تبليغاتX
آقا خره

آقا خره

 

من و آنها  - ۴

 

اعتیاد به هروئین داشت

پدر دختری که دوسش داشت معتادش کرده بود

کارش کشیده بود به نوکری خانه دختره

فقط برای اینکه بتونه دختره رو هر روز ببینه

دختره دو سه تا خاطر خواه داشت

و هر روز جلوی چشمای پسره با اونها سرو کله می زد

پدر دختره خونه رو کرده بود به قول خودش آشرام

یه پرده ضخیم برای ندیدن واقعیت

پشت پرده هر چی بود خدا نبود

پسرک رو اون پرده به این خانه اورده بود

بعد هم عشق دختر صاحب خانه نگه داشته بود

 

رویا بین بود

اما اینهمه روان گردان و مخدر برایش جز توهم چیزی باقی نگذاشته بود

 

به او احترام میگذاشتم

و به عشقی که بابتش لگد مال شده بود

 

یه بار ترکش دادم

بجای اون چند روز

یه پند بهم داد

گفت هیچ وقت چایی بد نخور

چون اگر بمیری تا روز قیامت تو برزخ مزه بد چایی تو دهنت می مونه

اون روز خندیدم

از پسرکی که هر روز بعد از تزریق

مرگ رو تجربه می کرد

پند زیبایی بود

 

بعد از ترک

با من کار می کرد

 

تا یه روز که

دعوتش کردن عروسی دختره

فردای اون روز 

لوازمش رو جمع کرد و از پیش من رفت

قبل از اینکه باز چهره مخمورش رو ببینم

 

اون روز که رفت

برام چند خط نوشته بود و گذاشته بود رو میزم

نوشته بود

شاید یه روز برگردم 

 

 

از یه نسیم که از اونور خیالها می امد

شنیدم

یه روز بالاخره به خودش رسید بود

وایساده بود

و پاک شده بود

مثل روز اول ؟

نه !!

 

اینبار

آنقدر از روی او زنگار برداشته بودند

که از اویش هیچ باقی نمانده بود

هرچه مانده بود

آن بود

نه او

 

یادش همواره به خیر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 23:36  توسط آقا خره  

 

من و آنها - ۳

 

گفت : هي بچه ؛  اون در قندون ؛ تا چند دقيقه ديگه مي شكنه !!

لبخندي از روي بدجنسي زدم

و

بعد سيني استكان نعلبكي ها رو تو دستم جابجا كردم

 و

 در قندون رو از روي قندون برداشتم گذاشتم كف سيني

بعد راه افتادم به سمت آبدارخانه  ...  

 

تموم حواسم به در قندون بود كه نبايد مي شكست

تو راه رفتن ميون اون جمعيت يهو يكي جلوم سبز شد اومدم ردش كنم خوردم به يكي ديگه

سيني كج شد

اومدم در قندون رو بگيرم سيني برگشت

تموم استكان نعلبكي ها ريخت رو زمين

و

صداي شكستن همه جا رو پر كرد

 

در قندون تو دستم سالم مونده بود

اما بجاش ده بيستا استكان و نعلبكي شكسته بود

 

هم خوشحال بودم بابت نشكستن در قندون

هم ناراحت براي استكانها

وقتي رسيدم آبدارخونه

در قندون رو گذاشتم رو كابينت و جارو رو برداشتم با خاك انداز

و برگشتم براي جمع كردن شيشه خورده ها

وقتي همه رو جمع كردم

برگشتم آبدار خونه

 

مش حسن سري دوم چايي ها رو داد دستم و  گفت

بي زحمت برگشتي اين خرده چيني ها رو هم جمع كن

حواسم نبود

دستم خورد و اين در قندون كه اينجا رو كابينت بود افتاد

 

 

برگشتم تو سالن

سرش پائين بود مثل هميشه

سرش رو بلند كرد و تو چشمانم نگاه كرد

گفت : ديدي دانستن آينده براي هر كسي صلاح نيست

 

چهار سال لحظه لحظه هايم با وجود نازنينش پر مي شد

 عجب روزگاري بود

 

شصت و چهار سالگي به قول خودش تحول كرد

روحش شاد

بين همه آن ها

براي من تنها او به مفهوم واقعي يك جوانمرد بود

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 16:41  توسط آقا خره  

 

من و آن ها - ۲

 

