامزاده سر محل ما که این درخت شفا می دهد !

بعد هم این چند تا خر پاشن برن برای چند تا خر دیگه

بلانسبت شما عینهو من  تعریف کنند که  چه نشسته اید گله خر های مقیم مرکز

که این درخت وسط امامزاده ی  سر محل آقا خره شفا می ده !!

نتیجه آن که  همه اون خرها با همدیگه راه بی افتن که برن طرف امامزاده محل ما !

برای گرفتن شفا و شفاعت !

حال به نظر شما امام جماعت امامزاده  محل ما با این گله خر، بلانسبت شما

و اون درخت وسط مسجد سر محل ما چه می کنه ؟

 


گزینه اول : امام جماعت امام زاده سر محل ما سجده شکر به جا می اوره که کلی خر با پای خودشون دارن میان امامزاده ! بعد پا می شه و برنامه ریزی میکنه که یک دوره کلاسهای اموزشی در باب شفاعت و خداشناسی برقرار بکنه تا گله خر ها استفاده کنند و برای خودش هم یه ذخیره اخرت جور بکنه !

گزینه دوم : در مسجد رو می بنده که گله خر ها نیان تو مسجد که خرافه پرستی رواج پیدا کنه !

گزینه سه : درخت چهار صد ساله رو می بره و از چوبش برای مصارف خیر استفاده می کنه ! تا چشم هرچی خره از کاسه در بیاد و دنیا تو بوق کنه که ایران عینهو افغانستان دوره طالبانه که مجسمه های بامیان رو به اسم بت و بت پرستی منفجر کردند ! برای خودش هم نفرین جماعت خر هایی را که بچه مریضشون رو با هزار تا درد بی درمون بر داشتن و امدن امامزاده  برای شفا و شفاعت  ذخیره آخرت می کنه !!

گزینه چهارم : اصلا به من خر و تو بلانسبت خر چه ربط داره که فضولی میکنیم !

 

جواب تست فوق :  http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?38443

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 21:40  توسط آقا خره  

 

 

امروز

جناب وزیر کشور

جناب آقای دکتر

جناب دانشیار

جناب کارشناس ارشد

جناب کارشناس

جناب کاردان عوضعلی کردان استیضاح شدند

 

این جناب توسط کسانی که

 

خودشان به او رای اعتماد داده بودند

مسئول بررسی مدارک تحصیلی این جناب بودند

نماینده مردم بودند

کارشناس و کارشناس ارشد و دکتر و استاد و دانشیار و ...بودند

مومن و راستگو بودند

استیضاح شدند

 

ما دیگر در کشور

 

مشکل لاینحل نداریم

دروغگو نداریم

بی ایمان نداریم

لکه ننگ نداریم

مسئول مزور و ریا کار نداریم

 

بیچاره 

مخالفان نظام  که سوژه  انها کم رنگ شده

موافقان نظام که دست دشمنانشان آتو افتاده

مملکت که نود روز مهمترین وزیر کشورش  نتوانست  کار کند

مجلس که نمایندگانش مجبور شدند رای اعتماد خود را پس بگیرند

مسئولین بررسی کننده مدارک که آبروی کاریشان بزیر سئوال رفت

رئیس جمهوری که با از دست دادن چنین وزیری کابینه اش صدمه خورد

 

 

بیچاره من و بیچاره تو

 

که نارحت شدیم تا دیروز

خوشحال شدیم از امروز

و

نمیدانیم فردا دیگر بار چه بر سر کشورمان خواهد امد  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 22:18  توسط آقا خره  

 

 

علم ژنتيك يا علم بي آبرويي

 

نامه ای به پسرعموی عزیزم در افریقا

 

 

 

زبرای عزیزم سلام علیکم

 الهی قربون اون خط خطهای زیبای ورزشیت برم ؛ میدونی داشتم فکر میکردم چطور بیست سال طول کشید که ما یادمون بره که چرا تو راه راهی ولي بابات ساده ! ..

میدانم میدانم الان میگی سلام و درد بی درمون خر نفهم  بيشعور ...

هوی بی تربیت خفه؛ مرتیکه گور خر بی تربیت باز بهت احترام گذاشتم خر شدی ! یه زبرا بهت گفتم فکر کردی بهت گفتم تام کروز ؛ بی جنبه ؛  بی ادب ؛ همون بهت بگن قبر خر نفهم بهتره نه ؟

 

 لعنت بر شیطون ببين چطور باز رگ خریت منو انگولک کردی ....

