تبليغاتX
آقا خره

آقا خره

 

 هی رفیق

 

راسیتش یه کار نیمه تموم دارم که باید تمومش کنم

 

به همین خاطر شاید یکی دو ماهی نباشم

 

قربانت / آقا خره

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 22:9  توسط آقا خره  

 

 

خندید و گفت

غمگین بودن هم یک قسمت از زندگی است

فقط یادت باشه

غصه خوردن جایز نیست

 

حیف که به راحتی ذهنم رو می خوند

 والا ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 19:21  توسط آقا خره  

 

اينكه كسي بخواهد دقيقا شبيه استادش بشه

هم به خودش ظلم كرده  هم به جهان

يادمون باشه

جهان تنها

به يه بودا

به يه مسيح

به يه موسي

نياز داره

و بي برو برگرد

به يه دونه هم از جنس تو

نياز داره

 

 

جهان هميشه منتظره 

منتظر آمدن يكي ديگه اس

كه از قبلي ها آگاه تره

شايد  اينبار

اون يك نفر تو باشي

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 12:25  توسط آقا خره  

 

نیاز داشتن یعنی چه ؟

نی آز داشتن

خواستنی که به خاطر آز داشتن نیست

به خاطر حرص داشتن نیست

چرا باید یک کلمه را اینجوری معنی کنم ؟

چرا آز وحرص اینقدر می تونه به نیاز شباهت داشته باشه ؟

در ایران باستان قویترین دیو   دیو آز بوده است

قدرتی فوق تصور در بدست اوردن

آنهم بدست اوردنی که نهایت پلیدی است

و من نیاز را همان قدرت

اما در خلاف جهت تعریف می کنم

به همان اندازه نیرومند در بدست اوردن

اما از جنس نور و پاکی

 

به عزیزی گفتم اگر چیزی برای یاد دادن داشته باشم

یک کلمه بیشتر نیست

نیاز

اگر نیاز مند شدی

بی هیچ گفتگویی بدان که رسیده ای

حتی اگر ملیاردها سال نوری فاصله باشد

بین تو

و آن

 

راستی

چون رسیدی یادی هم از من بکن

همانگونه که شاملو در شعری که ترجمه کرده بود می گفت

گاهی آنچه ما را به حقیقت می رساند خود ازآن تهی است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 23:47  توسط آقا خره  

یکی بود یکی نبود

یه دیو سیاه بد ترکیبی بود به نام دیو سیاه بچه پرو خوار !!

 این دیو عاشق بچه پرو هایی بود که یواشکی یه گوشه می شاشن و با تیرکمون سنگ به پنجره همسایه ها می زنن و فرار می کنن و گربه ها رو تو گونی می کنن و ...

البته عاشق خوردنشون !!

دیو بچه پرو خوار هر روز یه بچه پرو رو از تو خیابون می دزدید و یه لقمه چپ می کرد !

از طرفی چون هیچکس از گم شدن و نبودن یه بچه پرو ناراحت نمی شد و دنبالش نمی گشت راز دیو بچه پرو خوار هیچوقت بر ملا نمی شد !

از قضا بعد چند سال دیگه برای دیو بچه پرو خوار غذا کمیاب شد ! ا

دیو که دید بچه های معمولی اصلا خوشمزه نیستن و از طرفی کم شدن بچه پرو ها هم کم کم داشت خبر ساز می شدند تصمیم گرفت یه رژیم حسابی بگیره و گیاه خوار بشه !

راستی یادم رفت بگم دیو بچه پرو خوار سابق گیاه خوار کنونی روزها برای اینکه کسی بهش شک نکنه می شد یه مجسمه و وا میستاد وسط میدون شهر !!

کی باورش می شد که یه دیو بچه پروخوار وسط میدون شهر از صبح تا شب عینهو مجسمه بایسته ؟

خلاصه این داستان ادامه داشت تا یه روز سرد زمستون عین همین روزها یه بچه پروی اومد و پای مجسمه ! ببخشید پای دیو داستان ما شاشید !! اونم یواشکی !! اونم کجا وسط میدون شهر !! عجب بچه پرو یی بود خدای من !!