یکی از آن ها رو تو راهنمایی شاگردش بودم

معلم کلاس اول و دو و سوم راهنمایی بود

اون موقع انقلاب فرهنگی بود و اون معلم علوم بود

زیاد طول نکشید که بفهمیم که دانشجوی سال اخر تخصص اونم تخصص چشم است

اومده بود تا دین خودش رو ادا کنه

این رو من که عاشقش بودم تو دلم میگفتم

اولین بار اون بود که زیارت عاشورا را برایم خواند و تفسیر کرد

من معنی فارسی زیارت عاشورا را حفظ بودم

از بس که اون کلمه کلمه اون رو با هزار مثال

برای ما تو کلاس فوق برنامه بعدالظهرش توضیح داده بود

پاک بود عین جاری آب

بعد راهنمایی ندیدمش

گمش کردم

بدون هیچ خبری

هرچی براش زنگ می زدم مادرش می گفت رفته زیارت

خودش گفته بود که به ما این رو بگن

گمش کرده بودم

 اما روحم براش پر پر می زد

تا یه روز تو خیابون دیدمش

باور کردنی نبود انگار بوی اون عطر گل سرخی رو که همیشه می زد

از صد متری و از توی ماشین شنیدم

بهار بود اما اون اورکت خاکی سربازی بر تن داشت

یقه اسکی پوشیده بود

با یه عینک دودی بزرگ

و ماسکی بر روی دهان

چطور شناختمش خدا عالمه

خواستم ببوسمش

نگذاشت

شیمیایی شده بود

وقت عمل کردن یه بنده خدا

تو یه بیمارستان صحرایی

تو جزیره فاو

شیمایی شده بود

آخرش جراح شده بود

یه جراح واقعی با مطبی به وسط جبهه

 

دستهایش رو تو دستکش های نخی قایم کرده بود

سفید برنگ گچ تخته سیاه کلاسمون

 آخرین بار بود که دیدمش

 

دفعه بعد

اسمش رو روی دیوار کوچه روبروی دانشکده دامپزشکی تهران دیدم

اونجا یه دفتر داشتم اما هیچوقت به اسم کوچه توجه نکرده بودم

فقط همیشه گفته بودم

کوچه شهید زارع

یه بار که خیلی دلم هواش رو کرده بود

باز بوی عطر  گل سرخش 

منو تو دفتر کارم پریشون کرد

به هوای دیدن یه شاخه گل سرخ پنجره رو باز کردم

از پنجره دفتر چشمم خورد پلاک آبی رو دیوار

به اسم کوچه

کوچه شهید مهدی زارع

 

یادش به خبر و روحش شاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 23:3  توسط آقا خره  

 

 من و آن ها - ۱

 

اولین آن ها یه پیرزن بود با هفتاد و چهار سال سن

سی سانت از من کوتاه تر بود

وزنش به زور به پنجاه کیلو می رسید

اما یه روز که که یه گند درست و حسابی زده بودم

روی اولین پله راه پله خونه اش ایستاد و محکمترین کشیده ای رو که بیاد دارم رو تو گوشم زد

یادم برای اینکه کشیده دوم رو نخورم چطور راه پله های خانه اش را سه تا یکی دویدم و رفتم بالا

 

تنها او بود که در بین تمام  آن ها دست بزن داشت

و من چند باری ازش کتک خوردم

یادش همیشه گرامی

 

عجیب ترین کاری که ازش دیدم این بود که

به من اعتماد می کرد

کاری که من هنوز هم به سختی میتوانم انجامش بدهم

 

خداوند رحمتش کند

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 23:35  توسط آقا خره  

 

 

 اوتار مهربابا - ۳

 

 

پس از وصول به حق و بازيافتن هشياري جسماني كه در همان حال هشياري خداوندي را نيز در بر داشت، ‌مهربان بنام  مهربابا  مشهور گشت و كار جهاني خويش را آغاز نمود.

ابتدا كلبه‌اي در خارج شهر  پونه  ساخت و در آن زندگي جديد خود را شروع كرد. مريدان اوليه‌اش روزانه جهت زيارت و انجام مراسم مذهبي بديدارش مي‌رفتند و از ساعت 9 شب ديگر كسي اجازه ورود به كلبه را نداشت. مي‌گويند روزي چند نفر از پارسيان جهت آزار و اذيت او شبانه به محل زندگي  مهربابا  يعني همان كلبه حركت كردند ولي هرچه در آن محل جستجو كردند آثاري از كلبه به چشمشان نخورد. شرمنده به منزل بازگشتند و يكي از آنها كه از دوستان  مهربابا  بود بامداد روز بعد براي عذرخواهي به سوي او رفت و از مريدان پابرجاي او گشت.