 

خوب  عیبی نداره داشتم میگفتم

 

 عموزاده جان بابات را دیروز دیدم که کشان کشان میبردنش  ؛ ازش سراغت را گرفتم گفت بسلامتی تو هم پناهنده شدی !

مبارک است ! بابا اینکاره ؛ دستت زیر  دم  ما! تو باعث افتخار مایی

 

یادت هست رفته بودی شهر عرعر بی جا زده بودی گرفته بودن چپوقت رو چاق کرده بودند اومدی ده یه هفته گشاد گشاد راه میرفتی میگفتی راه رفتن جاهلی یاد گرفتی

 

امان از خريت و جواني ، ما رو بگو كه خر شدیم قبول کردیم .. اما عوضش خيلي زود بعدا که همون بلا سر خودمون زیر صد کیلو بار اومد فهمیدم راه رفتن جاهلی یعنی چه .

 

 

داشتم میگفتم زبرا جان تو باعث افتخار مایی

 

 تو ده ما تنها تو بودی که میدونستی که لگد به در کی باید زد وگرنه همه ما كره خرهاي ده سرمون درد میکرد برای لگد زدن و لاستیک آتش زدن و عرعر كردن ؛ ولی بین عر ما و عرتو فرسنگها راه بود ! دری که ما لگد میزدیم میشد در خونه خان میامد با سیخ داغمون میکرد ؛ دری که تو میزدی میشد در ج ن د ه  خونه میامدند میبردنت صفا سیتی!

 

خوب یادم هست دوره چندم بود كه برای نمایندگی  خرهای ده مجبورمان کردی بریم تراکت تبلیغاتیتو بزنیم به صندوق عقببمون ؛ هنوز که هنوزه جای لگدهایی که به پوسترت میزدند رو یادم هست ؛ بعد که شب برمیگشتیم ستاد انتخاباتی میگفتی تحملی باید؛ صبح در راه است !

راست میگفتی یادم هست اون شبها تا میومدم بخوابيم صبح شده بود و سیخونک بود که فرو میرفت به فلان جامون !

 

خوب بگذریم میترسم ادامه بدم و بگم بقیه اش چی شد بگن یارو سیاسیه ! در مورد انتخابات مينويسه ! بگذريم زبرا جان

 

آخرش ما نفهمیدم چطور شد که قصد دیار غربت کردی ! تو که کار و بارت توپ بود ! چطور شد که یکدفعه ظرف یه ماه اومدی خارج و حالا که هیچکس پناهندگی نمیگیره اومدی پناهدگی اونم سیاسی گرفتی ؟

 نکنه باز میخواهی باعث افتخار ده شلمرود در رشته خریت المپیک خرها بشی ؟ بابا این مقام موروثی شده برا خونواده شما بذار یه کی دیگه هم مقام بیاره بعد میگن نون بربری خودرین دو پینگ کردین آبروی کل فامیل را میبرید ها ! نگی نگفتی !

 

دیگر حوصله ام سر رفته ! این همه عر زدم بگم . نه نه ات مرده . بابات زن گرفته . کره خرش یک ماه که بدنیا اومده ولی راه راهه !

راستش همه میگن بابات با اين سن و سال ديگه اینکاره نبوده !

 اگر هم اینکاره بوده که خودش راه راه نبوده که کره اش این شکلی بشه !

خلاصه آبروي خانواده حسابي در خطره جون هركي دوست داري پاشو بیا

یا بابات رو بکش

یا زن بابات رو بکش

یا لااقل بگو کار منه خیال همه رو راحت کن بذار شب راحت بخوابیم !

 آخه این فرار و پناهندگیت یه جورایی بو میده بخدا !

  یه ماهه نخوابیدیم از بس فکرکردیم  اين بچه باباش کیه !

