تبليغاتX
آقا خره

آقا خره

 

 

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۴

       

 جناب سائی بابا - استاد کامل زمان خود ( قسمت اول )

 

 

توجه سائی بابا معرفی شده در این پست فردی که در حال حاضر در هندوستان زنده میباشد نمی باشد .

 

سالها قبل در دهكده  شير دي  نزديك احمدنگر (واقع در هندوستان) سر و صداي عظيمي برپا شده بود. آنهائيكه در محل حاضر بودند بعدها ماجرا را اينطور براي ديگران تعريف كردند:

پيرمردي به ده ما آمد و زير درخت انبه‌اي روي يك قطعه سنگ نشست.

لخت بودن او توجه اهالي را جلب كرد ولي چون در هندوستان از اين نمونه افراد زياد پيدا مي‌شوند، چشم بينندگان كم كم به صحنه زير درخت انبه عادت كرد و قضيه به سادگي گذشت.

پيرمرد ناشناس برخلاف تصور اهالي كه فكر مي‌كردند رهگذريست كه چند روز رفع خستگي كرده و از آنجا خواهد رفت، از جاي خود تكان نمي‌خورد. گاهي به مسجد مجاور سري زده، به روش مسلمانان نماز مي‌خواند و دوباره به‌جاي خويش برمي‌گشت. بمرور زمان مردم كريم دهكده روزانه براي او غذا مي‌آوردند و او نيز با رضايت كامل از خوارك رسيده آنچه لازم داشت سدّ جوع و بقيه را براي مرغان و پرندگان بدور مي‌ريخت و اگر گاهي كسي به او مي‌رسيد، غذاي اهدايي را باهم مي‌خوردند. چندي نگذشته بود كه پيرمرد از عابرين و اهالي دهكده تقاضاي روغن چراغ براي روشن نگاه‌داشتن چراغ مسجد را مي‌نمود و در اوائل خيلي‌ها بخواهش او جواب مثبت دادند ولي بعدها كه زندگي او براي مردم ده عادي شد و از چشمها افتاده بود، ديگر كسي حاضر نشد روغن چراغ براي او تهيه كند و تنها به سير كردن شكم وي اكتفا مي‌كردند. يك شب كه تمام اهل ده مي‌دانستند ديگر روغني براي سوخت چراغ موجود نيست و مع‌الوصف چراغ كماكان روشن است، بدرون مسجد شتافته و با ديده‌اي حيرت‌زده مشاهده كردند كه تنها آب جوي در چراغ ريخته شده و مشغول سوختن و نورافشاني است. چند لحظه طول نكشيد كه تمام اهل محل از ماجرا باخبر و چون سوختن آب را در چراغ از ناحيه‌ي همان پيرمرد مي‌دانستند، بدور او حلقه زده و او را بنام يك مرشد كامل پذيرفتند. و بعدها كه بيماران صعب‌العلاج بتوسط او شفا پيدا كردند، از سراسر هند براي زيارت و كسب فيض بسويش سرازير شدند. از آن تاريخ «شيردي» مركز اجتماع جويندگان حق شد و مرجع آمال و آرزوها گرديد.

اكنون بهتر است سالها به عقب برگرديم و زندگي اين مرد بزرگ را تا آنجايي كه تاريخ برايمان به‌يادگار گذارده است بررسي نمائيم.

همان‌طوري كه در دنيا دستش از مال جهان تهي بود، نام واقعي او نيز معلوم نيست ولي بعدها او را «سائي بابا» نام نهادند و بهتر است ما هم به همان نام او را بشناسيم.

تولد او را در «حيدر آباد» و دهكده پرتي (واقع در هندوستان) نوشته‌اند. سال تولد او بطور دقيق معلوم نيست. از پدر و مادر و تحصيلات اوليه‌ي او اطلاعي در دست نمي‌باشد و نيز از اقطاب و مرشدهايي كه او را در امر روحاني كمك نموده‌اند سخني بميان نيامده است.