خوب فکر میکنید شاشیدن پای یه مجسمه نتیجه اش چی می شه ؟

آقا اونروز از صبح هر کی از اونجا رد می شد با تعجب به دیو وسط میدون ما یه نگاه می انداخت و زیر لب می گفت : نکنه این زنده باشه ؟

آخه می دونی درست زیر پای دیو ما شاش اون بچه پرو هنوز خشک نشده بود که !

دیو داستان ما می دونید از صبح تا شب به چه چیزی فکر می کرد ؟

آفرین می بینم که ذهن یه دیو بچه پرو خوار را به خوبی می خونید !

درسته اون به این فکر می کرد که یه رژیم غذایی با یه بار بی پرهیزی که شکسته نمی شه !

نه خدایی می شه ؟

 

ببینم شما اون بچه پرویی که امروز به پای من شاشید رو ندیدین ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 22:48  توسط آقا خره  

 

چند سال پیش تو کوچه ما یه درخت لخت و عور بود که از خوش روزگار یه روز دیدیم روش یه مرغ خرما لونه کرده .

مرغ خرما صدای قشنگی داره هر چند خیلی کم و کوتاه می خونه اما برای محله ما که هیچ پرنده ای نمی خونه یه گنج بود .

یه روز از اتاقم دیدم یه جوانی داره سنگ به لونه اون پرنده می اندازه تا بیام از خونه بیرون؛  لونه و تخم های شکسته مرغ خرمای محله ما کف خیابون بود و جوانک مبهوت اما لبخند به لب بالای سرش ایستاده بود ؟

 ازش پرسیدم چرا اینکار رو کردی ؟

 شونه هاش رو بالا انداخت و گفت ولش کن بابا !

این اتفاق برای من همیشه سئوال بود چرا اینکار رو کرد !

 

امروز کامنتی رو تو یه وبلاگ دیدم که یاد اون خاطره افتادم

کامنت گذار که از کم تحملی و ناراحت شدن صاحب وبلاگ از کامنتهایی که بدون نام و آدرس براش گذاشته بود دلخور شده بود نوشته بود

(شما که نمیتوونین تحمل کنین واسه چی تو یه فضای عمومی که متعلق به همس آشیونه درست میکنین )

و من تازه فهمیدم چرا اون جوان به لانه مرغ خرمای ما سنگ زد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 23:22  توسط آقا خره  

 

گاهی برای تصمیم گرفتن لحظه ای بیشتر وقت نداری

و چه تصمیم بگیری و نگیری ثانیه بعد امکان دیگری برایت وجود ندارد

آخه اغلب در چنین موقعیتهایی

زمان

به یکباره صورت مسئله را پاک می کند !!

 

مثل گذاشتن یک آجر به زیر آوار یک سقف بتنی که در زیر اون یک کودک مجروح گرفتاره .

باید تصمیمت رو بگیری که اگر دستت رو بردی زیر اون سقف

قید دستت را برای همه عمر بزنی

می دانی ذهنت مدام به تو می گوید

شاید آجری که به اون دل بستی تحمل فشار سقف رو نیاره

و شاید اگر همان لحظه آن آجر را در زیر سقف فرو ریخته نگذاری

و سقف فرو بریزه

تا قیامت هم خودت رو نبخشی

.

.

.

.

.

.

.

 

فکر کن

دست عزیز ترین دوستت را با یک دست در حالی که در چاهی عمیق آویزان است گرفته ای

تا سقوط نکند

دستت دارد خسته می شود

یا باید به داخل چاه اویزان شوی و با هر دو دستت او را بگیری و بیرون بکشی

و خطر فرو افتادن خودت را هم به جان بخری

یا منتظر شوی تا خستگی دستت موجب رها کردن او شود

آیا دچار چنین لحظه ای شده ای ؟

در این روزگار شاید برای تو هم پیش امده باشد ؟

.

.

.

.

.

.

.

.

بالا خره فکر کردی چه می کنی ؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

بهترین دوست تو

روح توست

می ارزد اگر هر دو دستت را به او بدهی

حتی اگر بمیری

مطمئن باش

که می ارزد

بخدا که می ارزد !!

.

.

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 0:1  توسط آقا خره