 

اردتمند شما آقا خره از شلمرود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 8:59  توسط آقا خره  

 

 

ميگن تو يه روز كه خيلي خر تو خر بوده مملكت

 يه مشت چوب بدست افتاده بودند به جون مردم و بي خودي هر كي رو مي ديدند مي زدند

اين ميون يه ارمني بنده خدا از دست اين آدم بد ها فرار ميكنه و ميره تو يه كوچه بن بست

بنده خدا مي بينه كوچه بن بسته و اراذل دارند ميان شلوارش رو ميكشه پائين و ميشنه روي يه تاپاله گاوي كه اون ته كوچه افتاده بوده

سركرده اراذل مياد جلو ميگه :ببينم تو داري چه غلطي ميكني تو اين كوچه ؟

ارمنيه مي گه : خودت كه ميبيني  دارم ميرينم !! ( اين قسمت رو لطفا  با لهجه ارمني بخونيد )

يارو ادم بده با خنده ميگه : اين كه تاپاله گاوه كه مرد حسابي ما رو هالو گير اوردي !!

يارو ارمنيه ميگه : مد حسابی مگه تو  گذاشتي كه من مثل آدم برينم ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 1:31  توسط آقا خره  

 

آقا خره سیاسی می شود

 

فيلم سيصد و رابطه آن با غضنفر

 

 يك شاه خائن در حال غرق شدن

 

دوستي اين عكس را براي من فرستاده بود و درخواست كرده بود كه با نوشتن در مورد آن موجب تنوير افكار عمومي شوم لذا بدينوسيله مي نويسيم كه منور شويد .

 

در خصوص صد سيوند بايد اول يه چند تا جمله بگويم بعد بريم سر وقت فيلم سيصد

در حمايت از اقدامهاي مفيد صورت گرفته مي بايست به ترتيب تشكر كنم از دوستان ذيل

 

جناب وزير فرهنگ براي اينهمه زحمت !! جناب بابت دستور آبگيريتون دستت درد نكنه

جناب پيمانكار محترم كه سد رو ساختي دمت جيز خدايي كارت عالي !!

جناب مشاور باسوات كه طرح رو تهيه و نظارت كردي بابا ايول !!

جناب خبرنگاران عزيزي كه گذاشتيد كار بيخ پيدا كنه بعد بگين كه نشه هيچ كاري كرد !!  آفرين !

جناب نمايندگان مجلس از اينكه اينقدر به تاريخ و اثار باستاني مملكت اهميت مي دين

و اينهمه جلسه براي موضوع برگزار كرديد ! دست مريزاد !

 

رئيس جمهور كه جاي خودشون دارند !!

جناب رئيس جمهور محبوب و محترم ايول ايول !!

 

و شما مردم مهربان علاقمند به شنا و اسكي و ماهيگيري !!

 حالا كه موزه نمي رويد و درامد وزير فرهنگ و ارشاد رو حسابي خراب كرديد

وزير براتون درياچه مي سازه پشت سد به قاعده درياچه اروميه !!

بريد با منزل كنار درياچه بنشينيد ! جيگرتون حال بياد !

 

اما در خصوص فيلم سيصد

 

مي گن يه روز مسابقه فوتبال بين تراكتور سازي تبريز بود با تيم آرژانتين

مربي تراكتور سازي رو مي كنه به غضنفر و مي گه ببين غضنفر تو مواظب مارادونا باش كه به ما گل نزنه

مسابقه كه شروع مي شود توپ رو ميندازند براي مارادونا كه غضنفر ميرود تو پاي مارادونا توپ رو بگيره

از قضا توپ ميرود تو گل تراكتور سازي

توپ دوم رو مياندازند براي مارادونا كه باز غضنفر با كله مياد توپ رو بزنه تو اوت

ميزنه تو گل تراكتور سازي

مربي كه مي بينه وضع اينجوريه از بغل زمين داد ميزنه بابا مارادونا رو ول كنيد

غضنفر رو بگيريد

حالا عزيزان هموطن با غيرت اين ۳۰۰ رو ول كنيد 

غضنفر ( وزير فرهنگ فعلي فوتباليست سابق تراكتور سازي ) رو بگيريد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 17:33  توسط آقا خره  

 

 

به دعوت دوستان عزیزم

 

فرداد دولتشاهی و نسیم از کویر ام اس

 

5 مطلبی که بجز دو نفر کمتر کسی در مورد آقا خره میدونه

 

 