وقتي از «شيردي» به عقب برگرديم جاي پاي او را در ميان گرد و خاك زمان گم مي‌كنيم ولي گاهي امواج صوتي كه آهنگ آن به نظر مي‌رسد از گلوي سائي‌بابا بيرون آمده است بگوش مي‌رسد كه مي‌گويد: «من الله هستم» «من كريشنا هستم» «تمام كائنات در وجود من است». حال بهتر است دوباره به شير دي برگرديم. با اينكه مريدان زيادي اطراف سائي‌بابا را گرفته‌اند ولي او هنوز حاضر نشده است لباسي بر تن خود بپوشاند يا كفشي به‌پا نمايد.

اكنون از زير درخت انبه بداخل مسجد نقل مكان كرده است و سنگي بعنوان بالش و جاي استراحت براي خود تهيه نموده كه در مواقع خواب بدن لخت خويش را بدان تكيه مي‌دهد. در مواقعي كه سرش زياد شلوغ نيست، با مريدان خاص خود در صحن مسجد مي‌نشيند و قليان خويش را دست بدست كرده هر يك پكي بدان مي‌زنند شايد اينهم يكي از روش‌هاي ارشاد ديگران باشد.

«جام مي يا ني قليان هرچه به لب مرد خدا رسيد، متبرك است و قابل كسب فيض و بركات روحاني»

 

بقیه سرگذشت در قسمت دوم

 


این زندگی نامه برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد . روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 22:5  توسط آقا خره  

 

 

 

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۳

       

 جناب تاج الدین بابا - استاد کامل زمان خود

 

 

باباجان در مورد تاج الدين بابا گفت: او خليفه تمام خدارسيدگان است.

در 27 ژانويه 1861 در خانواده‌اي سرباز متولد شد و در سنين طفوليت يتيم گشت.

عموي او پرستاريش را به عهده گرفت و برادرزاده خويش را آنطوريكه بايد و شايد نگهداري كرد.

تاج الدين در خانه عمو به اندازه‌اي خموش و بي‌آزار بود كه گاهي براي به سخن آوردن او عمويش مجبور مي‌شد تلنگري به پيشاني او بنوازد. در سن 18 سالگي وارد هنگ «مدرس» (واقع در هندوستان) شد و در خدمت ارتش انجام وظيفه مي‌كرد. بدون اينكه ابداً احساس ميل و رغبتي از شغل خويش در دل داشته باشد.

چون زبان اردو و عربي را بخوبي مي‌دانست با آثار «شيخ فريد الدين عطار» نيشابوري آشنا شد و بخصوص «منطق الطيرعطار »  روحيه او را منقلب و تصميم او را جهت ديدن سيمرغ راسخ نمود. دره‌ها و جنگلها و كوهساران را زير پا گذاشت تا به ديدار معبود خويش نائل گردد.

همانطوريكه «عطار» در نيشابور با ملاقات درويشي رهگذر شعله عشق در وجودش زبانه كشيد و او را به ترك جهان و جهانيان وا داشت،‌ تاج الدين هم در راه زندگي به يكي از مردان كامل آن زمان بنام «حضرت داود» برخورد و دين و دل را در راه او باخت.

در وجود داود خدا را ديد و در او فنا گشت و جسم خويش را براي سنگ زدن بچه‌ها و مسخرگي مردم شهر مدرس به اين طرف و آن طرف روانه ساخت. شغل خود را رها كرد و با ارتش وداع گفت. سالها جسم او سرگردان و روحش در پروردگار مجذوب و بي‌خبر از شماتت احباب و دشنام اغيار و سنگساري اطفال فضول از شهري به شهر ديگر مي‌رفت.

اگر ناني مي‌يافت مي‌خورد و اگر نمي‌يافت گرسنگي را چون نعمت خداوند بجان مي‌خريد.

عاقبت در «ناگپور» (واقع در هندوستان) در محلي به نام «واكي» بار سنگين خانه بدوشي را بر زمين گذاشت و زير درختي منزل و مأوي گرفت.

مردم هند كه از كامليت او اطلاع حاصل كردند،‌ جهت كسب فيض و احياناً تقاضاهاي مادي و دنيوي بسوي او هجوم آوردند.

هر كس به سهم خود داراي آرزويي است و در پي برآوردن خواسته‌هاي خود مي‌كوشد. بيمار سلامتي را مي‌جويد، فقير ثروت مي‌خواهد و ثروتمند بيش از آنچه دارد مي‌طلبد و جاه طلب در جستجوي مقامات بالاتر شب و روز در تلاش است.

