تبليغاتX
آقا خره

آقا خره

 

 

 

 

 

 امروز

کبوتری مرا به سفری بی مقصد دعوت کرده است

و من

تشنه سفر

 

 

 

 

 

اگر باز گشتی بود

باز خواهم نوشت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 23:3  توسط آقا خره  

 

 

 

اين مطلب را برايم ايميل كردند

نويسنده مطلب رو نمي شناسم و ماخذ اون رو هم نمي دونم

اميدورام نويسنده اش خيلي ناراحت نشه كه من بگذارم شما بخونيد

 

 

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک و فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند 

 

ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد

 

فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها  در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند. از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند

دکترادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم “ مي توانيد بر خود غلبه کنيد  “ است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .

 ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 16:42  توسط آقا خره  

 

يه روز يه سالكي از اون جنس خوبهاش مي رسه به شيخ اونم از نوع جنس خوبهاش!!

سالكه مي پرسه : ببخشيد شما يه شيخ كه براي استاد من شدن مناسب باشه اينورها نديديد ؟

شيخه هم كه بدبخت داشتن يه شاگرد و مريد بوده مي گه : مي بينم كه چشمان رويابيني شما فعال شده و نور بالا مي زنيد ! هزار ماشاالله! شما تمامي انوار نوراني را در وجودتان داريد و من به وضوح قدرتهاي ماورايي شما را مي بينم ! شما لياقت شاگرد شدن من را داريد اما ميبايست از امتحان بزرگي بگذريد تا به خودتان هم اين لياقت ثابت شود !!

سالك داستان ما كه با اين حرفها سر از پا نمي شناسه مي پرسه اي شيخ چه امتحاني ؟

شيخ داستان ما مي گه  : امتحان تله پاتي به اضافه روشن بيني به اضافه غيب داني ! كه البته من مي بينم كه شما حتما از ان سربلند بيرون مي آييد !!

سالك داستان ما با كله قبول مي كنه !

شيخ داستان ما هم مي فرمايند كه : اي پسر  كافيست چشمانت را ببندي و بعد از چند نفس عميق به خلسه فرو رفته و سپس چشم باز نمايي اگر مرا يافتي كه من شيخ شما مي شوم  !!

سالك داستان ما چشماش رو مي بنده و باز مي كنه مي بينه استاد نيست ! يه چرخ اينور يه چرخ اونور مي بينه نه !! از استاد هيچ خبري نيست ! پيش خودش مي گه حتمي من لياقتش رو نداشتم والا شيخ به اين خوشگلي با اينهمه دك و پز و زلمبو  زيمبول رو از دست نمي دادم !!

مياد راه بيافته بره كه يهو !

از تو صندوق كنار اطاق صداي شيخ در مياد كه مي گه !

 پسر جان يه كم  بيشتر تلاش كن 

يه كم بيشتر تو اين اطاق كوفتي رو بگرد

سالك كه اينقدر ك و ن گ ش ا د  نمي شه كه !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 0:15  توسط آقا خره  

 

 
گاه واژه ها شسته در بلور سرد برف
گاه صدای زوزه ی عبور شب
گاه ترنم سپاس رهگذر
گاه فروپاشی قطره ای سرخ در میان آب

میروم تا بلوغ سراسیمه ی حضور
میروم تا به سر پنجه خیال

می شوم یکی با یکی زان سوی مه
می روم به باد
می شوم خیال
می شوم خیال



تقدیم به دیوانه ای که آخرش اژدها می شود یه روز
 
 
رفتم وبلاگ یه دیوانه سر زدم دیدم یه داستان نوشته به دلم نشست
 
احساسم رو تو کامنتهاش نوشتم  تا تلافی کنم دیدم کامنته عجیب به خودم مزه داد
خوب دیگه باقی داستان معلومه دیگه
کامنت رو  اوردمش اینجا گذاشتم
تا شما هم تو مزه اش شریک بشین
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 1:38  توسط آقا خره  

 

من اين داستان رو اين هفته براي صد نفر تعريف كردم گفتم براي رفيقهاي دنياي مجازيم هم تعريف كنم

 

يه بنده خدايي افتاد تو جزيره آدمخورها و ادمخورها که دوره اش كرده بودند به سمتش مي امدند