1-           حقیقتش داستانهای طنز را از روز اول به نیت بچه های ام اس نوشتم هدفم هم عوض کردن روحیه دوستانی بود که بسیار بهشون علاقمند شده بودم و هستم و می دونستم خنده و شادی بر روی روحیه اونها خیلی موثره . هرچند طنزهای اون موقع رو دیگه دل و دماغ و از همه مهمتر فرصت نوشتن ندارم اما خدا رو شکر رفقای ام اسی من حالا از جهان مجازی من به جهان واقعی من اسباب کشی کرده اند و این موضوع برای من خیلی مهمه

 

2-           اولین مشتری پرو پا قرص مطالب طنز آقا خره، پسرمه که تمامی داستانها رو اول اون می خونه بعد من می گذارم روی وبلاگ ! جالبه بدونید که توضیح بعضی از قسمتهای داستان اقا خره برای یه پسر بچه نه ساله همچین آسون هم نیست !

 

3-           تنها کسی که نذاشت آقا خره رو من زنش بدم هم همین شازده است که سخت معتقده خره رو زنش ندیم و بچه دار نشه تا که باز هم شیطونی بکنه !! باور کردنی نیست چطور این شازده از مامان جانش حیا نمی کنه؟خدایی منم متعجب هستم ! می ترسم این خره بعدا براش بد اموزی بشه بعدا خودش هم زن نگیره ! و از همه بدتر بچه دار نشه ! به همین خاطر شاید به همین زودیهای خره رو زنش بدم و یه پسر هم بذارم تو کاسه اش دقیقا عینهو همین شازده ! تا ببینه خری که یه پسر داشته باشه چقدر خوشحال تر و شیطون تر می شه !

 

4-           جالب بدونید که در این چند وقت خودم بیشتر از همه از دست خره خندیده ام ! خود این موضوع شده سوژه تو خانه ما، جوری که تا من می زنم بی خودی زیر خنده ! پسرم می گه خوبه بابا ببینم باز هم خره اومده سر وقتتون ! آخرین باری که یه دل سیر از دست خره خندیدم سر معتاد شدنش بود که خان عموش برده بودش آزمایشگاه و قرار بود ازش نمونه ادرار بگیرند و خره هم روش نمی شد جلو مسئول آزمایشکاه ادرار بکنه !! بعد از اون هم عوض شدن نمونه ادرارهای آزمایشها بود که داستانش اینجوری بود که تو اون هاگیر واگیرهای آزمایش دادن معتادها و خره !!  باقی معتاد ها که اومده بودن برای ازمایش با چند کلوم می فهمیدن که خره اینکاره نیست و حتمی تست ادرار خره منفیه ! یکی یکی تو موقعیتهای مختلف ؛ نمونه شاش اون بدبخت رو با نمونه های شاش خودشون عوض می کردند و ... !! بیچاره خر بدبخت ! جواب تستش اومده بود هپاتیت اف داشتن مدرک دکترا از دانشگاه هاوایی + ایدز + حاملگی اونم شش ماهه ( اخه یکی هم ادرار زنش رو برای رد گم کردن آورده بود  که اونهم با مال خره عوض میکنه !! ) و خلاصه .

 

 

5-           از همه جالب تر اینکه بین همکارها و گروه های کاری که با من مرتبط هستند هیچکدوم نمی دونن که من حتی وبلاگ می نویسم چه برسه به اینکه بدونن که وبلاگ اقا خره مال منه ! جالبه بدانید اگر تو محلی که من کار میکنم به هر کی بگوئید که این وبلاگ را من می نویسم ! بی برو برگرد هر و هر بهتون می خندند که حتمی دیونه شدین !! و بعد هم می گن : مهندس و نوشتن طنز !! برو بابا حالت خوشه !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 16:5  توسط آقا خره  

 

 

آرزوي دو مجسمه عاشق

 

درون پارکی دو مجسمه بودند؛ يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقاً روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه مي‌کردند و لبخند مي‌زدند. يک روز صبح خيلي زود، يک فرشته آمد و پشت سر دو مجسمه ايستاد و گفت: "از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همان زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما برآورده مي‌کنم. شما سي دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تمام شدن جمله‌اش، دو مجسمه را تبديل به انسان واقعي کرد. يک زن و يک مرد.ـ

 

دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختان و بوته‌هايي که در نزديکي آنها بود دويدند، در حالي که تعدادي کبوتر پشت آن درختها بودند، به پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي آن مجسمه‌ها را مي‌شنيد لبخندي از روي رضايت مي‌زد. بوته‌ها آرام حرکت مي‌کردند و خم و راست مي‌شدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچک به گوش مي‌رسيد. بعد از پانزده دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون آمدند؛ در حاليکه نگاهشان نشان مي‌داد کاملا راضي شده‌اند و به مراد دلشان رسيده‌اند.ـ

 

فرشته که گيج شده بود به ساعتش نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد: "شما هنوز پانزده دقيقه وقت داريد، دوست نداريد ادامه بدهيد؟"ـ

 

مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: "موافقي يک بار ديگر اين کار را انجام بدهيم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد: "باشد. ولي اين بار تو کبوتر را نگه دار و من مي‌رينم روي سرش!"

 

 

با تشكر از  دوست عزيزي كه اين داستان ترجمه شده را براي ما بدون اسم روزنامه و تاريخ چاپ و نام نويسنده ارسال كرد ! اميدوارم بابتش نيفتيم تو درددسر دزدي !!

بدينوسيله از نويسنده مطلب كه نميدونم كيه كمال تشكر را دارم ! آقا خره

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 10:37  توسط آقا خره  

 

او هم فکر می کرد که خوشبخت ترین انسانهاست

سیف الله

ابومصعب زرقاوی

مردی که به نام الله ، سر بریدن در برابر دوربین را در جهان کنونی امری عادی کرد

 

 

ابومصعب

 

 

ابومصعب الزرقاوی ، سیف الله

 

شمشیری که بیشتر از ان که سر دشمنان را بریده باشد

گلوی مظلوم دین اسلام را برید

 

قتل بر محمل مذهب هیچگاه متعلق به زمان خاص نبوده است

 

این داستان را کلیسای دوران سیاه اروپا هم بر سر مسیحیت اورده است

آنجا هم به نام مسیح که مظهر محبت بود

سوزاندن و شکنجه نمودن

 

یهودیان به نام خدای یهود ؛ مسیحیان را سوزاندن و بر صلیب کردن

مسیحیان با نام مسیح با یهودیان و مسلمانان و مسیحیان همان کردند

بودائیان بنام بودا

...

 

و گروهی خبیث

با نام اسلام با وسعتی به اندازه هفتاد و دو فرقه

سالهاست

که سر بریدن و کشتن و سوزاندن

 

با نام محمد (ص ) و علی (ع )

 

فرزندان محمد (ص ) و علی (ع )را

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 13:41  توسط   | 

خوشبختی – قسمت اول

رسیدن و نرسیدن

 

خوب میدونی برای بعضی ها رسیدن به هدفهاشون یعنی خوشبختی !

حالا چرا بعضی ها ؟

آخه برای یه گروه دیگه ؛ نرسیدن  میشه خوشبختی !

من که نفهمیدم !

مثلا رسیدن به دختر یا پسر مورد علاقه ات ، بستگی به جنسیت تو میتونه هدف باشه ، برای بعضی رسیدن به عشقشون میشه نهایت خوشبختی ؛ و برای بعضی دیگه رسیدن مساوی میشه با بدبختی ، کافیه یه ماهی با عشقشون زندگی کنن تا حسرت دوران عاشقیشون رو بخورند که چقدر با هم خوب بودن ! اینجوریه که نرسیدن هم میتونه خوشبختی باشه !

خوب رسیدن از اون جور اولیاش دیگه اخر خوشبختیه دیگه !

نمی دونم ؛ ممکنه برای مدتی یه خوشبختی باشه . یا برای همیشه ! باز بستگی داره به آدمش ! برای بعضی ها رسیدن میشه اول راه ؛ برای بعضی ها می شه اخر راه !

چرا اخر راه !؟

خوب وقتی تو کره زمین بلندترین قله می شه اورست ؛ دیگه برای اونی که به بالاترین رسیده ؛ این راه میشه اخر راه ؛ مگر اینکه راهش رو عوض کنه ، مثلا بگه حالا میرم سخترین کوه رو فتح کنم ! یا میرم یخچال نوردی ، غار نوردی !!

خوب اونم ته داره دیگه یه جایی می رسی که دیگه غار نمونده یا هر چی یخچال خفن بوده دیگه تموم شده که !؟

خوب خدا رو شکر عمر ما انسانها محدوده و قبل تموم شدن رسیدن های ما ! ریق رحمت رو سر می کشیم !