از اينكه افراد روزانه صدها نفر گرد تاج الدين بابا جمع مي‌شدند و تقاضاهاي خود را به او گفته و انتظار برآوردن آنها را داشتند رنج مي‌برد.

«تاج الدين بابا» روش مخصوص به خود داشت.

به بيماراني كه جهت شفا آمده بودند دستور مي‌داد: «هر كس مريض است،‌ زير آن درخت بايستد، آنجا بيمارستان من است» به شاگرداني كه جهت قبول شدن در امتحان، دست كمك بسوي او دراز كرده بودند، مي‌گفت: «آهاي شاگرد مدرسه‌ها شما مي‌خواهيد قبول شويد؟ زير آن درخت انبه جمع شويد» به كسانيكه براي دادخواهي آمده بودند، مي‌گفت: «برويد زير آن درخت كه دادگاه من آنجاست » و مريداني را كه با او آمده بودند در جاي ديگري جمع مي‌كرد و به آنهائيكه در جستجوي حقيقت بودند مي‌گفت: «اگر شما جويندگان واقعي هستيد، بيائيد نزديك من بنشينيد ما با هم به سوي خدا زندگي مي‌كنيم».

سپس در حاليكه به تمام افراد حاضر در محوطه اشاره مي‌كرد، فرياد مي‌زد: «حالا همه حاضر هستيد؟»

برپا، خبردار، قدم به پيش ، رام، ريم، راست، چپ، رام، ريم، راست، چپ و با اين عمل خود،‌ همه را از خويش بيگانه و در عالم خلسه و جذبه فرو مي‌برد.

حتي يك نفر از اين جمعيت هم وضع عادي خود را نداشت و در آن عالم هركس به فراخور خويش آنچه را مي‌خواست مي‌جست.

گاهي تعداد جمعيت به اندازه‌اي زياد ميشد كه او را بستوه مي‌آورد و از همه بدتر هركدام داراي خواسته‌هاي مادي و دنيوي بودند كه تاج‌الدين بابا از آنها فراري بود.

يك روز كه ديد دلبستگي خلق دنيا به خواسته‌هاي جسماني از حد گذشته و او را وسيله‌اي براي رسيدن به آرزوهاي خود مي‌دانند، تصميم گرفت براي مدتي از چنگشان فرار كند.

روزي كه در باشگاه انگليسها زن و مرد با شور و هيجان مشغول بازي تنيس بودند، تاج‌الدين‌بابا لخت مادر زاد شد و خود را بوسط زمين ورزش افكند و به جست و خيز پرداخت.

رئيس باشگاه با ديدن اوضاع پليس را اطلاع داد و تاج‌الدين‌بابا را به‌نام ديوانه تحويل دارالمجانين دادند.

او بدينوسيله از ديوانگان اجتماع نجات يافت و در كنج آرامي به استراحت و انجام امور روحاني خود پرداخت.

اين اعتكاف و فرار 18 سال بطول انجاميد. اگرچه در گوشه‌ي تيمارستان نيز او را راحت نمي‌گذاشتند ولي ديگر آن آزادي را هم نداشتند كه بصورت دسته‌هاي صد يا هزار نفري اطراف او را فرا گيرند.

يكسال قبل از مرگ او يكي از مريدان پروپاقرصش با پرداخت 3000 روپيه او را از تيمارستان نجات داد و يكسال آخر عمر را در منزل خويش كمر بخدمت او بست.

مرگ او در سال 1925 و در سن 64 سالگي اتفاق افتاد.

مشهور است در تشييع جنازه او بيش از سي هزار نفر شركت جستند.

 

 

 این زندگی نامه برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد . روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 21:10  توسط آقا خره  

 

جناب خداوند محترم

با سپاس به اطلاع می رساند هزینه موج پیشرو تامین شده است اونم بطور کامل یا شاید  یه خورده بیشتر !!

 اما ما هر چی دیدیم لا لوی این اسامی کسانی که کمک کردن اسم ملائکه ندیدیم ! همگی آدمیزاد بودن ، و البته همگی فرزند خلف همونی که یه روز ملائک بهش سجده کردند !