بنده خوب خدا با دل شكسته رو به سوي آسمان كرد و گفت

بار پروردگارا مي بيني كه چگونه بدبخت شده ام

از آسمان ندايي بصورت صداي اكو امد كه

بنده عزيز من، نه تو هنوز بدبخت نشدي ، تو هنوز مرا داري

به زير پايت نگاه كن در زير ماسه نرم، سنگي سياه مي يابي

 آنرا بردار و به سوي رئيس قبيله آدم خورها بينداز

بنده خوب خدا دولا شد و ماسه ها رو زد كنار و ديد آره يه سنگ سياه اونجاست

سر بالا كرد و گفت

پروردگارا من نشانه گيري بلد نيستم مي ترسم به خطا بزنم مي بیني كه من چه بدبخت شده ام 

دوباره از آسمان ندا آمد كه نه بنده عزيزم، تو هنوز بدبخت نشده اي 

تو سنگ را بينداز من فرشتها را به ياريت خواهم فرستاد

بنده خدا سنگ رو انداخت و صاف خورد تو سر رئيس قبيله و رئيس افتاد و درجا مرد

 

و بعد صدايي از فراز ابرها در تمامي اسمان طنين انداخت كه

 

 

بنده عزيز من

تو حالا بدبخت شدي

حالا !!

 

 


پي نوشت : اين لطيفه را من به صورتي ديگر و كوتاه شنيده بودم كه براي شما آنرا بازنويسي و يه خورده تغيير دادم . موضوع آن هم بر مي گرده به اينكه بعضي وقتها احساس مي كنيم كه ديگر بدبخت شده ايم و كم مي آوريم . خوندن اين داستان خيلي خوب همه را شير فهم مي كند كه بدبختي هم اخر نداره و مي شود بدبخت تر هم شد . فقط كافيه گير يه خداي باحال بيافتيد كه بخواهد سر به سرتان بگذارد !! كه اونوقت است كه از فراز اسمان بصورت اكو خواهي شنيد كه

 

بنده عزيز من

تو حالا بدبخت شدي

حالا !!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 22:28  توسط آقا خره  

 

 

 یه داستان ساده اونقدر ساده که باور کردنی نیست ! حتی برای بچه هایی که می خواهند بخوابند

 

روزی بود روزگاری بود

یکی بود یکی نبود

یکی بود که یکی نبود

یکی بود که با خودش یکی نبود

یکی بود که با حقیقت وجود خودش یکی نبود

یکی بود که با حقیقت وجود خودش از روز اول یکی نبود

یکی بود که با حقیقت وجود خودش از روز اول یکی نبود اما می خواست حالا که این موضوع رو فهمیده

با حقیقت وجود خودش یکی باشه

بنابراین یه معجزه از اون عجیباش اتفاق افتاد

 حالا دیگه وقتی میخواهند از آن ( یکی ) داستان بگویند حتما می گویند

روزی بود روزگاری بود

یکی بود که حالا یکی بود

با حقیقت وجودش

برای اینکه خواست

از صمیم قلب

و پرداخت

تمام هزینه یکی شدنش را

 

 

و همه چیز از روزی شروع شد

که اون فهمید که یکی است که یکی نیست با خودش و با حقیقت وجودش

و نخواست

و شد

و شد !!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 22:53  توسط آقا خره  

 

 

به دعوت دوستان عزیزم

 

فرداد دولتشاهی و نسیم از کویر ام اس

 

5 مطلبی که بجز دو نفر کمتر کسی در مورد آقا خره میدونه

 

 

1-           حقیقتش داستانهای طنز را از روز اول به نیت بچه های ام اس نوشتم هدفم هم عوض کردن روحیه دوستانی بود که بسیار بهشون علاقمند شده بودم و هستم و می دونستم خنده و شادی بر روی روحیه اونها خیلی موثره . هرچند طنزهای اون موقع رو دیگه دل و دماغ و از همه مهمتر فرصت نوشتن ندارم اما خدا رو شکر رفقای ام اسی من حالا از جهان مجازی من به جهان واقعی من اسباب کشی کرده اند و این موضوع برای من خیلی مهمه

 

2-           اولین مشتری پرو پا قرص مطالب طنز آقا خره، پسرمه که تمامی داستانها رو اول اون می خونه بعد من می گذارم روی وبلاگ ! جالبه بدونید که توضیح بعضی از قسمتهای داستان اقا خره برای یه پسر بچه نه ساله همچین آسون هم نیست !