معجزات و كرامات او بسيار است كه شرح آنها در اين كتاب نمي‌گنجد. خوانندگان مي‌توانند از كتابهاي ديگر استفاده كنند. در ماه مي 1922 كلبه خود را ترك و عازم  بمبئي  گرديد و در بازگشت از بمبئي  به  احمدنگر  عزيمت و از آنجا به شهر  ارگائون  كه در پنج ميلي  احمدنگر  قرار دارد رفت و ساختماني را كه نزديك آن قرار داشت و از بازمانده جنگ بين‌الملل اول به شمار مي‌رفت و متعلق به سروش ايراني بود براي سكونت انتخاب كرد. از مريدان خواست تا آن را پاك كرده و تعميرات لازم را بعمل آورند و بعدها به نام  مهر‌آباد  مشهور گرديد.

مهر‌آباد  مركز اوليه مهربابا  در هندوستان شد. مؤسستاتي كه در  مهر‌آباد  بوجود آمد عبارتند از :

1-                                                                                                              مدرسه  باباجان  كه محلي براي تدريس مجاني دانش‌آموزان بشمار مي‌رفت.

2-                                                                                                              پرم اشرام  كه مدرسه‌اي بود شبانه‌روزي و مجاني براي كليه اطفال اديان و طوايف مختلف كه از نقاط گوناگون گيتي دانش‌آموز مي‌پذيرفت و قسمت اعظم آن براي تعليم و تربيت طايفه نجس‌هاي هندوستان و از بين بردن اختلافات طبقاتي بين طبقات و مذاهب مختلف آن كشور بود.

3-                                                                                                              مسافرخانه‌اي كه پناهگاه مسافرين و فقيراني بود كه از آن نواحي عبور مي‌كردند و در آنجا مجاناً‌ پذيرايي مي‌شدند.

4-                                                                                                              اشرام ديگري براي مستان خدا و افراد مجذوب و كسانيكه در عالم بي‌خبري روحاني بسر مي‌بردند كه مهر‌بابا شخصاً به آنها مي‌رسيد و كمك‌هاي لازم را جهت پيشرفت روحاني به آنان مي‌نمود.

5-                                                                                                              بيمارستان و درمانگاهي مجاني كه بيماران آن نواحي را مجاناً بستري و مداوا مي‌نمودند و در اين بيمارستان  مهربابا  اغلب اوقات با دست خويش بيماران را نظافت و شستشو مي‌داد و دارو مي‌خوراند. از ابتداي شروع بكار جهاني،  مهربابا  يك لحظه بيكار ننشست و هرگز استراحت نكرد و شبها نخوابيد.

اگر گاهي در اطاق خويش در را به روي خود مي‌بست، مشغول كار روحاني خويش بود و با اينكه جسم او در اطاق بود ولي خود او در نقاط مختلف گيتي به فعاليت مشغول مي‌شد. حتي گاهي او را در نقاط مختلف گيتي آمريكا-انگلستان و استانهاي دوردست هندوستان ديده‌اند كه به كارهاي سخت از قبيل كمك كردن به سيل‌زدگان و پانسمان بيماران و غيره مشغول بوده در صورتي كه جسم او هزاران كيلومتر از آن محل دور و در اطاق در بسته‌اي بصورت معتكف زندگي مي‌كرده است.

«ژين آدريل» نويسنده كتاب «آواتار» كه شرح زندگي مهربابا را به رشته‌ي تحرير درآورده است،‌ حكايت مي‌كند شبي كه مهربابا در هندوستان بوده است،‌ او را در آمريكا در اطاق خود ملاقات و از همه مهمتر اينكه بيماري مهلك او را به اشاره‌ي دست بهبودي بخشيده است و نيز به همين ترتيب:

«دكتر دشموك» در انگلستان  مهربابا  را ملاقات و به سئوالات او پاسخ داده است. در سيل و طغيان آب در استان اندره هندوستان همه مردم  مهربابا  را ديدند كه به سيل زدگان كمك مي‌كرد در حاليكه او در مسافرت آمريكا بود.

مهربابا  بيمارستان ومدارس را بزودي تعطيل كرد و وقتي علت را از او جويا شدند،‌ پاسخ داد: وقتي كسي بخواهد ساختمان باشكوهي بنا نمايد ابتدا داربست موقتي درست كرده پس از اتمام ساختمان داربست را برمي‌چيند. مدارس و بيمارستان در برابر كارهاي واقعي من چوب‌بست ساختمان بودند كه با پايان پذيرفتن مقصود، چوب‌بستها بايد جمع آوري گردند.

اولين مسافرت  مهربابا  در هندوستان از احمدنگر شروع و به بمبئي  - دهلي نو – اگرا – كراچي – كويته – و قسمتي از شمال هندوستان گذشته به احمدنگر بازگشت.