غلط نکنم باز هم ملائکه مقربتون جناب عزازئیل بین فرزندان حضرت آدم کم آوردند !!

زد زیاد !! آقا خره


لیست اسامی همراهانی که در تامین هزینه های سفر عید موج پیشرو همراه بودند !!

1- مهندس رضا عظيمي                     ۵۰۰۰۰   پنجاه هزار تومان پرداخت شد

2- خانم مینویی                                ۳۰۰۰۰ سی هزار تومان

3- خانم هما داريوش                         ۲۰۰۰۰   بیست هزار تومان

4- شهلا از وبلاگ الهه مهر                  ۱۳۰۰۰۰ یکصد و سی هزار تومان

۵- نسیم  از وبلاگ کویر ام اس             ۱۰۰۰۰۰  یکصد هزار تومان پرداخت شد

۶- خانم شراره شریعت زاده                   ۵۰۰۰۰  پنجاه هزار تومان پرداخت شد

۷- مازیار - ص                                      ۱۰۰۰۰ ده هزار تومان

۸- مهندس اسدی                              ۱۸۰۰۰تومان برای خرید یکی از آرزوها

۹- ساسان - م                                  ۳۰۰۰ سی هزار تومان

۱۰- مهندس احتشام نیا                      ۱۵۰۰۰۰ تومان یکصدو پنجاه هزار تومان

1۱- خانم شادی اداره چی                   ۲۵۰۰۰۰ دویست و پنجاه هزار تومان

۱۲- مهندس گوگانی وش                     ۳۰۰۰۰ سی هزار تومان پرداخت شد

۱۳- مهندس نداف                               ۲۰۰۰۰ بیست هزار تومان پرداخت شد

۱۴ - خانم لیلا علیانی                         ۱۰۰۰۰۰ یکصد هزار تومان

۱۵- سعید از وبلاگ ذاذن                       ۸۰۰۰۰ هشتاد هزار تومان

۱۶- خانواده سعید                               ۲۰۰۰۰ بیست هزار تومان

۱۷- کاوه                                            ۲۰۰۰۰ بیست هزار تومان

۱۸ - آقای رضا عزيزي                            ۱۵۰۰۰۰ يكصد و پنجاه هزار تومان

۱۹- آقای پیام - م                                ۱۰۰۰۰۰ یکصد هزار تومان

۲۰- آقای ع- ذرین                                ۱۵۰۰۰۰ یکصد و پنجاه هزار تومان

۲۱- سعید - ح                                    ۵۰۰۰۰ پنجاه هزار تومان

۲۲-  خانم فرشیده غفاری                     ۵۰۰۰۰ پنجاه هزار تومان

۲۴- مهندس غلامرضا رزمگیر                  ۱۰۰۰۰۰ یکصد هزار تومان

۲۵- بارباپاپا                                         ۲۰۰۰۰ بیست هزار تومان

۲۶-صدیقه یحیایی                                ۵۰۰۰۰ پنجاه هزار تومان

۲۷- خانم علیانی                                 ۱۰۰۰۰ ده هزار تومان

۲۸- آقای علیانی                                 ۱۰۰۰۰۰ یکصد هزار تومان برای گوسفند

۲۹- ا- ک                                            ۵۰۰۰۰ پنجاه هزار تومان

۳۰- آقای فخر زاده                                 ۴۰۰۰۰ چهل هزار تومان

۳۱- معلمین دبستان ادب                      ۱۱۰۰۰۰ یکصد و ده هزار تومان

۳۲- خانم دكتر محمودي                         40000 چهل هزار تومان

۳۳- فربد                                             100000يكصد هزار تومان

۳۴- بچه هاي رياضي دانشگاه كرمان       85000 هشتاد هزار تومان

۳۵- بچه هاي رياضي دانشگاه رفسنجان   80000 هشتاد هزار تومان

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 10:48  توسط آقا خره  

 

 

امروز این نامه بدستمان رسیده است

 


بنام خداوند محترم

 

به : اقا خره قر ( قربونش برم الهی )

از : دفتر رسیدگی به شکایات آسمان هفتم

موضوع : اعتراض و تحصن در وبلاگ اقا خره

 

با سلام

احتراما به استحضار آن خر گرامی می رساند که در طی یک ماه گذشته بعلت نزدیک شدن به پایان سال و بحث خانه تکانی در تمامی طبقات آسمانی جهت دید و بازدید عید ، کلیه ملائکه بالدار جهت شستشو و رفت و روب بهشت در حال فعالیت میباشند .