 

3-           تنها کسی که نذاشت آقا خره رو من زنش بدم هم همین شازده است که سخت معتقده خره رو زنش ندیم و بچه دار نشه تا که باز هم شیطونی بکنه !! باور کردنی نیست چطور این شازده از مامان جانش حیا نمی کنه؟خدایی منم متعجب هستم ! می ترسم این خره بعدا براش بد اموزی بشه بعدا خودش هم زن نگیره ! و از همه بدتر بچه دار نشه ! به همین خاطر شاید به همین زودیهای خره رو زنش بدم و یه پسر هم بذارم تو کاسه اش دقیقا عینهو همین شازده ! تا ببینه خری که یه پسر داشته باشه چقدر خوشحال تر و شیطون تر می شه !

 

4-           جالب بدونید که در این چند وقت خودم بیشتر از همه از دست خره خندیده ام ! خود این موضوع شده سوژه تو خانه ما، جوری که تا من می زنم بی خودی زیر خنده ! پسرم می گه خوبه بابا ببینم باز هم خره اومده سر وقتتون ! آخرین باری که یه دل سیر از دست خره خندیدم سر معتاد شدنش بود که خان عموش برده بودش آزمایشگاه و قرار بود ازش نمونه ادرار بگیرند و خره هم روش نمی شد جلو مسئول آزمایشکاه ادرار بکنه !! بعد از اون هم عوض شدن نمونه ادرارهای آزمایشها بود که داستانش اینجوری بود که تو اون هاگیر واگیرهای آزمایش دادن معتادها و خره !!  باقی معتاد ها که اومده بودن برای ازمایش با چند کلوم می فهمیدن که خره اینکاره نیست و حتمی تست ادرار خره منفیه ! یکی یکی تو موقعیتهای مختلف ؛ نمونه شاش اون بدبخت رو با نمونه های شاش خودشون عوض می کردند و ... !! بیچاره خر بدبخت ! جواب تستش اومده بود هپاتیت اف داشتن مدرک دکترا از دانشگاه هاوایی + ایدز + حاملگی اونم شش ماهه ( اخه یکی هم ادرار زنش رو برای رد گم کردن آورده بود  که اونهم با مال خره عوض میکنه !! ) و خلاصه .

 

 

5-           از همه جالب تر اینکه بین همکارها و گروه های کاری که با من مرتبط هستند هیچکدوم نمی دونن که من حتی وبلاگ می نویسم چه برسه به اینکه بدونن که وبلاگ اقا خره مال منه ! جالبه بدانید اگر تو محلی که من کار میکنم به هر کی بگوئید که این وبلاگ را من می نویسم ! بی برو برگرد هر و هر بهتون می خندند که حتمی دیونه شدین !! و بعد هم می گن : مهندس و نوشتن طنز !! برو بابا حالت خوشه !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 16:5  توسط آقا خره  

 

 

 

سه سال خاطره

 

بروي عكس كليك كنيد تا با بچه هاي موج پيشرو همسفر شويد

همسفر تا انتهاي رويا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 22:45  توسط آقا خره  

 

 

سالهاست که

تنها وقتی می توانم در بیداری

 بفهمم که بیدارم

 که می بینم

 دارم همه تلاشم رو می کنم

تا چشمانم رو

برای چند لحظه هم که شده

بر روی کابوسی که دارم می بینم

ببندم

اما

نمی توانم

 

درست برعکس خواب

 

که سالهاست

تنها وقتی می توانم در خواب

 بفهمم که بیدارم

 که می بینم

می توانم چشمانم را

بر روی کابوسی که دارم می بینم

ببندم

 


پی نوشت : چند ایمیل موجب شد نوشته قبلی را کمی شفاف تر کنم . مثل اینکه یه کم خرکی شده بود ببخشید . گفته بودم از خر جماعت انتظار زیادی نداشته باشید که ! نگفته بودم ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 23:19  توسط آقا خره