اولين مسافرت به خارج از هندوستان را به طرف ايران انجام داد. در ژانويه سال 1924 از كراچي با كشتي به طرف بوشهر حركت و دو روز در بوشهر توقف كرده دو نفر از همراهان خود را جهت ادامه مسافرت به سرتاسر ايران فرستاد و خود با 11 نفر از مريدان با كشتي عازم هندوستان شده و در كراچي پياده عازم نپال شدند ولي بر سر راه براي زيارت آرامگاه «كبير» شاعر بزرگ هند به «مقر» رفتند و سپس به احمدنگر بازگشتند. در يكي از روزهاي ماه مي 1925 مهربابا و پيروان خود مشغول شستشوي 30 نفر از شاگردان مدرسه از زمره نجس‌هاي هند بودند كه عده‌اي از برهمنان براي زيارت او به مهر‌آباد وارد و اجازه زيارت خواستند. قبلاً گفته شد كه برهمنان به اندازه‌اي از نجس‌ها دوري مي‌جويند كه اگر در خيابان بدنشان به لباس‌هاي نجس‌ها تماس بگيرد، بي‌درنگ خود را طاهر مي‌سازند. مهربابا در آنروز موقع را مغتنم شمرده برهمنان را گفت: چون او مشغول استحمام نجس‌ها است زيارت ايشان قبول نخواهد افتاد تنها يك راه دارد و آن اينكه برهمنان نيز در امر شستشوي نجس‌ها همكاري نمايند و بدينوسيله آنها نيز طبق دستور استاد آستين‌ها را بالازده شروع به شستن كودكان نجس كردند. بدين ترتيب اختلافات طبقاتي و شغلي به محبت و برابري تبديل گشت.

از تاريخ 10 ژولاي 1925 مهربابا زبان از سخن گفتن فرو بست و تنها مطالب خود را بر روي لوحه سنگي مي‌نوشت . با وجود شروع سكوت هرگز از فعاليت‌هاي او كاسته نشد و تا كنون كه اين مطالب به رشته‌ي تحرير در مي‌آيد 42 سال از آن دوره مي‌گذرد و در اين مدت كسي حتي صداي خنده و يا سرفه و يا حتي عطسه او را نشنيده است.

پس از شروع سكوت  مهربابا  بين سال‌هاي 1925 و 1926 ميلادي شروع به نوشتن كتابي كرد كه تاكنون چاپ و منتشر نگرديده و اجازه انتشار آن بدست حضرت مهربابا است. طبق فرمايش خودشان آن كتاب حاوي مطالب روحاني خاصي است كه تاكنون هرگز كسي نخوانده و ننوشته است.

از ماه ژانويه سال 1927 ميلادي  مهربابا  دست از نوشتن نيز برداشت و به وسيله‌ي تخته‌اي كه حروف الفبا بر آن نوشته شده بود، رابطه خود را با خارج حفظ مي‌كرد و پيام‌هاي خود را بتوسط اين تخته با اشاره انگشت به حروف بيان داشته و تعداد زيادي كتاب و مقاله بدين طريق به اطرافيان خود ديكته كرده كه اينك چاپ و در دسترس عموم قرار دارد.

از همه اين كتابها مهمتر كتابيست به نام «خدا سخن مي‌گويد». از هفتم اكتبر 1954  مهربابا  تخته‌ي الفبا را نيز به‌كنار گذاشته و تنها با حركات دست و انگشتان مطالب خود را به اطرافيان خود مي‌فهمانيد. مهربابا  پس از وصول به حق و شروع به كار روحاني و جهاني خويش اغلب اوقات در حال روزه بوده و از غذاي گوشت‌دار و حيواني بطور كلي خودداري نموده است. در موردي 40 روز تنها با روزي يك فنجان چاي يا قهوه زندگي كرد و عجب اينكه در مواقع روزه كارهاي جسماني و فكري او با قدرت تمام ادامه داشت و در همين مورد پس از شكست روزه در آخرين روز هزار نفر از فقرا و بيماران را در يك جا جمع و به هر كدام يك بسته مواد غذايي داده و در برابر پاي هركدام تعظيم نمود. هزار مرتبه تعظيم هزار مرتبه جلو و عقب رفتن و دادن هدايا به فقرا آنهم پس از 40 روز روزه كه افطار و سحري آن يكجا و يك‌موقع با يك فنجان قهوه يا چاي شروع شود چه عمل بزرگ و باورنكردني است، مهربابا هرگز نمي‌خوابد و حتي در مواقعي كه در اطاق دربسته مشغول كار روحاني خويش است، صداي قدم زدن او به گوش افرادي كه در خارج محل اعتكاف وي مي‌باشند، مي‌رسد.