از سویی به جهت عدم تامین مالی بودجه سال آتی بعلت مشکلات تایپی در بودجه ارسالی به مجلس اولیاء الله جهت تصویب و ابلاغ به مجریان اوامر الهی ! نه بودجه داریم نه نیروی کاری که بتوانند کاری برای آن وبلاگ صورت پذیرد !

لذا با توجه به پیگیری نمایندگان محترم مجلس اولیاء الله و چند نطق پیش از دستور آتشین توسط نمایندگانی که در وبلاگ شما هنوز معرفی نشده اند در عدم کفایت نیروهای مجری ! بدینوسیله از چند تن از ملائک بدون بال خود بر روی زمین درخواست نموده ایم حداکثر تا روز دوشنبه مشکلات مالی موج پیشرو را حل و کمکهای مورد نیاز را با حقوق های بخور و نمیرشان تامین نمایند

لذا خواهشمند است پس از دریافت کمکهای فوق الذکر مراتب را اعلام فرمائید .

 

امضاء جناب عزازئیل (شیطان سابق )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 15:2  توسط آقا خره  

 

اطلاعیه

 

بدینوسیله به اطلاع دوستان می رساند

آقا خره در اعتراض به عدم تامین مالی هزینه سفر

بچه های موج پیشرو

 

تا تامین مالی این گروه توسط خداوند محترم

از نوشتن در این وبلاگ و معرفی فک و فامیلهای خدا

خود داری می کند

قطعا در صورت تامین مالی و قطعا یه خورده بیشتر

 نوشتن در مورد اساتید گرام ادامه می یابد

والا این اساتید بروند

یه خر دیگه رو پیدا کنند که هی کتاب رو بذاره جلوش

تایپ کنه که این جهان مجازی ها

 بفهمن اونها صد سال پیش چیکار کردند

 

امضا آقا خره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 20:10  توسط آقا خره  

 

 

     معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – 2

       

       جناب نارايان مهاراج - استاد کامل زمان خود

                                                               

اگر كسي در سال 1912 ميلادي به  خدگائوم  (از شهرهاي هندوستان) مسافرت مي‌كرد، اولين چيزي كه نظرش را جلب مي‌نمود يك معبد بزرگ، يك مسافرخانه جادار، يك ساختمان كوچك براي سالكان طريق خدا و يك آپارتمان بسيار زيبا و مجلل كه مردي ميانسال چون شاهزادگان با لباس ابريشمين و حرير و زيورآلاتي زرين در آن مي‌زيست.

روزانه هزاران نفر به اين معبد مي‌آمدند و در مراسم دعا شركت مي‌كردند و از مرشد كامل فيض مي‌گرفتند و شبها را در مسافرخانه كنار معبد به استراحت مي‌پرداختند.

اگر به سال 1885 برگرديم در يكي از روزهاي ماه مي در شهر «بهاگا» (واقع در هندوستان) در خانواده‌اي بسيار متمكن فرزندي به دنيا آمد كه او را نارايان مهاراج نام نهادند. محيط خانواده كاملاً هندي و داراي تعصبي شديد به مذهب خود بودند. سرودهاي بودا را روزانه پنج مرتبه تلاوت مي‌كردند و در برابر خدايان متعدد خود سر تعظيم فرود مي‌آوردند.

چند سالي از عمر نارايان مهاراج كوچك نگذشته بود كه پدر و مادر به فاصله‌ي كمي از جهان رخت بربسته و تربيت او به عمويش واگذار شد. عموي مهربان كليه‌ي اموال پدري را به مهاراج داد تا براي خود زندگي مستقلي داشته باشد. ولي او هرگز نتوانست با مال و مكنت دنيا، خود را سرگرم نمايد.

پس در طلب آنچه آتش اشتياقش در دل او شعله مي‌كشد براه افتاد.

