یه روزی دست سرنوشت من را با یک استاد و شاگرد یوگا کار آشنا کرد
استادی که فقط یه شاگرد داشت
که جالب آنکه همون یه شاگرد رو هم به شاگردی قبول نداشت و جلوی دیگران بدجوری ضایعش می کرد
شاگرد به دستور استاد سالها بود که تمرینی تنفسی عجیبی رو انجام میداد
تمرینی بسیار خطرناک که بر روی مغز و قلب تاثیر مخوفی داشت
خیلی ساده بگم
هر جلسه تمرین می توانست تمرین آخری باشه که شاگرد انجام میداد
چون امکان ایست قلبی یا سکته مغزی وجود داشت
این موضوع را هم شاگرد هم استاد به خوبی میدانستند
تمرین این شاگرد یه درس عجیب داشت
اون هر روز سر زندگیش قمار میکرد
درحالی که استادش حتی اون رو به شاگردی هم قبول نداشت
وقتی به اون پسر فکر میکنم می بینم اون در لحظه زندگی میکرد
بدون اینکه در موردش هیچوقت صحبت کنه
فکر میکنم استادش هم فهمیده بود
که شاگردش چه هیولایی است
ما سالها بود که همدیگر را ندیده بودیم تا چند روز قبل که باز هم همدیگر رو دیدیم
هنوز هم شاگرد بود
اما دیگر استادی نداشت