لباس مخصوص نمي‌پوشد، كلاه مخصوص به سر نمي‌گذارد و چون دراويش محاسن خود را بلند نگه نمي‌دارد. او دريائي است در قطره كه چون قطره‌هاي اطراف خويش به زندگي جسماني ادامه مي‌دهد و ضمناً در انديشه لايتناهي و قدرت لايتناهي خويش مشغول انجام امور جهاني است.

در بعضي موارد به عللي از مردم كناره مي‌گيرد و خود را در اطاقي محبوس كرده به امور عالم سرگرم است. در مواقع اعتكاف اغلب كارهاي بزرگي از سوي او انجام مي‌پذيرد. در نقاط مختلف جهان ظاهر شده دستورات لازم به پيروان خود مي‌دهد. بيماران را شفا مي‌بخشد. بخواب افراد آشنا مي‌آيد و ديگران را به انجام اموري راهنمائي مي‌نمايد.

دومين مسافرت  مهربابا  به ايران در 20 سپتامبر سال 1927 از شهر بمبئي شروع شد. در اين مسافرت نيز طبق معمول با كشتي درجه 3 مسافرت مي‌كرد و وقتي يكي از تجار پارسي از او تقاضا نمود با مريدان خويش به يكي از اطاقهاي درجه‌ي 1 كشتي نقل مكان نمايد حاضر نشد و گفت:‌ من فقيري هستم كه بايد با فقيرترين مردم زندگي كنم.

وقتي تاجر مزبور اصرار كرد، مهربابا موافقت نمود فقط از گرمابه آن طبقه استفاده نمايد و تا ايران يك مرتبه از آن استفاده كرد. در اين مسافرت از شهرهاي خرمشهر ـ دزفول ـ خرم آباد ـ ملاير ـ  اصفهان ـ يزد ـ كرمان ـ بم و زاهدان ديدن كرد و در هر شهري مورد استقبال شايان قرار گرفت.

مي‌گويند در  بم  براي حركت به زاهدان اتوبوس دربستي را كرايه كرده بودند تا براي عزيمت به هندوستان به زاهدان مسافرت نمايند. البته مهربابا  شرطي با راننده گذاشت و آن اينكه او حق ندارد مسافر يا مال‌التجاره‌اي به غير از محمولات او و مريدانش را حمل نمايد. ولي در موقع سوارشدن راننده اتوبوس دو گوني بادام را با خود برداشت. اتوبوس نو و تازه شروع به كار كرده بود. مهربابا و يارانش سوار شدند هنوز بيش از دو فرسنگ راه را طي نكرده بودند كه يكي از تايرهاي اتوبوس پنچر شد. راننده از اينكه تايرهاي نو پنچر شده ناراحت و در ضمن متعجب گرديد، با تعويض آن حركت كردند و بعد از چند كيلومتر راه دوباره لاستيك ديگري تركيد كه با زحمت زياد آنرا درست كردند و سوار شدند. چند كيلومتري نرفته بودند تاير سوم نيز پنچر شد و پس از نجات از آن رادياتور شروع به آب دادن كرد. راننده با هزار زحمت سوراخ رادياتور را گرفت و چون بازهم جاي ديگري از آن سوراخ شد متوجه موضوع شده احساس كرد تمام بلايا به علت نافرماني از مهربابا بوده است. پياده شده و خود را به روي پاي او انداخته تقاضاي بخشش نمود. شب روز سوم وقتي چراغهاي زاهدان از دور پيدا شد راننده در بهت و حيرت فرو رفته بود زيرا در مسافرت‌هاي قبل 11 روز طول مي‌كشيد تا به زاهدان برسند آنهم اگر در صحراي كوير سرگردان نميشدند. مهربابا و مريدانش از راه زاهدان با ترن پاكستان فعلي به هندوستان عزيمت نمودند

 

 


 

این مطالب برگرفته کلمه به کلمه از کتابی کمیاب با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد که برای استفاده تمامی علاقمندان مباحث و داستانهای عرفانی بر روی فضای مجازی برای زنده شدن دوباره کتاب قرار می گیرد 

 روح جناب جهانگیر مهربانپور شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 23:48  توسط آقا خره  

 

مادرم را رها کنید

 

 

خدایا

قول می دهم دیگر مادرم را اذیت نکنم

قول میدهم هر چه بگوید انجام دهم

هر روز نماز بخوانم

مشقهایم را قبل از غروب بنویسم

اما مادرم را از دست این دیو سیاه نجات بده

خدایا می شنوی

اگر میشنوی پس چرا دل این دیو را به رحم نمی آوری

من که هرچه زجه می زنم او نمی شنود

حتی از رحمان آقا بقال محل که به ما دیگه نسیه نمیدهد هم بد اخلاق تر است

رحمان آقا هر وقت من بغض می کنم

روش رو میکنه اونور و میگه گفتی چی میخوای؟

اما این زنه اصلا به زجه های من گوش نمیده

تو گوش میکنی خدا

میشنوی که من چی میگم

قول میدهم اگر مامانم رو ول کنه دیگه شمعهای سقاخونه رو هم خاموش نکنم

می شنوی خدا !