در يكي از جنگلها با جوكي مارگيري كه تعداد زيادي مارهاي كبرا با او همدم بودند آشنا شد كه قدم اول را به كمك او برداشت.

مدت 7 سال تمام در سكونت و تنهايي در آغوش جنگلهاي سرسبز و حيوانات جنگلي، با پروردگار خويش به راز و نياز پرداخت. روز به روز در قلب روشنش نور خدايي بيشتر و بيشتر مي‌درخشيد تا اينكه جبر زمان او را از جنگل روانه شهر پونه نمود و در اين شهر، زيبايي چهره و سادگي زندگي و ابهت شخصيت وي مورد توجه عده زيادي قرار گرفت و شخص ثروتمندي او را به «گانگاپور» (از شهرهاي هندوستان) دعوت كرده به پذيرايي او همت گماشت.

مهاراج جوان روزها زير درخت مي‌نشست و به تفكر و انديشه فرو مي‌رفت و خود را در جمال يار غرق مي‌نمود.

تاروزيكه يكي از خدايان هند به نام «داتا» در برابر او مجسم و به او الهام كرد تا به «خدگائوم» رفته، رحل اقامت در آنجا بيفكند. نارايان مهاراج به 34 مايلي پونه رفت و در محل مورد نظر شروع به بناي ساختمانهاي مختلفي كرد كه تا آخر عمر در آنجا ماند و به ارشاد ميليونها نفر مردم هند پرداخت.

معبد خود را به نام «داتا» ناميد و خود روزانه دو مرتبه به ميان جمعيت مي‌رفت و در مراسم دعا شركت مي‌جست. سالكان و جوكيان و مستان خدا را در ساختمان جداگانه پذيرايي مي‌كرد و آنان را ارشاد مي‌نمود.

مهمانخانه او به اندازه‌اي شلوغ شده بود كه در سال 1916 ساليانه 60000 روپيه مخارج براي او داشت.

از خدمت به رهروان طريق لذت مي‌برد و در خانه او براي تمام آنها باز و آغوش او براي پذيرايي از ايشان گشاده بود.

تا پايان عمر خصوصيات خانوادگي خود را حفظ كرد و گرچه معبد او به همان روش و دانتيك اداره مي‌شد ولي هرگز از ادايان ديگر روي گردان نبود و همه را يكسان و فرزندان خداوند مي‌دانست.

هرگز لب به گوشت نزد و تاج الدين بابا را با اينكه از نظر مذهب يكسان نبودند از همه بيشتر دوست مي‌داشت.

 

 

این زندگی نامه برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد . روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 12:28  توسط آقا خره  

 معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۱

 

خانم گلرخ سیستانی  

 

استاد کامل زمان خود - قسمت دوم

 


 

هر زمان كه از خود بي‌خود مي‌گشت و زندگي جسماني را ناديده مي‌گرفت، كوس انا الحق ميزد و خود را خداي كون و مكان مي‌دانست تا روزيكه افسري بلوچ از گفتار گستاخانه او به هيجان آمده دستور داد گودالي به عمق چند متر كنددند و پيرزن بي‌پناه را در آن چاه افكندند روي او را گل اندود كردند.

باباجان از نيروي خدايي خود استفاده كرد، از زير خروارها خاك بيرون آمد و بسوي بمبئي رهسپار گرديد. در سال 1900 كه در بمبئي اقامت داشت افسر مذكور او را يافت و با شك وترديد به وي نزديك شد و چون او را همان موجودي يافت كه چند سال پيش وي را زنده بزير خاك كرده بود، سر به پايش نهاد و تسليم و مريد او گرديد.

باباجان در مواقع عادي مراسم مذهبي خود را چون يك مسلمان متديّن بجا مي‌آورد و در سال 1903 عازم «مكه معظمه» گرديد و در سال 1907 تا سنه 1931 كه تاريخ وفات اوست در شهر «پونه» اقامت گزيد.