و اینجوری طرف خوشبخته ؟

نمی دونم شاید آره و شاید هم نه ! بستگی داره که طرف چند بعدی باشه ! اگر فقط رسیدن به این چند هدف ارضاء بکنه اونو ، خوب احتمالا باید احساس خوشبختی بکنه

و اگر طرف این وسط  غیر رسیدن چیز دیگه هم بخواهد چی ؟ مثلا پیر بشه و ببینه تنها مونده چی ! باز احساس خوشبختی میکنه ؟

 

خوب اون میشه بحث خواستن و نخواستن که جلسه بعدی در موردش صحبت می کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 14:38  توسط آقا خره   | 

 

 

 چند بار سفر بود و ما جا ماندیم ؟

چند بار خواستند ما تنبلی کردیم

چند بار بعد از سفر گفتیم ایکاش ؟

 

راسش رو بگو به خودت

تو مسافر نیستی !

اداش رو هم در نیار

 

 نه مطمئنی که هستی

خوبه

 

یه سفر دیگه در پیش روست

مسافری ؟

خوب یه سر بزن به

اینجا

شاید یه جایی هم برای تو بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 22:50  توسط   | 

 

ایاک  نعبد  و   ایاک  نستعین

یعنی تنها تورا می پرستم و تنها از تو یاری می جویم

 

و اما !  تو را ؟ یعنی کی ؟

شاید

تو شهوت عزیزم

تو ثروت عزیزم

تو قدرت عزیزم

تو نفوذ عزیزم

تو جایگاه عزیزم

تو شهرت عزیزم

تو همسر عزیزم

تو استاد عزیزم

تو امامزاده عزیزم

تو ... ؟

 

همه و همه جز خدا !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 16:54  توسط آقا خره   | 

 

 

نه !

با تو بازی نمی کنیم !

تو اصلا بازی بلد نیستی !

تو بازی ما رو خراب میکنی !

نه ! نه ! نه !

با تو بازی نمی کنیم !

 

 

نه !

با تو بازی نمی کنیم !

تو درازی / چاقی/ کوتاهی / زشتی / لوسی / مثل دخترا ظریفی / و ...!

تو مثل ما نیستی !

تو بازی ما رو خراب میکنی !

نه ! نه ! نه !

با تو بازی نمی کنیم !

 

 

گاهی ضعف ها و گاهی توانمندی هاست

که

 ترا مطرود میکند !

صبور باش حتما جایی هم برای تو هست

شاید در قلبی که مضطرب از دور به تو می نگرد !

و اشک در چشمانش وقتی ترا میرانند حلقه می زند !

تو باید به تنهایی بایستی !

صبور باش حتما جایی هم برای تو هست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 23:26  توسط   | 

 

یه رفیقی داشتم که همیشه می گفت آرزوش اینه که بره چین توی یه معبد تمرین کنه !

امروز دیدمش

تو یه حجره تو بازار

گفت یه هفته چین بوده !

برای واردات یه قطعه

نپرسیدم از معبد 

 چون مهلت نداد که بپرسم

گفت که خیلی سرش شلوغ بوده

چقدر هم چین قشنگ بوده و ...

همه چیز گفت ، اما از معبد نگفت !

تو دلم گفتم ، حتما دیگه چین معبد نداره !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 0:43  توسط آقا خره   | 

 

میدون آزادی یه روز سر پائیزی چند سال قبل

یه چرخ دستی که روی آن مردی خسته و غمگین با یه پیک نیک فلافل درست میکرد

سه تا فلافل با یه تکه نان و چند تکه گوجه و خیارشور می شد صد تومن

و من که تنها صد و پنجاه تومن همراه داشتم برای بازگشت به منزل

صد تومن دادم یه فلافل خریدم و نشستم روی جدول کنار باغچه

و تو یه سکوت زیبا به عبور مردم و هیاهو رفتن و آمدنها نگاه کردم و فلافلم رو خوردم .

هنوز طعم سکوت و فلافل زیر دندونم باقی است .

امروز مطمئن هستم فقط وقتی زمان چیزی فرا میرسه می توانی بدستش بیاری و از آن لذت ببری !

نه زودتر و نه دیرتر .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 11:31  توسط   |