می شنوی

می شنوی

 

 

لعنت

لعنت بر هرچی تاریکیه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 17:17  توسط آقا خره  

 

 

بازي زندگي و آن ته آ

خوب دقت كن و سپس تجسم كن

 

چند تا همبازي

از ابتداي تنها روزي كه دارند

دور هم مي نشينند براي بازي منچ

 

بازي منچ رو كه ميشناسي

تاس مي ريزي

اگر شش آوردي حق داري يك مهره را به بازي وارد كني

بعد هم اونهايي كه تو بازي هستند به نوبت مجبور هستند تاس بريزند

و اگر اونها هم شش آوردند مهره اي رو به بازي مي آورند

برنده بازي كسي است كه چهار تا مهره اي رو كه متعلق به اوست را

به انتهاي راه برسونه

و بعد

بازي براي بقيه ادامه پيدا ميكنه

تا نفر آخر

تنها نفر آخره كه مجبوره تنهايي بازي كنه

كه معمولا وقتي تنها ميمونه ديگه ادامه بازي براش بي مزه مي شه

 

 

و بعد بازي هم

 

معلومه ديگه با اونهمه هيجان

وقت يه استراحته

براي لذت برد از بردنها

و شايد براي فراموش كردن

و يا توجيه باخت

 

تو زندگي

هر كدوم از ما

يه چند تا هم بازي داريم

 

تاس مي ريزيم و يكي اول ميشه

و يكي از مهره هاش رو وارد بازي ميكنه

 

دانشگاه و تحصيلات عاليه

كار و درامد و ثروت

همسر و زندگي و خانواده و ...

شهرت و مقام و نام و ...

 

يكي زودتر يكي ديرتر

وارد بازي مي شويم

 

همبازي ها هر كدوم

زماني را كه در اختيار دارند را صرف حركت دادن مهره هاشون ميكنند

 

بعضي وقتها

شاد مي شوند از حركتهاي خوب و موفق

 

بعضي وقتها

ناراحت مي شوند براي نيامدن شانس و نمره شش آغاز

 

بعد يكي يكي مهره ها به سر مقصد مقصود مي رسند

يكي زودتر

و يكي ديرتر

 

بعد هم زمان استراحت است

با يه لباس سفيد بدون دوخت

با يه عالمه كافور و سدر

تو يه بستر خاكي

با لالايي يه مداح بد صدا

و يه نوار قران  كه بد هم ضبط شده

و شايد هم كمي نويز داره

 

من چند تايي رو ديدم كه وسط بازي

وقتي آگاه شدن

آگاه به قوانين بازي

و اينكه بردن با باختن

چيزي جز يك توهم نيست

 

از بازي بيرون رفتن

شايدم از اتاقي كه بازي توش داره ادامه پيدا مي كنه

رفتن تو حياط يا شايد بهتره بگم رفتن تو حيات

 

رفتن براي بدست آوردن آنچه واقعي است

نه رسيدن به انتها

بلكه رسيدن به

آن ته آ

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 14:21  توسط آقا خره  

 

معرفی اساتید روحی ایران و جهان

 

مهربان  ملقب به اوتار مهر بابا

 

قسمت دوم و اخر 

 

مهربان با دوست و شاگرد خود بهرام وقتي به معبد  خندوبا  رسيدند  اوپاسني مهاراج با يك حركت سنگي را بطرف مهربان پرتاب كرد كه درست در محل بوسه‌ي باباجان در پيشاني او اصابت كرد و او را هوشياري نسبي بخشيد. بعدها مهربان گفت : اصابت آن سنگ به سر من مرا متوجه كرد كه همان فرد قديمي هستم. دو روز نزد اوپاسني مهاراج ماند و دوباره به شهر پونه برگشت. اكنون ديگر مهربان هوشياري نسبي خود را بدست آورده بود از آن تاريخ هرشب برنامه نيم‌ساعت مصاحبت مرشد بزرگ باباجان را اجرا مي‌كرد. روزي باباجان به جماعت اطراف خود گفت:

« اين فرزند من در جهان تحول عظيمي بوجود خواهد آورد »

پس از اينكه طي يكدوره پنج استاد كامل را ملاقات كرد ديگر در خود اشتياق مسافرت نمي‌ديد فقط ماهي دو مرتبه به  اوپاسني مهاراج  سري مي‌زد و دوباره به پونه بازمي‌گشت.