محل زندگي او در شهر پونه در خيابان سان جان محمد و در زير درخت بيد كهن سالي بود كه هرگز از آنجا تغيير مكان نداد. در زير اين درخت نيمكتي قرار داشت كه باباجان بر روي آن مي‌نشست و پيروان خود را ارشاد مي‌نمود و گاهي بر روي آن استراحت مي‌كرد. هرگز منزل و مأوايي براي خود انتخاب نمي‌كرد. در باران و باد و طوفان و سيلاب تنها پوشش او درخت كهنسال بيد بود و زير پايش نيمكت چوبي، هرگز از چيزي نمي‌هراسيد و مي‌گفت:‌ تمام اينها از باد و باران گرفته تا رعد و برق و طوفان از من بوجود مي‌آيند پس چرا از آنها ترسي داشته باشم.

10 سال قبل از وفاتش، مردم شهر پونه را هشدار داد كه در يكي از روزها طوفان عظيم همراه با رگباري شديد تمام شهر را ويران خواهد كرد. پيروان او در روز موعود از شهر بيرون رفته و آنها كه ايماني به پيشگويي وي نداشتند در شهر پونه ماندند و در همان روزي كه تعيين شده بود چنان بايد عظيم وزيدن گرفت و باراني سيلاب مانند شروع به باريدن كرد كه هيچ شيرواني و سقف اطاقي به جاي خود نماند با وجود اين خود او از زير درخت محل سكونت خود تكان نخورد.

آنان كه باباجان را ملاقات كرده‌اند مي‌گويند30 سال آخر عمر خودش، حتي يك مرتبه هم به شستشوي بدن خود نپرداخت و هميشه پوست صورت و بدنش چون آفتاب تابان مي‌درخشيد. گويي خاك و خاشاك از نشستن روي پوست او وحشت داشتند، در بعضي از روزها باباجان چند ساعت از وقت خود را زير درختي كهنسال در نزديك رودخانه شمال پونه مي‌گذراند و در آنجا هزاران نفر از پيروان مسلمان به ديدارش نائل مي‌آمدند. در سنين آخر عمر گرچه صورت زيبا و نوراني او را چينهاي عميق منقوش كرده و برف پيري بر سرش گسترده شده بود، با وجود اين چون دختران جوان جست و خيز مي‌كرد و چند كيلومتر راه را با سرعت يك دوچرخه پياده مي‌دويد.

در پايان عمر پيروان سرسپرده‌اش او را راضي كردند تا اطاقك كوچكي برايش بسازند و با اجازه خودش چهار ديواري پوشيده از شيرواني فلزي برايش تعبيه گرديد و در تاريخ 1931 كه جسم خاكي را رها كرد، به رسم مسلمانان در همان محل اقامتش دفن گرديد و اكنون آرامگاه او روزانه زيارتگاه هزاران نفر از مردم جهان است.

«در تاريخ تصوف، تنها دو زن يكي «رابعه بصري» و ديگري «باباجان» واصل به حق بوده و قطب سالكان طريق شناخته شده‌اند و تا كنون هيچ زني در دنيا به كهولت باباجان نرسيده است»

ظهور باباجان و ارشاد مردم و كوس انا الحق زدن او مقصودي در برداشت كه جزو طرح خداوندي است و بعداً به آن اشاره خواهد شد.

 


 

این داستان برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد .

 روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 8:8  توسط آقا خره  

معرفي اساتيد روحي ايران و جهان – ۱

 

خانم گلرخ سیستانی  

 

استاد کامل زمان خود - قسمت اول


در حدود سال 1802 ميلادي در يكي از خانواده‌هاي اشرافي بلو.چستان جشن باشكوه عروسي دختري 12 ساله به نام گلرخ برپا بود. آهنگهاي بلوچي با اشعاري دلپسند فضاي خانه را در خود فرو برده بود و جونان محلي كه همگي عاشق دلخسته كلرخ زيبا و دلربا شده بودند،‌ نسبت به سعادت داماد غبطه مي‌ورزيدند.

تا آن زمان چهره‌اي زيباتر و روشن‌تر و ملكوتي‌تر از رخسار بهشتي گلرخ كسي بياد نداشت ولي روح سركش گلرخ از اين مجلس جشن و عروسي اجباري نفرت داشت.

او هنوز از نظر سن كوچك و فكر بزرگ او به اندازه‌اي در ذات خداوند غرق شده بود كه امكان نداشت به امر ازدواج تن دردهد. او مي‌گفت:‌ جز با خدا با ديگري پيوند محبت نخواهد بست.

هنوز آزادي خود را داشت و مي‌توانست از آن استفاده كند.

پس چرا معطل بود؟ انديشه خود را جمع كرد. محيط خود را خوب در نظر گرفت. به فرداي ازدواج انديشيد و تصميم خود را گرفت. دو راه را در پيش پاي خود يافت. يكي اينكه تسليم پدر خويش شود و طوق ازدواج ناهماهنگ را گردن نهد و ديگر اينكه راه فرار درپيش گيرد و از مال و مكنت پدري درگذرد و در پي عشق خدايي خويش رهسپار گردد.

راه دوم را برگزيد. تاريكي شب را وسيله قرار داد و از لانه و آشيانه خويش فرار كرد. مدتي در كوه و بيابانها سرگردان بود. از ميوه درختان و ساقه گياهان تغذيه مي‌كرد و اوقات خود را به انديشه و تفكر و دعا مي‌گذرانيد.

پس از مدتها جستجو در «راولپندي» به مرشدي كامل رسيد و جام مي ربّاني را از دست وي نوشيد و مست عشق يزداني و فنا في الله گشت.

مرشد اول او هندو مرشد دوم او شخصي چون خود او مسلمان بود و به او راه و رسم چون خدا زيستن را ياد داد. سالهاي ديگر در غار و كوهها و جنگلهاي هندوستان به تفكر و رياضت پرداخت و چون خدايي از تن انساني خويش بي‌خبر، به اين در و آن در ميزد. اين تن و بال، جان او بود و از پرواز مرغ دل چون قفسي آهنين جلوگيري مي‌كرد تا در سن 65 سالگي هشياري جسمي خود را نيز بازيافت.

در اين وقت هم هشياري خداوندي را داشت و هم باخبري انساني را.

« در اين جا بود كه فرياد زد: «من خدا هستم» همه چيز زائيده انديشه من است هرچه هست و نيست از من بوجود مي‌آيد و در من فنا مي‌گردد»

گلرخ زيبا و جوان در سن 65 سالگي كه بصورت استادي كامل و واصل به حق درآمده بود و در بين پيروان خود به نام باباجان مشهور گشت و روزانه هزاران نفر از هندو و مسلمان براي زيارت و كسب فيض به نزد او مي‌آمدند.

هر زمان كه از خود بي‌خود مي‌گشت و زندگي جسماني را ناديده مي‌گرفت، كوس انا الحق ميزد و خود را خداي كون و مكان مي‌دانست تا روزيكه افسري بلوچ از گفتار گستاخانه او به هيجان آمده دستور داد گودالي به عمق چند متر كنددند و پيرزن بي‌پناه را در آن چاه افكندند روي او را گل اندود كردند.

 

ادامه این سرگذشت تا چند روز دیگر و فرصتی دیگر

 


این داستان برگرفته کلمه به کلمه از کتابی با عنوان دري بسوي ابديت ، نگارش : دكتر جهانگير مهربانپور میباشد .

 روحش شاد و همواره با استادش محشور باد . آمین یا رب العالمین

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 14:15  توسط آقا خره  

 

خوب سفر رفتنهای من خودش یه دنیا داستانه که نمیشه نوشت !

۱- اما تو این مدت که نبودم دیدم بالاخره این پرویز لاکپشته یه دو سانتی پرواز کرده که حسابی مایه خوشحالی من شده و امیدوارم که این پروازهاش مستدام باشه ! بد نیست شما هم یه سری به وبلاگش بزنید و ببینید آخر عاقبت یه لاکپشت که آرزوش پروازه به کجا می کشه !

۲- از این پست به بعد هم براتون یه خبر جالب دارم . قصد دارم داستانهایی از زندگی اساتید روحی ایران و جهان رو بگذارم رو وبلاگ بنابراین منتظر پست بعدی حتما باشید .

۳-با خبر شديم كه  پروفسور شپلوت هم براي خودش وبلاگ زده و گير داده به مسئولان عزيز و دلسور در زمينه زلزله . بد نيست يه سري بهش بزنيد و ببينيد يه پروفسور چطوري ميتونه طنز بنويسه !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 14:47  توسط آقا خره