بتدريج كه مهربان هشياري جسمي خود را باز مي‌يافت، مادرش تصميم گرفت كاري براي او دست و پا كند ولي در اين اقدام خود به نتيجه مثبتي نرسيد. زماني كه او را در يك مغازه  تاري فروشي  بكار گماشته بود. (تاري عصاره‌ايست كه از سوراخ كردن انتهاي ساقه درخت خرما از آن بيرون مي‌تراود و مشروبي است با الكل كه در هندوستان از آن استفاده مي‌كنند.) بجاي اينكه براي فروش كالاي مغازه مشتري جمع كند آنان را كه براي نوشيدن تاري به مغازه مي‌آمدند با نصايح خود از شرب منع كرده مي‌گفت: پول خود را در راه صحيح‌تري خرج نمائيد. مسلم است اين فروشنده بزودي حساب خريدار و تاري‌فروش را يكسره كرد و خود را از اين شغل مزاحم نجات داد.

روزهائي كه در پونه زندگي مي‌كرد نامه‌هائي را براي  اوپاسني مهاراج مي‌نوشت و جوابهائي را نيز از او دريافت مي‌داشت. با اينكه آن نامه‌ها اكنون در دست نيست لكن افرادي كه آنها را ديده‌اند مي‌گويند نوشته‌هاي مذكور چندان براي افراد عادي قابل فهم نبوده است.

در اين دوران گاهي اوقات حالات عجيبي براي مهربان پيش مي‌آمد. مثلاً در يكي از روزها احساس كرد كه عالم تنها براي او آفريده شده و جز خودش كس ديگر در آن نيست و روز ديگر در  ساكوري  احساس كرد تمام افكار مردم بسوي او هجوم آورده و مي‌خواهند در انديشه او جاي گيرند و آنوقت بود كه از فرط ناراحتي سر خود را بزير آب حوضي كه لب آن نشسته بود فرو برد. البته اين تجربيات براي سالكان طريق زياد اتفاق ميافتد چون هرچه موجود است جز ذات پروردگار چيز ديگري نيست و فقط انديشه ماست كه بين تمام ذرات را جدائي افكنده و چون اين فكر از ميان رفت دوئيت نيز بساط خود را برمي‌چيند و جز يكي چيزي احساس نمي‌گردد و جز يك انديشه حقيقي، پندار ديگري در كار نيست.

با شروع سال 1921 دو سوم هشياري جسمي مهربان بجاي اول بازگشته بود و در ماه جولاي همان سال به  ساكوري  رفت و شش ماه تمام را با  اوپاسني مهاراج بسر برد. در اين مدت شش ماه نه بدن خود را شست و نه استراحت كرد. بلكه شبانه‌روز بيدار و در حال حركت بود حتي در مدت 180 روز يك لحظه هم بر زمين ننشست و آسايشي نيافت و هر دو يا سه روز يكمرتبه غذا مي‌خورد. زن مقدسي در  ساكوري  از مهربان مواظبت مي‌كرد.

در بعضي ساعات روز يا شب مهربان و اوپاسني مهاراج در اطاق خلوت باهم بسر مي‌بردند و كسي را اجازه دخول نمي‌دادند. اغلب سكوت بين آنها حكمفرما بود و گاهي مهربان با صداي بلند آهنگهائي مي‌خواند. در پايان دسامبر همان سال اوپاسني مهاراج رو بطرف پيروان خود كرده گفت:

« من به جاي خود مهربان را انتخاب كردم و او از اين پس صاحب رموز و اسرار من است »

روز ديگر گفت:

« اين پسر تكان بزرگي را به دنيا خواهد داد و جامعه بشريت از او سود فراواني برخواهد گرفت». چند روز بعد اوپاسني مهاراج به  گشتاسب‌جي  يكي از مريدان خود پيام داد و گفت: « من مهربان را واصل به حق و كامل كرده‌ام » تو از اين پس مرا رها كرده دامن او را بگير و سپس رو به  بهرام‌جي  كرده گفت: « دوست تو واصل به خداست، دستورات او را اجرا كن ». يك شب  اوپاسني مهاراج  كف دستهاي خود را در برابر مهربان روي هم گذاشت و چنين گفت: «مهربان تو قدرت اوليه و قطب‌الاقطاب زمان هستي».

از آن تاريخ مهربان و اوپاسني مهاراج از هم جدا شدند. تنها پس از سالها وقتي اوپاسني مهاراج خود را براي تهي كردن جسم حاضر كرده بود براي آخرين ديدار و كسب اجازه مهربان را ملاقات كرد و پس از ديدار آن دو مهربان گفت: هر گاه  اوپاسني  تنها ماند قالب را تهي خواهد كرد.

يكي از مريدان اوپاسني  تصميم گرفت مرشد خود را هرگز تنها نگذارد و بدينوسيله او را زنده نگه دارد ولي يك شب كه مريد و مرشد به تنهائي در منزل بودند صداي دق‌الباب بگوش آنها رسيد و چون اوپاسني مهاراج  پير و بستري بود، مريد مجبور شد برود و در را بگشايد. بطرف در رفت و چون كسي را پشت در نديد به شتاب بازگشت و مرشد خود را مرده يافت.

مهربان در سن 27 سالگي استادي كامل گرديد و به نام  مهربابا  مشهور شد و از آن تاريخ بكار روحاني خود در جهان مشغول گرديد. مهربان بعدها در مورد سه تن از استادان روحاني خود چنين گفت:

حضرت باباجان مرا سرور و رباني بخشيد. سائي‌بابا مرا نيروي خدائي داد. اوپاسني مهاراج مرا دانش الهي عطا فرمود.

سائي‌بابا مرا بصورتيكه هستم درآورد. بابا‌جان احساس آنچه هستم را به من داد و اوپاسني مهاراج مرا عالم به آنچه هستم كرد.

 


 

 

 

پي نوشت : يه سر به  اينجا  بزنيد و خنده اي را ميهمان عاليجناب عشق بشويد

 

 

دعا به جون من كه اين جناب عشق رو پيدا كردم يادتون نره

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 23:47  توسط آقا خره  

 

آقا خره سیاسی می شود

 

فيلم سيصد و رابطه آن با غضنفر

 

 يك شاه خائن در حال غرق شدن

 

دوستي اين عكس را براي من فرستاده بود و درخواست كرده بود كه با نوشتن در مورد آن موجب تنوير افكار عمومي شوم لذا بدينوسيله مي نويسيم كه منور شويد .

 

در خصوص صد سيوند بايد اول يه چند تا جمله بگويم بعد بريم سر وقت فيلم سيصد

در حمايت از اقدامهاي مفيد صورت گرفته مي بايست به ترتيب تشكر كنم از دوستان ذيل

 

جناب وزير فرهنگ براي اينهمه زحمت !! جناب بابت دستور آبگيريتون دستت درد نكنه

جناب پيمانكار محترم كه سد رو ساختي دمت جيز خدايي كارت عالي !!

جناب مشاور باسوات كه طرح رو تهيه و نظارت كردي بابا ايول !!

جناب خبرنگاران عزيزي كه گذاشتيد كار بيخ پيدا كنه بعد بگين كه نشه هيچ كاري كرد !!  آفرين !

جناب نمايندگان مجلس از اينكه اينقدر به تاريخ و اثار باستاني مملكت اهميت مي دين

و اينهمه جلسه براي موضوع برگزار كرديد ! دست مريزاد !

 

رئيس جمهور كه جاي خودشون دارند !!

جناب رئيس جمهور محبوب و محترم ايول ايول !!

 

و شما مردم مهربان علاقمند به شنا و اسكي و ماهيگيري !!

 حالا كه موزه نمي رويد و درامد وزير فرهنگ و ارشاد رو حسابي خراب كرديد

وزير براتون درياچه مي سازه پشت سد به قاعده درياچه اروميه !!

بريد با منزل كنار درياچه بنشينيد ! جيگرتون حال بياد !

 

اما در خصوص فيلم سيصد

 

مي گن يه روز مسابقه فوتبال بين تراكتور سازي تبريز بود با تيم آرژانتين

مربي تراكتور سازي رو مي كنه به غضنفر و مي گه ببين غضنفر تو مواظب مارادونا باش كه به ما گل نزنه

مسابقه كه شروع مي شود توپ رو ميندازند براي مارادونا كه غضنفر ميرود تو پاي مارادونا توپ رو بگيره

از قضا توپ ميرود تو گل تراكتور سازي

توپ دوم رو مياندازند براي مارادونا كه باز غضنفر با كله مياد توپ رو بزنه تو اوت

ميزنه تو گل تراكتور سازي

مربي كه مي بينه وضع اينجوريه از بغل زمين داد ميزنه بابا مارادونا رو ول كنيد

غضنفر رو بگيريد

حالا عزيزان هموطن با غيرت اين ۳۰۰ رو ول كنيد 

غضنفر ( وزير فرهنگ فعلي فوتباليست سابق تراكتور سازي ) رو بگيريد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 17:33  توسط آقا خره